بایگانیِ سپتامبر, 2013

اونی که من باید باشم

منتشرشده: سپتامبر 30, 2013 در زن نويس

امروز 30 سپتامبره

قرار بود که امروز آخرین تحقیق نصفه کاره ترم قبل را تحویل بدهم که هنوز شروع نکردم

کارهای این هفته رو کرده باشم که کلی اش مونده

غذاهای هفته رو پخته باشم و قیمه نپخته هروقت در یخچال رو باز می‌کنم بهم پوزخند نزنه

لغت‌های جی آر ای رو خونده باشم و انگار خوندن این لغت‌ها تا به ابد طول می‌کشه

و کلی کارهای دیگه

به جای همه این کارها، من به تعطیلاتی فکر می کنم که یک سال و نیمه برام وجود نداشته

به آفتاب گرمی که امروز توی شهرمون نمی‌تابه

به دوستای زیادی که توی این شهر ندارم

و به وقت زیادی که دوستای محدودم برای گذروندن با من ندارند

من الان باید ساکت و متمرکز و پرکار باشم و به جاش

خوشحال و در تعطیلاتم

نقدی بر قانون فرزندخواندگی و امکان ازدواج با فرزندخوانده در ایران

اگر شما هم مثل من از آن دسته آدم‌هایی هستید که رؤیای به فرزندخواندگی یک یا چند کودک را در ذهن‌تان همیشه حمل کردید، احتمالاً شما هم مثل من روزهای گذشته رو در نوعی حس بی‌قراری و بی‌تابی گذرانده‌اید. آن چیزی که من را مشوش می‌کند، یک اتفاق تازه نیست، رویداد کهنه‌ای است که این روزها به بهانه‌ای ذکر آن مکرر شده است.

احساسات پدر/ مادر و فرزندی

مجلس شورای اسلامی ازدواج میان فرزندخوانده و والد را موکول به رأی دادگاه کرد. این دقیقاً یعنی چه؟ یعنی این که ازدواج میان فرزند خوانده (کودکی که شما سرپرستی وی را قبول می‌کنید) و شما یا همسرتان (بسته به این که کودک دختر یا پسر باشد) قبل از این قانون هم موردی نداشت. اما مجلس شورای اسلامی با در نظر گرفتن پاره‌ای ملاحظات برای محدود کردن این نوع ازدواج‌ها و سوء استفاده‌های احتمالی که در آنها پیش می‌آید، گرفتن اجازه برای این ازدواج را موکول به رأی دادگاه کرده است. به زبانی دیگر پسر شما می‌تواند روزی شوهرتان باشد و دخترتان می‌تواند جایگزین همسر فعلی شما بشود.

چه حسی دارید؟ من احساس تهوع می‌کنم … علی‌رغم سروصداهایی که این روزها برعلیه نظر مجلس شورای اسلامی بلند شده، من چندان از قانون‌گذاران دلخور نیستم. دلخوری من خیلی فراتر از مواد و موارد قانونی و فقهی؛ و از جامعه‌ای است که محرم و نامحرم بودن را فقط با روابط خونی تعریف می‌کند.

می‌خواهم خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم. امیر، پسر همسایه ما، یک فرزندخوانده بود. او از این ماجرا اطلاعی نداشت، تا زمانی که به سن پانزده سالگی رسید. سنی که عمه‌های عزیز و دوست‌داشتنی‌اش دیگر حاضر نشدند او را در آغوش بگیرند، ببوسند یا حتی زمانی که او در اتاق بود، بی‌حجاب بمانند. برای امیر پانزده ساله دنیا تمام شد. آدم‌هایی که تا دیروز همدل و همراه و پشتیبانش بودند، جا خالی کردند و صراحتاً به او اعلام کردند که رابطه آنها یک رابطه واقعی نیست، چون یک رابطه خونی نیست. امیر که تا دیروز پدر و مادر و خویشان و بستگان زیادی داشت، ناگهان یک غریبه شد، غریبه‌ای بدون خون مشترک فامیلی. بقیه زندگی این نوجوان با بحران همراه بود. نوجوانی، دوره‌ای که او برای گذار از بحران‌های هویتی به همه نزدیکانش نیاز داشت، برای او دوره تنهایی و طرد و انزوای خانوادگی بود.

