بایگانیِ نوامبر, 2013

سلام آقای رئیس جمهور

من یکی از کسانی هستم که به شما رأی داده‌ام.

همان‌طوری که مستحضرید زنان زیادی در میان رأی دهندگان جنابعالی حضور داشته‌اند.

ما زنان حمایت و رأی‌مان را به شما تقدیم کرده‌ایم، در مقابل بسیاری از کسانی که برای تحریم انتخابات تبلیغ می‌کردند ایستاده‌ایم، برای حمایت از شما و دولت گاهی به خیابان و گاهی به فرودگاه آمده‌ایم و گاهی خودمان، خواسته‌هایمان و زندگی‌های شخصی‌مان را در حاشیه قرار داده‌ایم تا شما و مردانی چون شما در متن بمانید و نماینده خواسته‌های مشروع و قانونی ما باشید. حاصل دولت شما برای ما تاکنون امید و پاره‌ای دستاوردهای قابل توجه و بااهمیت بوده است.

من و دوستانم شما و اقدامات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی‌تان را دنبال می‌کنیم؛ و از جمله این که دیروز به تماشای گزارش صد روزه شما درباره دولت قبلی و دولت تدبیر و امید نشستیم. آنچه برای من در حاشیه این گزارش جالب بود، پشت صحنه‌ای بود که در آن کتاب «دا» نوشته سیده زهرا حسینی، به همراه کتاب دیگری که من نتوانستم آن را تشخیص بدهم، روی تاقچه و زیر تصویر رهبران جمهوری اسلامی قرار داشت.

1

کتاب «دا» یکی از مفصل‌ترین کتاب‌هایی است که به روایت یک زن، سیده زهرا حسینی، جنگ هشت ساله میان ایران و عراق را روایت می‌کند. گرچه خانم سیده زهرا حسینی، نویسنده کتاب، مورد احترام قلبی من هستند اما به دلیل حوزه تخصصی کارم، یعنی جامعه‌شناسی زنان و جنسیت و جنبش‌های فمینیسم اسلامی در منطقه خاورمیانه و به خصوص ایران و مصر، می‌دانم که ایشان نماینده همه زنان جامعه ایران نیستند.

همچنین با توجه به مشغله زیاد جنابعالی و این که من تصور نمی‌کنم که شما مثلاً اوقات فراغتی داشته باشید که در آن مشغول مطالعه کتاب خاطرات باشید، گمان می‌کنم که این کتاب شاید به نمایندگی از همه ما زنان در پشت صحنه صحبت‌های جنابعالی قرار گرفته تا نشان‌دهنده تعلق خاطر شما به نیمی از رأی دهندگان باشد. لذا در اینجا شاید بد نباشد که این نکته را خاطرنشان کنم که همه زنان جامعه ایران، خواننده و مخاطب این کتاب نیستند.

zahra-hoseini

از آنجا که رسم تاریخ تکرار شدن است و در جمیع انقلاب‌ها و انتخابات دنیا زنان از اولین گروه‌هایی هستند که به دست فراموشی سپرده می‌شوند، خواستم یادآوری کنم که ما جبهه شما را ترک نکرده‌ایم و انصاف این است که شما نیز ما را فراموش نکنید. زنان ایران به طبقات و اقشار و جبهه‌های فکری و سیاسی متنوعی تعلق دارند، اما بسیاری از آنان با دلایل مختلف به شما رأی داده‌اند و اکنون نوبت شما است که پاسخ رأی دهندگان را با در نظر گرفتن خواسته‌ها و نیازهای آنان بدهید و تنوع فکری و گرایش‌های سیاسی کسانی را که در به در با مردم برای جمع کردن رأی‌های شما صحبت کرده‌اند، در نظر بگیرید.

Advertisements

امروز 25 نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود

می دونم که همه شما می‌دونید که خشونت علیه زنان چی هست و چه اشکالی می‌تونه داشته باشه

