بایگانیِ اکتبر, 2013

وقتی از تندباد حرف می‌زنم، چه تصویری پیش چشم شما زنده می‌شود؟ من زنی را می‌بینم که همه هستی‌اش را به باد سپرده، زنی که موهایش در باد پریشان شده، لباسش از تنش کنده می‌شود و از همه مهم‌تر زنی را می‌بینم که به یاد نمی‌آورد قبل از طوفان چه چیزهایی همراه داشته و احتمالاً دست چه کسی را در دست گرفته بوده است. این تصویری است که زری در رمان سووشون از زندگی زناشویی خودش برای ما رسم می‌کند و تجربه زیسته زنانه من به من می‌گوید که می‌تواند تجربه خیلی از ما هم بوده باشد.

Image

 بگذارید مطلب را خیلی ساده‌تر کنم: اگر شما هم مثل من متأهل هستید و سال‌های طولانی از زندگی مشترک‌تان گذشته به چند پرسش زیر جواب بدهید: از سال‌های دبیرستان و احتمالاً دانشگاه‌تان چه چیزهایی را به یاد می‌آورید؟ دوستان نزدیک شما چه کسانی بودند؟ چند بار در هفته آنها را می‌دیدید و درباره چه موضوعاتی با هم صحبت می‌کردید؟ از همه مهم‌تر: دوستان‌تان شما را چطور آدمی می‌شناختند؟ شجاع یا ترسو؟ ماجراجو یا محافظه‌کار؟ شوخ یا بداخلاق؟ تنبل یا با پشتکار؟ خودتان درباره خودتان چه فکر می‌کردید؟ چه آرزوهایی در سر داشتید؟ و فکر می‌کردید که بالاخره چه کسی یا چه کاره بشوید؟ و سخت‌ترین سئوال: امروز چه کسی هستید؟ آیا به زنی که بوده‌اید شباهت دارید؟ آیا هنوز هم می‌توانید همه را بخندانید یا به یک مادر ایرادگیر بداخلاق بدل شده‌اید؟ ماجراجویید یا از این که شوهرتان بخواهد نوع دیگری از روابط جسمی و عاطفی را با شما تجربه کند، می‌ترسید؟ آرزوهای حرفه‌ای شما برآورده شده یا از خانه‌داری‌تان راضی نیستید؟

درد شروع می‌شود. من می‌خواستم … و من فکر نمی‌کردم …

سرم، اعصابم، و همه عضلاتم درد می‌کند، کسی توی مغزم جیغ می‌کشد چرا؟ چرا زندگی با من این‌طور رفتار کرده است؟

قبل از این که دچار هراس بشوید، قبل از این که شروع به بد و بیراه گفتن به خودتان کنید، قبل از این که تنها خودتان را مقصر بدانید، ادامه مطلب را بخوانید:

اگر کسی در مغز شما هر از گاهی جیغ می‌زند و بعد از مدتی خسته می‌شود و صدایش می‌برد، شما تنها نیستید. بسیاری از زنان و خصوصاً زنان متأهل در جوامع مختلف این جیغ را در ذهن خودشان می‌شنوند، برخی آن را فراموش می‌کنند و برخی دیگر از صدای جیغ نمی‌ترسند و برای آن کاری می‌کنند.

این جیغ در اثر نوع خاصی از زندگی زناشویی طبقه متوسط در ذهن ما ایجاد می‌شود، زندگی‌ای که برای آن به صورت متناقضی آماده شده‌ایم. ما دختران طبقات متوسط این شانس را داشته‌ایم که به مدرسه برویم و آمارها نشان می‌دهند که تعداد زیادی از ما دانشگاه رفته‌ایم و برخی از ما مدارک تحصیلات بالاتر از لیسانس هم داریم. در طی همه این سال‌ها آن چیزی که ما را به جلو هل داده، نوعی رؤیا بوده: رؤیای پیشرفت. درس خواندن برای کسی شدن، درس خواندن برای دست در جیب خود کردن، درس خواندن برای دکتر و مهندس شدن.