بگذارید از خودمان بپرسیم در خون افتخار آمیز نیاکان ما چه کیمیایی هست که مرزهای دوست داشتن و تنها گذاشتن، نزدیکی و بیگانگی را این چنین صریح تعریف می‌کند. یا بگذارید کمی جلوتر بروم و پرسش دیگری را مطرح کنم: ما رابطه‌های خانوادگی و انسانی‌مان را چگونه تعریف می‌کنیم؟ فرق پسر و شوهر من در چه چیزی است؟ فقط این که با یکی می‌توانم رابطه جنسی داشته باشم و با دیگری نه؟ پس رابطه خودم با پسرخوانده و شوهرم را چطور تعریف می‌کنم؟ دو مردی که احتمال دارد روزی بتوانم با هر دو رابطه جنسی داشته باشم؟ آیا دنیا برای من به دو دسته آدم تقسیم می‌شود: آدم‌هایی که می‌توانم با آنها رابطه جنسی داشته باشم و آدم‌هایی که نمی‌توانم!!! اگر این گونه است، چگونه پسری را که به فرزندخواندگی قبول کرده‌ام در آغوش می‌گیرم؟ چگونه نوازشش می‌کنم؟ چگونه از لحظه لحظه مرد شدن و بزرگ شدنش لذت می‌برم؟ مردی که شوهرم نیست، ولی روزی شاید باشد؟!!!

نه، نه، نه، نه و تا ابد نه!!! نه، آقای قانون‌گذار و نه خانواده محترم امیر پانزده ساله. رابطه فرزند و والدین مؤلفه‌های بسیار بیشتری از رابطه خونی دارد. آنچه که رابطه ما را با آدم‌های دور و برمان تعریف می‌کند، چیزی فراتر از خون و بدن‌هایمان است. روابط انسانی با فرهنگ تعریف می‌شود. فرهنگ به من می‌گوید که پسرم را دوست داشته باشم و به او عشقی مادرانه بورزم و هرگز از این کار دست برندارم، نه در دو سالگی، نه در پانزده سالگی و نه در سی سالگی فرزندم. او هرگز همسر من نیست، حتی اگر دادگاهی حکمی در این زمینه صادر کند. کسانی که امیر پانزده ساله را از عشقی که سزاوار آن است محروم می‌کنند، از ابتدا شایسته آن نبوده‌اند که او را به فرزندی قبول کنند. از نظر من رها کردن یک نوجوان در آستانه بحران‌های نوجوانی چیزی غیر از فقدان انسانیت نیست. بچه‌های ما به عشق ما احتیاج دارند و به آن تکیه می‌کنند و نیاز دارند که بدانند که ما هیچ‌گاه آنان را از این عشق محروم نمی‌کنیم، نه به خاطر بدن‌ها و جنسیت‌شان و نه به خاطر خونی که در رگ‌هایشان جاری است.

download (1)

بگذارید کمی صریح باشم. در همه فرهنگ‌های دینی دنیا قلمروی محرم و نامحرم، به معنای کسانی که می‌شود با آنها ازدواج کرد و کسانی که نمی‌شود با آنها ازدواج کرد، وجود دارد. به اصطلاح جامعه‌شناختی تابوی زنا با محارم، یعنی عمل غیرقابل قبول رابطه جنسی با کسانی که فرهنگ اجازه ازدواج با آنان را به ما نمی‌دهد، در همه فرهنگ‌ها شناخته شده است. همه حرفی که من می‌زنم این است که اگر فقه می‌خواهد که پویا باشد و پایدار بماند، ناچار است که فرهنگ زندگی روزمره مردم را درک کند. فقهی که می‌تواند ازدواج بین دو ناهمخون (والد و فرزندخوانده) را موکول به حکم دادگاه کند، باید این توانایی را داشته باشد که آن را غیرممکن اعلام کند. گفته می‌شود که این قانون برای جلوگیری از سوءاستفاده از کودکانی وضع شده که به فرزندخواندگی پذیرفته می‌شوند. باید راه‌هایی دیگری برای این کار وجود داشته باشد. باید به شکل دیگری هم بتوان جلوی تجاوز به کودکان را گرفت و البته این حقیقت تلخ که بیشتر کودکان توسط مردان نزدیک در خانواده مورد تجاوز قرار می‌گیرند، حاکی از این است که حتی رابطه‌های خونی هم جلوی متجاوزان را سد نمی‌کند، چه رسد به حکم قانونی دادگاه.