می‌دونم که همه شما می‌دونید که باید در این باره کاری کرد

پس درباره این موضوعات حرف نمی‌زنم

درباره مایک حرف می‌زنم: مایک همکلاسی منه، پسری از طبقه کارگر که مطالعات زنان می‌خونه و شب‌ها نگهبانی یک کالج کوچک در شهر ما را بر عهده دارد تا مخارج تحصیلش رو دربیاره. عشق مایک ورزش‌های رزمیه و به خصوص دفاع شخصی. برای پسری مثل اون از طبقه کارگر آمریکایی که ارزش‌های مردونه‌شان خیلی شبیه ارزش‌های مردان طبقه کارگر ما است، مطالعات زنان خوندن خیلی انتخاب سختی بوده و تصمیم خیلی بزرگی محسوب می‌شده. اما مایک هدف مشخصی دارد: اون با فرهنگ تجاوز در آمریکا مبارزه می‌کنه: فرهنگی که نسبت به تجاوز به زنان خیلی ریلکس برخورد می‌کنه و در صورتی که زنی مورد تجاوز قرار بگیره خود اون زن را مقصر می‌دونه که لابد لباسش بد بوده، لابد نصفه شب بیرون بوده و …. (این فرهنگ به گوش ما آشنا نیست؟)

2

یک روز داشتم با مایک درباره یکی از سمینارهایی که به صورت رایگان برای دختران دانشجو درباره دفاع شخصی برگزار می‌کنه، حرف می‌زدم. بهش گفتم مایک، من خیلی از تفنگ می‌ترسم. حتی از فکر تفنگ نگه داشتن توی خونه می‌ترسم. از فکر این که یه روزی به کسی شلیک کنم، حتی اگر اون فرد متجاوز باشه، اگر بیفته توی جلوی پای من و بمیره تا آخر عمرم دیگه نمی‌تونم خودم رو ببخشم. من ترجیح می‌دهم قربانی باشم تا کسی رو که قصد خشونت و تجاوز داره کشته باشم.

و مایک بهم گفت: یلدا متجاوزها همه این رو می‌دونند و از این نقطه ضعف زن‌ها استفاده می‌کنند. بعد تن صداش قوی‌تر شد و بهم گفت: یلدا، تو ارزشش رو داری. باور کن. هر زنی ارزشش رو داره که بتونه از خودش دفاع کنه، حتی اگر به قیمت مرگ متجاوز تموم بشه. تو ارزشش رو داری و این اون حیوونه که ارزشش رو نداره. مایک ادامه داد: با این که غروب‌ها قبل از این که برم سر کار خسته‌ام، اما تا اونجایی که بشه سمینار دفاع شخصی برگزار می‌کنم. حتی اگر فقط یه نفر بیاد با همون یه نفر خصوصی کار می‌کنم. در چشمان مایک باور عمیقی به حق همه زن‌ها برای اجتناب از خشونت و دفاع از خودشون وجود داشت، باوری اونقدر عمیق که به من هم سرایت کرد.

اگر یه روزی یه دختر داشته باشم، قبل از این که بفرستمش کلاس رقص و باله و پیانو، می‌فرستمش کلاس دفاع شخصی. دخترم حق داره که قوی باشه و بتونه از خودش دفاع کنه. دخترم ارزش رو داره. من ارزشش رو دارم و من باور عمیقی دارم که تو هم که این نوشته رو می‌خونی ارزشش رو داری. پس اگر تحت خشونتی، حتی اگر عزیزترین کسان زندگیت به تو خشونت می‌کنند، در مقابل‌شون بایست. چون تو ارزشش رو داری، و اون کسی که خشونت می‌کنه، هرگز هرگز و حتی برای یک لحظه ارزشش رو نداره که پنهانش کنی، آبروش رو نگه داری و خودت رو فراموش کنی.

در صدای مایک چیزی بود که من رو میخکوب کرد. امروز بیشتر از یک ماه از گفتگوی ما می‌گذره و من هر روز، چندبار به خودم می‌گم: من ارزشش رو دارم. من خشونت را متوقف می‌کنم.

مهماني شكرگزاري در بوستون؟؟؟

منتشرشده: نوامبر 24, 2013 در Uncategorized

سال اول در مهماني جشن شكرگزاري مهمان يك سري از دانشجوياني بوديم كه تازه با آنها آشنا شده بوديم. يادم هست كه من شرايط خيلي بدي داشتم. بيماري پدرم و شرايط اجتماعي-سياسي ايران تحت سلطه احمدي نژاد براي ماه ها افسردگی كافي بود. آن شب توي مهماني يكي از دانشجويان فرانسوي از من پرسيد: راستي الآن شما ايراني ها براي چه چيزي شكرگزار هستيد؟ و من ماندم كه چه بگويم با خانواده اي كه پشت سر گذاشته بودم و كشوري كه شاهد افولش در افق بين المللي بودم و دوستاني كه بسياري از آنها اوضاع بدي را از سر مي گذراندند.
آري شكر مي تواند يك مفهوم سياسي داشته باشد و تنها وابسته نگرشي عرفاني نباشد. نگرشي كه به ما ياد مي دهد براي اتفاقات خوب شكر كنيم و براي اتفاقات بد بيشتر. آن روزها من شكرگزار نبودم، اما امروز هستم.