سویه متناقض این رؤیا این است که جامعه ما را برای فداکاری، زن خانه بودن، جمع کردن بشقاب غذای دیگران، شستن لباس اعضای خانواده، شنیدن علایق آنها و فراموش کردن خواسته‌ها و علایق خودمان آماده می‌کند. چند نفر از ما وقتی بچه‌دار شدیم، به این فکر کردیم که دیگر هرگز نمی‌خواهیم کار کنیم و رؤیای داشتن کاری خارج از خانه را فراموش کردیم؟ چند نفر از ما وقتی ماشین خریدیم، رؤیای رانندگی را فراموش کردیم تا به مردانگی شوهران‌مان برنخورد؟ چند نفر از ما آنقدر غذای مورد علاقه شوهر و بچه‌هایمان را پخته‌ایم که اصلاً یادمان نمی‌آید چه غذایی دوست داشته‌ایم؟ چند نفر از ما با خانواده‌هایی زندگی می‌کنیم که اصلاً‌ نمی‌دانند در ذهن ما چه می‌گذشته است؟

منصف باشید: زنی که در ذهن شما جیغ می‌زند حق دارد. این زن همه‌چیز خود را فدا کرده و چیزی به دست نیاورده است. مادر بودن، همسر بودن، عروس بودن، زن‌دایی بودن و … همه چیزهای خیلی خوب و ارزشمندی هستند، به شرط این که اول بتوانید خودتان را به شکلی مستقل و بدون روابط خانوادگی تعریف کنید. مثلاً بتوانید بگویید من معلم هستم، من در یک کتابخانه کار می‌کنم، من زن شجاعی هستم، من عاشق حرف زدن در جمع و نقل خاطرات سفرهایم هستم و من …

اگر نمی‌توانید چیزهای غیر خانوادگی درباره خودتان بگویید وحشت زده نشوید. به صدای جیغ آن زنی که در شما شکسته گوش کنید، خاطرات‌تان را مرور کنید، به یاد بیاورید چه کسی بوده‌اید و برای شبیه شدن به زنی که بوده‌اید تلاش کنید. می‌شود قدم‌های ساده برداشت: امروز غذایی را که فقط خودتان دوست دارید، درست کنید؛ بیرون بروید و برای خودتان چیزی بخرید، امروز کمی به خودتان وقت بدهید، کمی وقت فقط برای خودتان …

مدتیه که دارم یک کلاس پداگوژی فمینیستی رو تدریس می‌کنم. برای آن دسته از شما که ممکنه ندونید پداگوژی چیه باید بگویم که پداگوژی یک شیوه تدریس است و در پداگوژی فمینیستی باید تلاش کنیم تا آموزش‌های ما بیشتر در جهت رهاسازی آدم‌ها باشه و نه مثل خیلی در روش‌های جاافتاده تدریس در جهت نهادینه کردن اطاعت از نظام آموزشی و سیستم اجتماعی در اونها.

اما اون چیزی که برای من خیلی تکان‌دهنده است، قدرت بی‌اندازه پداگوژی فمینیستی در از جای کندن خود من است. کلاس‌های من هفته‌ای یک بار، پنجشنبه‌ها برگزار می‌شود و بقیه هفته رو من در طوفانی طی می‌کنم که این کلاس یک ساعته روز پنجشنبه در دلم به پا کرده است.

موضوع این هفته کلاس درباره روابط زنان و به طور خاص دوستی‌های زنانه بود؛ و البته جامعه مردسالاری که دوستی‌های زنانه رو تأیید نمی‌کنه و تا اون جایی که می‌تونه در مقابل اونها سنگ اندازی می‌کنه.

از خودم می‌پرسم دوست‌های تو کجا هستند؟ زن‌های زندگی تو کجا هستند؟ و اگر شما هم با خودتون صادق باشید و این سئوال رو از خودتان بپرسید، ممکنه شما هم مثل من وارد طوفان بشوید.