کودکی که به فرزندی پذیرفته‌ام، فرزند من است. او را تنگ‌تر از همیشه در آغوش می‌فشرم. می‌خواهم بداند که قوانین نادرست و نگاه‌های جامعه‌ای که خون را بر فرهنگ و رابطه انسانی مقدم می‌دارد، ما را از هم جدا نمی‌کند.

اگر کتاب علویه خانم، نوشته صادق هدایت را خوانده‌اید، اولین سئوالی که از شما دارم این است که احساس‌تان نسبت به شخصیت علویه چه بوده است؟ از او متنفر شدید؟ برایش دل سوزاندید؟ از دست نویسنده اي مثل صادق هدایت که علویه را در دل یک فضای مذهبی سنتی قرار داده، عصبانی شده‌ و احساس کردید که علویه حاصل دشمنی نویسنده با دین و نمادهای دینی بوده؟ چه احساسی داشتید؟ لحظاتی را با خودتان فکر کنید …

قبل از قضاوت کردن بد نیست بدانید که کتاب در سال 1324 نوشته شده، سالی که شما به عنوان خواننده جوان یک وبلاگ شاید اطلاعی از آن ندارید. تصور کنید که آن روزها زندگی برای زنی تنها و بی‌پناه در ایران چگونه بوده؟ از مادربزرگ‌هایتان بپرسید؟ ببینید چه شرایط اقتصادی‌ای داشتند؟ آیا می‌توانند خاطرات شیرینی از آن دوران را به یاد بیاورند؟

آن روزها روزهایی بوده که زندگی با زندگی امروزی ما خیلی تفاوت داشته و البته سخت‌تر بوده. آیا می‌دانستید که در دهه 1320 در تهران قحطی بزرگی پیش آمده و تعداد زیادی از افراد در اثر گرسنگی جان داده‌اند، آیا می‌دانستید که در سال 1321 شورشی به اسم شورش نان در تهران به راه افتاده؟ می‌دانستید که آن روزها سیر کردن شکم اعضای خانواده کاری طاقت‌فرسا و گرسنگی پدیده شایعی بوده. حالا که می‌دانید دوباره به علویه خانم فکر کنید …

download

علویه زنی است که کارهای محدودی بلد است، احتمالاً مثل بیشتر زن‌ها در آن زمان: سواد ندارد و جامعه امکان داشتن شغلی در فضای مردانه را به او نمی‌دهد. می‌داند که چطور جوراب وصله بزند، با مردی که با او ازدواج کرده چطور زندگی کند، اگر مرد نانی به خانه آورد، آن را چطور سر سفره بگذارد، چطور بچه‌دار شود و همه این‌ها کمک زیادی در تأمین معاش به او نمی‌کند.

اگر بخواهم درباره علویه خانم قضاوت کنم، باید بتوانم خودم را جای او بگذارم: من یک زن تحصیل کرده هستم، احتمال درآمد داشتن و کار پیدا کردنم زیاد است، خانواده‌ای دارم که از من حمایت می‌کنند، در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که سطح عمومی اقتصاد بالاتر و مسأله گرسنگی حاد از تهران دهه 1320 به مراتب کم‌تر است. خودم را جای علویه می گذارم و باز هم این شهامت را در خودم نمی‌یابم که مادری باشم که تنها سرپرست یک خانواده سه نفره است. صادقانه بگویم من ترجیح می‌دهم اصلاً مادر نباشم و زیر بار این مسئولیت نروم.