image
خوشحالم كه سال هاي سخت تحريم و دوري را پشت سر گذاشتيم و اميدمان به جامعه مدني و امكان تغيير سياسي از طريق راي دادن را از دست نداديم. خوشحالم كه زير بار تحقير و توهين تحريم كنندگان انتخابات پاي صندوق هاي راي رفتيم و براي اميدهاي دور از دسترس مان كاري كرديم. خوشحالم كه بر نااميدی پيروز و غالب شديم.
امروز شكرگزارم براي وطنم. براي اين كه دوباره مي توانم شهروند جامعه بين المللي باشم. براي اين كه آدم هاي دور و برم و خصوصا آمريكايي ها توي ذهن شان من را با احمدي نژاد مقايسه نمي كنند. براي اين كه به كسي راي داده ام كه از ديدنش توي تلويزيون شرمنده نيستم.
شكرگزارم، اما قانع نیستم و براي فرداهاي روشن تر اميدهاي بزرگتري در سر دارم.

چند وقتی است که دلم می‌خواهد برای شما از تجربه زندگی ایرانی- آمریکایی‌ام بنویسم و راستش رو بخواهید، برای شروع دنبال یک چیز نسبتاً شاد و خوشایند می‌گشتم. آنهایی که من رو به صورت شخصی می‌شناسند می‌دونند که من آدم خاکستری‌ای هستم و پیدا کردن یک چیز خیلی شاد توی زندگی من کار زیادی می‌برد، اما دیروز بالاخره یک سوژه‌ای برای شروع روایت تجربه زیسته‌ام از زندگی در آمریکا پیدا کردم: جشن شکرگزاری.

happy_thanksgiving_turkey_wooden_ornament_sign

ماجرا به سه سال قبل برمی‌گردد. وقتی تازه وارد آمریکا شده بودم و توی بوستون، با همسرم به تنهایی زندگی می‌کردیم و هنوز هیچ ارتباط اجتماعی نداشتیم. اون موقع من این شانس رو داشتم که عضو یک گروه زنانه همسایگی بشوم. زن‌های این گروه عمدتاً میانسال و تحصیل‌کرده و از طبقات متوسط آمریکایی بودند و این گروه را با هدف آموزش فرهنگ آمریکایی به تازه‌واردهایی مثل من، و یاد گرفتن چیزهایی از فرهنگ‌های دیگر شکل داده بودند.

یکی از اولین مراسمی که من در این گروه در آن شرکت کردم، جشن شکرگزاری بود. آمریکایی‌ها آدم‌های خیلی خانوادگی‌ای هستند (شاید مثل ما ایرانی‌ها) و لحظات زیادی در فرهنگ آنها وجود دارد که اساساً با خانواده می‌گذره و جشن شکرگزاری یکی از آنها است. این خانم‌ها برای این که بتوانند جشن شکرگزاری رو با خانواده‌هایشان بگذرانند، جشن ما را چند روزی جلوتر برگزار کردند.

فلسفه این جشن، نوعی شکرگزاری از زنده بودن است و آمریکایی‌ها اون را به همراه خانواده و با خوردن بوقلمون می‌گذرانند. خودم هم نمی‌دانم دقیقاً چرا این جشن، جشن مورد علاقه من است. شاید چون من در ایران مهمانی‌های خانوادگی رو دوست داشتم و اینجا دور از فضای خانوادگی‌ام زندگی می‌کنم. به‌هرحال جشن خانم‌های همسایه در بوستون، یک رؤیا رو در من به وجود آورد: رؤیای نشستن بر سر میز شکرگزاری با کسانی که دوست‌شان دارم. می‌دانم که برای من ممکن نیست که اعضای خانواده‌ام رو بر سر یک میز داشته باشم (خوشبختانه من می‌تونم آنها رو توی ایران ببینم و این نعمت بزرگی است که تا خارج از کشور زندگی نکنید شاید قدرش رو نمی‌دانید)، اما رؤیای من اینه که یک روز فاطمه از تورنتو، تارا از ونکور، محمود و کاتارینا از برلین، الی از همین نزدیکی‌ها  و بقیه دوستانی که قسمت مهمی از زندگی من بوده‌اند، سر یک میز با هم جمع بشوند و اون روز می‌تونم تصور کنم که ما دوباره زندگی‌هامون رو در جای دیگری از دنیا ساخته‌ایم.