Image

یاد روزهای دبیرستان می‌افتم. روزهایی که پسرها پایدارترین دوستی‌هاشون رو بنا می‌کنند و دخترها چشم انتظار پسری هستند که با اسب سپید از راه برسه و شاهزاده زندگی‌هاشون بشه. اگرچه من خودم خیلی دنبال داشتن شاهزاده نبودم، اما هم‌کلاسی‌های زیادی داشتم که بزرگ‌ترین رویاشون داشتن یک دوست پسر خوب خوش قیافه پولدار بود، اون هم به چه زجر و بدبختی توی خیابون‌های تهران دهه 1370. یادمه دم دست‌ترین پسری که برای کلاس ما وجود داشت، شاگرد بنگاه معاملات ملکی روبروی پنجره کلاس بود. پسری احتمالاً زیر دیپلم و بدون آینده (خودتون فکر کنید که پسری که توی سن نوجوانی داره یک بنگاه رو جارو می‌کنه و برای مشتری‌ها چای می‌ریزه و مدرسه هم نمی‌ره، احتمالاً به چه آینده‌ای تعلق داره) که بزرگ‌ترین حسنش این بود که موهای قشنگی داشت و اونها را قارچی می‌زد. دخترهای طبقه متوسط و متوسط رو به بالا توی کلاس ما برای این پسر می‌مردند و سرش با هم دعوا می‌کردند و اون‌هم از روی لطف هر از گاهی به یکی از اونها روی خوش نشان می‌داد. ما دخترهای طبقه متوسط برای پسری از طبقه پایین‌تر از خودمون می‌مردیم و این عشق آنقدر کورکننده بود که در پرتوی اون همدیگر رو نمی‌دیدیم، زنانی رو که می‌تونستیم به عنوان خواهران و دوستان همیشگی خودمون انتخاب کنیم، ندیده می‌گرفتیم.

این ماجرای ساده، الگوی زندگی زنانه خیلی از زنان بوده و هست. البته که هیچ کدوم از همکلاسی‌های من با اون پسر ازدواج نکردند، اما این عشق بلا تردید به وجود یک مرد در زندگی زنانه اونها باعث شد که خیلی از آنها خیلی سریع، قبل از این که به بیست سالگی برسند، ازدواج کنند.

ازدواج …

ازدواجی که معمولاً در آن اونقدر مشغله داری که جایی برای دوستی‌های زنانه باقی نمی‌مونه. ازدواج با شوهرهایی که خیلی‌هاشون دوست ندارند همسرشون با کسی غیر از خودشون رابطه نزدیک داشته باشه، زمان زیادی رو پشت تلفن طی کنه، از هیچ کس غیر از خودشون ایده بگیره و هیچ‌کسی رو غیر از خودشون توی دنیا به رسمیت بشناسه.

حتی اگر شوهرها هم استثنائاً این طوری نبودند، جامعه همیشه برای دوستی‌های زنانه ما موانع زیادی در کمین داشت. برای همین هم در میانه دهه سوم زندگیم، به خودم نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم دوستی‌هام مثل ورق‌های دفتر خاطراتی هستند که به دست تندباد سپرده شده‌اند و یا خاطره‌ای که هرگز نوشته نشده …

تصور کلی جامعه از فمینیست‌ها زنانی است که دائماً در حال کشمکش و برخورد با دنیای پیرامون خودشون هستند و بیشترین میزان درگیری و تضاد را با مردان دارند. حتی این تصور در میان برخی از فمینیست‌ها هم امری پذیرفته شده و جا افتاده است و منجر به این پیامد ذهنی می‌شود که دیگرانی را که به اندازه آنها با مردها مخالفت ندارند، از حلقه فمینیستی خودشون می‌رانند. من نمی‌خوام و نمی‌تونم حکم کلی و قاطعی درباره این مردستیزی ارائه کنم، ولی دوست دارم که تجربه خودم از مردانی را در زندگی‌ام نقشی داشتند، برای شما بنویسم.

من در طبقه متوسط مذهبی تهران زندگی کردم. مردهای پیرامون من، همسرم، پدرم، برادرانم، مردان خانواده‌ام، مردان همسایه، پسران همکلاسی، مردان همکار، دوستانم و بیشتر مردهایی که در زندگی‌ام با اونها مواجه شدم، از طبقه متوسط فرهنگی بودند، یعنی کسانی که ثروت و درآمد چندانی نداشتند، ولی اکثراً تحصیل‌کرده و کتاب‌خوان و اهل بازاندیشی در زندگی شخصی و اجتماعی‌شان بودند. برای این مردها باور به مردانگی سنتی پذیرفتنی نبوده و نیست، هرچند شاید هرگز به اندازه من با آن مشکل نداشته‌اند و آن اندازه‌ای که من با مردانگی سنتی جنگیدم، با آن نجنگیده‌اند.