زنانگی علویه با زنانگی من و زنانی از طبقه من فرق دارد. ما زن‌های طبقه متوسط برای ازدواج آرمان‌های متعددی داریم: منتظر مرد دلخواهمان می‌مانیم تا با اسبی سپید، ماشینی مدل بالا، تحصیلات عالیه و درآمد قابل قبول از راه برسد، اما برای علویه حتی یوزباشی هم می‌تواند سایه سر تلقی شود. ما زن‌های طبقه متوسط زنانگی‌مان را کنار قرآن سر طاقچه می‌گذاریم و بکارت‌مان را لای ترمه می‌پیچیم، اما علویه زنی از طبقات پایین جامعه است: زنانی که باید هم هنر و زنانگی خود را به دست بگیرند و کوچه به کوچه و در این قصه درشکه به درشکه به دنبال کسی بگردند که تا زمانی کوتاه از آنان حمایت کند. ما زن‌های طبقه متوسط دنبال مردهایی برای همه عمر می‌گردیم، برای علویه حتی یک ماه احساس امنیت و آرامش هم خیلی زیاد است.

دختر دوازده ساله علویه، زینت، هم شانسی بهتر از مادر خود ندارد. در فاصله یک سال سه بار صیغه می‌شود و یک بار بچه مرده‌ای را به دنیا می‌آورد و در اثر بیماری کزاز با مرگ روبرو می‌شود. تلاش‌های بی‌پایان علویه است که زینت را به زندگی برمی‌گرداند. او در ذهن خود حتی این منطق را هم درک می‌کند که دختر نباید در خانه بماند، و برای جلو گرفتن از افسردگی دخترش او را با خود به سفر مشهد می‌برد، و احتمالاً شما هم می‌دانید که چرا علویه در دهه 1320 دخترش را به شمال و جنوب و اروپا و آمریکا نمی‌برد.

علویه خانم هدایت، زنی از طبقات پایین جامعه است: زنانی که زنانگی آنان برمبنای دهندگی و نه نگاه‌دارندگی معنا می‌شود. اما نمونه زن معمولی دوران خودش نیست، زنی سرد و گرم چشیده است که شجاعت بسیاری برای زنده ماندن و زنده نگاه داشتن فرزندانش به خرج می‌دهد. شجاعتی قابل تقدیر …

راستی شما اگر توانستید علویه را وسط شورش و بلوا و جنگ جهانی و شورش نان در عکس بالا پیدا کنید و انتقادات‌تان را شخصاً به او ابلاغ کنید.

این مجسمه رو سالها قبل دیده بودم، مجسمه مادر معلول میدان ترافالگار لندن؛ در میان عکس‌هایی که دوستم از سفر لندن برام فرستاده بود …
و همیشه برام نماد قدرت یک زن بود، زنی معلول و مادری باردار؛ گویا در مادری این زن قدرتی هست که باعث میشه نتونم معلولیتش رو باور کنم.
این زن همیشه یک مجسمه بود و من همیشه یک ناظر دوردست به اون نگاه می‌کردم. ،تا این که امشب من و این مجسمه دوباره با هم ملاقات کردیم: با زیگزاگ رفتن من در گذشته، گذشته‌ای که امروز و آینده من رو می‌سازه و کیه که ندونه ملاقات با گذشته می‌تونه بی‌نهایت دردناک باشه …
thalidomide