هرچند که من خودم هم خیلی رؤیام رو جدی نمی‌گرفتم، توی روزهای گذشته این رؤیا به سرعت جدی شد. مندی، یکی از همکلاسی‌هام توی کلاس روز چهارشنبه ازم پرسید که برای جشن شکرگزاری چه برنامه‌ای دارم؛ و وقتی بهش گفتم که می‌خواهم مقالاتم رو بنویسم و این روز رو توی کتابخونه بگذرونم بهم نگاه خیره‌ای کرد و گفت که غیرممکنه! حتی اگر فقط خودت و شوهرت هم باشید، باید جشن بگیرید و از زندگی سپاسگزار باشید. فاصله چهارشنبه تا امروز برای من به فکر کردن به چیزهایی گذشت که از آنها سپاسگزارم. احساس می‌کنم که تعداد این چیزها در زندگی من کم نیست و شاید رابطه من با ایران و دوستان و خانواده‌ام در سراسر جهان از مهم‌ترین آنها باشه. خلاصه ماجرا این که دیشب خودم رو در حال خریدن یک بوقلمون پانزده پوندی (تقریباً هفت کیلویی) توی یک مغازه پیدا کردم که طبق دستور آشپزی برای دوازده نفر کافیه، و من حالا غیر از پیدا کردن دلیلی برای شکرگزاری، باید دنبال کسانی بگردم که دوست‌شان دارم، در دسترس‌اند و می‌خواهند که بخشی از شادی این لحظه باشند.

پی‌نوشت: شما که این نوشته رو می‌خونید شاید سر این میز نباشید، اما قطعاً بخشی از احساس شادی من و دلیل نوشتن اون هستید. جاتون سبز!

تلخی

منتشرشده: نوامبر 18, 2013 در زندگی زنانه در ایران, زیگزاگ

از وقتی که پست قبلی «مردی برای ایستادن در مقابل این واژه‌های تلخ» را نوشته‌ام، تلخ تلخم …

دهانم تلخ است، نگاهم تلخ است، واژگان در دهانم تلخ می‌شوند و تلخی به قلمم سرایت می‌کند

الهه، دوستم را در دانشگاه می‌بینم. می‌پرسد: خوبی؟ و من برایش از تلخی می‌گویم. تلخی‌ای که احتمالاً من و او و خیلی زن‌های دیگر را دربرگرفته است. تلخی را در جوابی که فتانه بر پستم گذاشته، دوباره می‌چشم.

تلخی می‌تواند یک مفهوم در روان‌شناسی اجتماعی فرودستان باشد. تلخی لحظه‌ای است که مورد ستم واقع می‌شوی، بدون این که بدانی چرا، تلخی احساس کودکی است که سیلی می‌خورد از والدینی که اقتدار آنها را به رسمیت می‌شناسد. تلخی در نگاه زنی است که شوهرش در جمع برای شیرین‌زبانی از احتمال زن گرفتن مجددش می‌گوید. تلخی در نگاه معلمی است که برای شاگردهایش از خواهری و یگانگی می‌گوید و در خانه برای خود همراهی پیدا نمی‌کند. تلخی مفهوم احساس امروز من است از پذیرفتن یک عذرخواهی، از این که اذعان می‌کنم به این که هر روز می‌بخشم زبان مردانه را و مردانی را که به این زبان سخن می‌گویند و خرد مرا بی‌خردی و صداقت مرا حیله و دروغ زنانه تلقی می‌کنند. تلخی احساس زنی است که هرروز سعی می‌کند با مردان جامعه‌اش دوست باشد و هرروز حداقل از زبان یکی از آنها زخمی دریافت می‌کند.