Image

قبل از این که وارد این بحث بشوم، بگذارید اعتراف روشن و صریحی داشته باشم، مردانگی و نگاه خیره مردانه‌ای که مردانگی مردان را از منظر بوردیو توصیف می‌کند، همیشه یکی از تلخ‌ترین بخش‌های زندگی من بوده است. به قول بوردیو، همواره فضای اجتماعی از نگاه خیره مردانه‌ای لبریز است که به مردها می‌گوید که چطور باید زندگی کنند و در تجربه شخصی من از فضای اجتماعی‌ای که در آن زندگی کردم، مثلاً به اونها دیکته می‌کند که نباید گریه کنند، نباید در کارهای خانه کمک کنند، نباید در جمع‌های زنانه بنشینند، نباید موقع رانندگی به یک زن راه بدهند، نباید در هیچ امری از زنی کم بیاورند، نباید هوش اجتماعی یک زن را جدی بگیرند، همیشه باید معلوم باشد که مرد خانه چه کسی است و قدرت خانواده در دست کیست؛ و این باید و نبایدها انگار که تا ابد ادامه پیدا می‌کند.

ولی تنها نکته‌ای که من در اینجا قصد تشریحش را دارم، این است که در تجربه زنانه شخصی من، میان مردانگی و مردها همیشه فاصله‌ای وجود داشته و دارد. مردانگی بوردیویی نوعی نگاه ساختاری برای در هم کوبیدن موجودیت زنانه است، مردانگی نوعی بودن است که خودش را اساساً در فقدان زنان تعریف می‌کند. اما توجه کنید که مردها تنها کسانی نیستند که نگاه خیره مردانه را در چشم‌ها و قلب‌ها و بدن‌هاشون درونی می‌کنند. برای این که تجربه زنانه من برای شما روشن‌تر بشود، بگذارید بپرسم که در زندگی خانوادگی شما بزرگ‌ترین هم پیمان و قوی‌ترین دشمنان شما چه کسانی هستند؟ حتی اگر هم شما جزء مواردی هستید که رابطه بسیار مثبت و خواهرانه‌ای با مادرشوهرتان دارید، احتمالاً از این نکته باخبرید که در جامعه ایرانی معمولاً مادر شوهرها بزرگ‌ترین مدافعان و خوش قلب‌ترین خواهران برای عروس‌هایشان شمرده نمی‌شوند. معمولاً مادر شوهر کسی است که نگاه مردانه را تا عمیق‌ترین لایه‌های ذهنش درونی کرده و این باعث می‌شود که پرسش‌های متعددی از عروسش داشته باشه: چرا پسر من باید در خانه کار کند؟ چرا باید در بچه‌داری مشارکت داشته باشد؟ چرا عروس باید بتواند در زمینه تصمیم‌های شخصی خودش استقلال داشته باشد؟ و هزار چرای بی‌ربط دیگر که فقط از یک ذهن مردانه برمی‌آید.

آنچه که من می‌خواستم از تجربه خودم بگویم این است که حداقل در تجربه من و در میان مردان طبقه متوسطی که سرمایه فرهنگی قابل توجهی دارند، تعداد زیادی از آنها نگاه خیره مردانه را در محیط‌های خصوصی خانه و زندگی اجتماعی‌شان به چالش می‌کشند. آنها مردانی هستند که در موارد زیادی به من کمک کرده‌اند، مردانی که در شکل‌گیری زنانگی من تأثیری بسزا و مثبتی داشتند، مردانی که به من یاد دادند که به مردها به چشم متجاوز نگاه نکنم، مردانی که اعتماد به مردان را به صورت بخشی از زنانگی من درآوردند. مردانی که حلقه دوستی آنها باعث شد به منابعی دسترسی داشته باشم که در صورت نبودن آنها از وجود چنین منابعی بی‌بهره می‌ماندم.