ماجرای ملاقات من و مجسمه توی یکی از روزهای تدریسم اتفاق افتاد: موضوع کلاس درس من اون روز بحث عدالت تولید مثل و حق کنترل تولید مثل بود. این ماجرا در آمریکا یکی از مهم ترین مسائل روزه: این که آیا زن‌ها حق دارند کنترل بدن خودشون رو در دست داشته باشند و در صورت تمایل یا نیاز، نطفه‌ای رو که نمی‌خواهند سقط کنند یا کنترل نطفه به مثابه وجود مقدس و ذی‌حیات باید در دست دین و علمای دینی باشه؛ و جالبه که بدونید این مسأله تا اونجا بیخ پیدا می‌کنه که مخالفان حقوق تولید مثل معتقدند حتی نطفه ناشی از تجاوز به زن، و یا نطفه‌ای که در صورت زنده موندن باعث مرگ مادر میشه هم قابل سقط کردن نیست.
درباره این مسأله براتون بیشتر می‌نویسم، اما فعلا می‌خواهم قصه دیگری رو براتون تعریف کنم. قصه ملاقات من و مجسمه.
وقتی داشتم متون مربوط به کلاسم رو زیر و رو می‌کردم، با آزمایش‌های جهانی قرص ضدبارداری به اسم قرص تالیدومید آشنا شدم، فرض کنید به زبون امروزی ما یه چیزی شبیه قرص ال دی یا یاز یا یاسمین و یا هر چیز دیگری که شما می‌شناسید. قرص‌های تالیدومید در سال 1957 روانه بازارهای جهانی شدند و خیلی از جاهای دنیا از جمله ایران مادران پر فرزندی که آرزو می‌کردند، دیگر بچه‌دار نشوند، شروع به مصرف این قرص‌ها کردند. حتی در برخی کشورها این قرص‌ها به عنوان مسکن یا آسپیرین و یا داروی ضدافسردگی برای زن‌ها تجویز شدند.

با دیدن ویدئو می‌تونید حدس بزنید که چه اتفاقی افتاد: یک فاجعه انسانی. تعداد زیادی بچه با معلولیت به دنیا آمدند و مشکلاتی در دست‌ها و پاهاشون داشتند. زندگی مادران آنها سراسر گناه و پشیمانی شد و زندگی بچه‌ها لبریز از تبعیض و تلخی. مادر میدان ترافالگار یکی از این زن‌ها است: زنی که مادرش تالیدومید خورده و ناآگاهانه و معصومانه طفلی را با معلولیت به دنیا آورده.
اما چرا ماجرای مجسمه میدان ترافالگار برای من انقدر شخصی شد؟ چون من رو دست‌هایی پرودند که تالیدومید داشتند. نسرین، یکی از زنان زندگی من، به حاطر قرص تالیدومید معلول به دنیا آمد. معلولیت نسرین قوی‌تر از سلامت من بود که دخترک ناتوانی بیش نبودم. دست‌های تالیدومیدی نسرین به من گلدوزی، قلاب بافی و طراحی؛ و مهم‌تر از همه اعتماد به خودم را یاد داد.
مجسمه میدان ترافالگار داستان شخصی زنی در زندگی منه؛ زن‌هایی که نقش قربانی را نپذیرفتند و بارور از جامعه‌ای شدند که فردا به دنیا می‌اومد. من و این مجسمه بیش از سی سال پیش با هم ملاقات کرده بودیم، بدون این که حتی همدیگر رو شناخته باشیم.