آقای دکتر زیباکلام، برای اثبات حقانیت خود در مصاحبه‌اش می‌گوید: «اگر شما با سند پيدا کرديد که آقاي دکتر توکلي يک ريال از اموال بيت المال را مستقيم و غير مستقيم را بطور نامشروع برداشته و استفاده کرده باشد من اسمم را عوض مي‌کنم و ميذارم مثلاً پريچهر زيباکلام و لباس زنانه تنم مي‌کنم.» جمله (و نه لزوماً گوینده آن) فرض می‌کند که صداقت شرافتی مردانه است و اگر مردی دروغ بگوید، مردانگیش چنان مخدوش می‌شود که زن می‌شود، زنی به اسم پریچهر، زنی با لباس زنانه. سئوال می‌کنم: در گفته‌ها و کرده‌ها و لباس‌های ما زنان چه هست که این‌گونه می‌تواند باعث بی‌آبرویی باشد؟؟؟

این جمله مرا تلخ می‌کند. شاید چون پریچهر زیباکلام من هستم.

من زنی هستم متأهل و فمینیست و تنها شاید خدا و زنانی چون من می‌دانند که برداشتن این دو بار با هم؛ و صداقت داشتن تا چه اندازه کار مشکلی بوده است. من مفهوم صداقت را وقتی دریافتم که به مهمان‌های سرزده‌ام گفتم که کار دارم و به کمی از وقتم برای خودم نیاز دارم. وقتی به خانواده و دوستانم صادقانه توضیح می‌دهم که بسیاری از ادبیات مردانه آنها می‌تواند مرا ناراحت کند. و وقتی صادقانه به خودم می‌گویم راست بگو، حتی به قیمت از دست دادن حمایت اطرافیانی که تو را در کسوت زنانه و تنها در قالب‌های تنگ جامعه مردسالار می‌پذیرند؛  و سخت‌ترین صداقت برای من لحظه‌ای است که باید به دختر کوچکم توضیح بدهم که چرا هرقدر هم که تلاش کند، هیچ وقت نمی‌تواند انسانی هم‌پایه برادرش تلقی شود. تلخی در گلویم گیر می‌کند وقتی فکر می‌کنم باید روزی برای ساره کوچکم قصه مکرر عذرخواهی‌هایی را که هرگز نشنیدم، و عذرهایی را که پذیرفتم، تعریف کنم.

من پریچهر زیباکلام هستم. من حمایت اجتماعی‌ام را از دست می‌دهم، اما صداقت دارم. حتی در لحظه‌ای که در اوج تلخی معذرت‌خواهی یک مرد را می‌پذیرم و حتی در لحظه‌ای که با روانی زخمی و تلخ، عمل شجاعانه وی را تقدیر می‌کنم.

هدفم از نوشتن این پست، تنها نشان دادن احساس کسانی است که از آنها معذرت می‌خواهیم. کسانی که لایق تلخی نیستند. آنها که ما را با صداقت حمایت می‌کنند و از ما می‌خواهند که درباره ستمی که بر آنان روا می‌داریم، بازاندیشی کنیم. معذرت خواستن البته شجاعت می‌خواهد و ستایش برانگیز است، اما شک دارم که زخم قلب به این سادگی‌ها خوب‌شدنی باشد.

دکتر زیباکلام را از اولین روزهای دانشگاهم می‌شناسم. سخنرانی دکتر جزء اولین سخنرانی‌هایی بود که رفتم و با چشم‌های گشاد شده و هیجان بی‌نهایت به تمام حرف‌هایش گوش دادم. کتاب «ما چگونه ما شدیم» دکتر را ده بار خواندم. واقعاً می‌خواستم بدانم که ما چگونه ما شدیم؛ و صفحه دکتر را از خیلی پیشترها توی فیس‌بوکم اد کردم، برای این که همیشه برای من جالب بود که این مرد چطور فکر می‌کند و چطور موضع می‌گیرد، حتی با این که در مواردی با او مخالف بودم.

zibakalam03np_237253213

اما آن چیزی که باعث می‌شود من امروز درباره دکتر زیباکلام بنویسم، جملاتی است که او چندی قبل در یک مصاحبه به زبان آورد و از آن مهم‌تر این که او از زنان کشورش برای بیان این جملات عذرخواهی کرد. متن جملات دکتر را می‌توانید در لینک زیر بخوانید …