Image

به عنوان یک فمینیست، کسی که دغدغه مهم زندگیش را مسائل زندگی زنانه تعریف می‌کند، من از این مردها قدردانی می‌کنم. مردانی که از امتیازی که جامعه مردسالار بی‌دلیل و بدون انصاف به آنها داده درمی‌گذرند تا برابری و رابطه انسانی میان دو جنس را در جامعه نهادینه کنند. و البته بگذارید اضافه کنم که تجربه شخصی من حاوی کشف خیلی مهمی هم نیست. در جنبش‌های ضدبرده‌داری تعداد زیادی از سفیدپوست‌های ضدبرده‌داری بودند که به سیاهان کمک کردند تا از دست تاجران برده فرار کنند و آزادی‌شون را به دست بیاورند. در جنبش‌های ضداستعماری همیشه تعدادی از روشنفکران کشورهای استعمارگر نقش منتقد را برای کشورهای استعمارگر خودشان بازی کردند؛ و بالاخره در جنبش‌های زنان هم همواره مردانی بوده‌اند که در کنار زن‌ها برای برابری حقوقی جنگیده‌اند.

در زندگی روزمره ما هر روز این اتفاق می‌افتد: وقتی مردی همسرش رو کمک می‌کنه تا بتواند شغلی خارج از خانه داشته باشه، وقتی در مقابل نگاه مردانة بقیه زنان و مردان خانواده می‌ایستد و از زنانگی همسرش دفاع می‌کند، وقتی دخترش رو در آغوش می‌گیرد و به او یاد می‌دهد که با دنیای مردانه چگونه مبارزه کند، و وقتی پسری برای کمک به زنانگی مادرش در مقابل پدرش و نگاه مردانه او مقاومت می‌کند.

Image

برابری هرگز به صورت مطلق ممکن نیست. در واقعیت دنیای اجتماعی ما، مردانی که این بازاندیشی‌ها را انجام می‌دهند، کسانی هستند که گاهی پا در سنت‌های مردانه دارند. اما می‌توان به صورت انتزاعی مردانگی و نگاه خیره مردانه را از زندگی شخصی مردان جدا کرد. می‌توان نگاه مردانه را به شدت سرزنش کرد، در حالی که از این مردان به خاطر نگاه‌های همدلانه‌شان تشکر کرد.

بگذارید به عنوان جامعه‌شناس اعتراف دیگری هم بکنم: من در کلاس‌های جامعه‌شناسی‌ام به دانشجویانم یاد می‌دهم که چگونه ساختارهای اجتماعی را تشخیص بدهند. دیروز داشتم برای آنها می‌گفتم که چگونه میان زن مسیحی متعصبی که فرزندانش را از مدرسه رفتن بازمی‌دارد و در خانه به آنها تعلیم می‌دهد، و مرد مسلح افراطی هندو که به جمعیت مسلمانان حمله می‌کند، و جمعیت یهودیان متصبی که به جماعت‌های زنان در حال عبادت در کنار دیوار ندبه حمله می‌کنند، و بن لادن شباهت پیدا کنند و همه این افراد را زیر ساختاری به نام بنیادگرایی مذهبی قرار دهند.

برای همین خیلی تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم که برخی افراد نمی‌توانند تفاوت میان ساختاری به نام مردانگی و صورتی به عنوان وجود زیستی مردانه را پیدا کنند. هر موجود به لحاظ بیولوژیکی مذکری لزوماً بخشی از ساختار مردانگی سنتی نیست، همان‌طوری که هر زنی فمینیست نیست. گاهی زنانی دشمنان زنانگی و گاهی مردانی مدافعان آن می‌شوند.

در زندگی خود من مردان زیادی وجود داشته‌اند. برخی از آن‌ها کودکی من را سرشار از محبت کرده و بعضی‌ از زنانگی من در دورانی که زن بالغی بودم، حمایت کرده‌اند. آن‌ها باعث شدند تا به دنیا به مثابه جایی نگاه کنم که در آن می‌توانم به مردها هم اعتماد کنم. در فمینیسمی که من بدان باور دارم، این مردها همیشه در کنار من بوده‌اند.