شايد شما هم مثل من عكس ها و ويديوهاي مربوط به مسابقه انتخاب دختر شايسته جهان اسلام در اندونزي را ديده باشيد. همان طوری كه خانم برگزاركننده اين مسابقه توضيح مي دهد، اين مسابقه با هدف مخالفت با مسابقاتي برگزار مي شود كه در آنها دختران شايسته به شكل ديگري انتخاب مي شوند. تفاوت اصلي اين دو نوع مسابقه در نوع پوشش اين زنها است.
در روايت اسلامي اين مسابقه زن ها با پيراهن هاي شب اسلامي (به تعبير من)، يعني با لباس هايي غرق دامن و تور و تزيينات ظاهر مي شوند، در حالي كه موهايشان پوشيده است و براي داوران قرآن مي خوانند و وقتي برنده مي شوند سجده مي كنند و اشك شوق مي ريزند;
و در مسابقه تعيين دختر شايسته غربي لباس شب دكولته، و در بعضي بخش ها مايو و لباس هاي زير سكسي مي پوشند و شايد شما ندونيد كه شيرين كاري (رقص، آواز، موسیقی، تقلید صدا یا هرکاردیگری) و جواب دادن به سوالات سياسي و فكري هم بخشي از اين مسابقه است.
ظاهر دو مسابقه خيلي با هم فرق دارد، ولي اجازه بديد با كمي فاصله به اونها نگاه كنيم: در هر دو مسابقه زن هايي هستند كه معيارهاي شايستگي اونها را كسان ديگری تعيين مي كنند. نكته بامزه ماجرا اينه كه خانم روشنفكر متولي مسابقه مي گويد كه هدف از برگزاري اين مسابقه اينه كه ما به پسرهامون ياد بديم كه دنبال چه نوع زنان/ همسراني بگردند. در واقع اين زنان مسلمان به مثابه نوعي كالا همه هستي (و البته نه بدن!!!) خودشون را به نمايش مي گذارند و به ديگران مي گويند كه حاضرند قضاوت اونها را دال بر صلاحيت يا عدم صلاحيت خودشون قبول كنند و بدين ترتيب بايد هم كه دختر برنده از خوشحالي به خاك
بيفته و مثل ابر بهار از خوشحالي گريه كنه كه خداروشكر دختر شايسته مسلمان شده

بگذاريد با هم رو راست تر باشيم: توي زمان زندگی نسل من هرروز مسابقه دختر شايسته مسلمان برپا بود، مادر و پدرها اصرار داشتند كه در تمام موارد نظرات شون رو در مورد شايستگي يا عدم شايستگي ما نشون بدهند، زن هاي فاميل و همسايه هميشه در مورد جزيي ترين مسايل زندگي زنانه ما نظر داشتند و معلم هاي مدرسه و استادهای اخلاق دانشگاه هم كه اصولا براي تعيين شايستگي دختران مسلمان مبعوث شده بودند. از همه شخصيت هاي ديگر مهم تر، در زندكي نسل من اما دربان ها بودند كه حتي نظرات خدا رو هم در مقابل نظرات خودشون قبول نمي كردند. من و نسل من اين طوري بزرگ شديم، يا صادقانه بگویم هرگز زن نشديم، بالغ نشديم و اعتماد به نفس پیدا نکردیم. هرگز انقدر شايسته نبوديم كه خودمون بفهميم شايستگي چيه و هميشه يه كسي رو لازم داشتيم كه به ما بگه چكار كنيم. شايد اعتراف زشتي باشه، اما ما هنوز توي دهه سي و چهل و پنجاه زندگي مون از مادرهامون ، دربان همه نهادهای مختلف، خانم جلسه اي ها و خيلي از كسان ديگري كه توي داوري مسابقه دختر شايسته مسلمان شركت داشتند، مي ترسيم.
وقتي مسابقه انتخاب دختر شايسته مسلمان را مي بينم حس بدي دارم: احساس مي كنم قباي عاريه زن غربي رو پشت و رو; و به زور تن من كردند.
اونهايي كه اين مسابقات را برگزار مي كنند، تصور مي كنند كه فاصله زن مسلمان محجب، و زن غربي برهنه از زمين تا آسمونه . ولي براي من، زن فمينيست ايراني كه توي امريكا زندگي مي كنم و هرروز همه زندگيم رو صرف مبارزه با نگاه استعماري غرب و نگاه هنجاری شرق مسلمان به زنانگي خودم و بقيه زنهاي خاورميانه مي كنم،اين دو تا زن هيچ فرقي با هم ندارند.هردو گروه این زنان توي مسابقه اي شركت مي كنند كه شايستگي شون را كس ديگري در اون تعيين مي كنه: مسابقه انتخاب زن خوب.
مسابقه اي كه خوب ها و عالي هاش نگاه تحقيرآميز داورها رو مي پذيرند و برای داورها از خوشحالي گريه مي كنند و بدها و رانده شده هاش ياد مي گيرند كه چطور با نگاه خيره اي كه زنانگی اونها را تحقير مي كنه مبارزه كنند.