دلیل عذرخواهـی زیبـاکلام از زنـان چه بـود؟

به عنوان یک زن دانشگاهی تعجب نمی‌کنم که مردی فرهیخته این قبیل عبارات را بر زبان آورده باشد. من این شانس را داشته‌ام که دوستان مرد زیادی داشته باشم. مردها در کنار من ایستاده‌اند، دوستان صادق و صمیمی‌ام و بعضی از آنها مهم‌ترین آدم‌های زندگی من بوده‌اند. من فرهنگ زبانی مردانه را می‌شناسم. فرهنگ زبانی مردانه از زبان خود مردانی که در اطراف‌مان می‌شناسیم متفاوت است. منظور من از زبان مردانه زبانی است که برای خنده و شوخی بدن زنانه را نشانه می‌گیرد؛ برای اثبات کوته‌فکری  به ذهن زنانه می‌خندد و به زبانی نظری‌تر، دنیا را به تقابلی دوتایی تقسیم می‌کند که یک سوی آن مردها و صفات مثبتی هستند که در مقوله مردانگی قرار می‌گیرند و سوی دیگر آن را زنان و زنانگی با نوعی نقص ذاتی تصور می‌شوند. حتی نکته جالب‌تر این است که این تنها مردها نیستند که با زبان مردانه سخن می‌گویند. زنان زیادی هم هستند که به نحوی به این زبان باور دارند و با  آن صحبت می‌کنند. نمونه بارز این زبان را می‌توانید در جک‌های جنسی، ادبیات مستهجن، مثل‌های عامیانه و حتی چیزهایی که خیلی بی‌ضررتر به نظر می‌رسند، مثل شعرهای کودکانه جستجو کنید.

قبل از این که هر قضاوتی درباره زبان مردانه کرده باشید، بوردیو را در کتاب «سلطه مردانه» به یاد بیاورید، وقتی از سختی و خشونت مردانگی می‌نویسد. این که فرهنگ مردانه چطور با نگاهی خیره و نافذ همه مردان را تعقیب می‌کند و آنها را وامی دارد تا مردانگی‌شان را ثابت کنند. این که یک پسربچه چقدر زود توسط این فرهنگ یاد می‌گیرد که نباید مثل زن‌ها گریه کند، و این ترجیع بند «مرد باش»، «مرد باش» روزی چند بار در گوش همه مردان کوچک خردسال تکرار می‌شود تا آنها از یاد نبرند که هیچ راه گریزی از فرهنگ مردانه ندارند و باید به نوعی مرد بودن‌شان را به بقیه مردان ثابت کنند تا بتوانند به عضویت این فرهنگ دربیایند.

وقتی می‌بینم که یک مرد، مثل دکتر زیباکلام، می‌ایستد و در قبال کاربرد آن چیزی که برخی آن را زبان رایج فارسی می‌نامند، از زنان عذرخواهی می‌کند، من از او تقدیر می‌کنم. دکتر زیباکلام یکی از مردان زندگی فمنیستی من است. مردی که وقتی احساس می‌کند اشتباه کرده، در مقابل نگاه خیره مردانه‌ای که از او برای بکارگیری زبان مردانه تشکر و حمایت می‌کند، می‌ایستد و عذرخواهی می‌کند؛ و البته لازم نیست که مرد باشی تا بدانی که این قبیل عذرخواهی‌ها تو را از چشم مردانی که این فرهنگ را دوست دارند، می‌اندازد و تو را دستمایه القابی مثل زن ذلیل می‌کند. من عذرخواهی دکتر زیباکلام را می‌پذیرم و از نقش او در رقم زدن به نقد فرهنگ مردانه‌ای که زبانی تلخ و موهن دارد، ستایش می‌کنم.

می‌دانم که منتقدانی خواهند گفت که ناخودآگاه دکتر موجب شده تا او چنین چیزهایی را بر زبان بیاورد. به نظر من ناخودآگاه دکتر پاک‌تر یا ناپاک‌تر از ناخودآگاه هیچ یک از ما نیست. همه ما در جوامعی مردسالار بزرگ شدیم و ناخودآگاهی مردانه داریم. همه ما وقتی بی‌وفایی می‌کنیم و رفیق نیمه‌راه می‌شویم به خودمان می‌گوییم نامرد، گویی مرد نبودن/ زن بودن مترادف بدعهدی است، حال آن که زنان وفادارترین اعضای جامعه بشری بوده‌اند. همه ما گاهی به بدن زنانه خودمان در قالب زبان رایج مردانه توهین کرده‌ایم، اما در میان ما یکی هست که وقتی از خودآگاهش استفاده می‌کند، این قدرت را دارد که در برابر زبان تلخ مردانه بایستد. من این مرد را ستایش می‌کنم. این مرد، می‌تواند یکی از مردان زندگی فمینیستی من باشد.