بایگانیِ مارس, 2014

چند وقت پیش تصادفاً این تصویر رو از صفحه فیس بوک جیو مک کلاسکی دیدم. بدون این که بخوام چند دقیقه محو این تصویر بودم. این تصویر، تصویر رویای من بود از فمنیسم برای پیرزن ها، بدون این که من به اون آگاهی داشته باشم و هنرمند با خلق این اثر رویای من رو پیش چشمم آورده بود. فکرشو بکن: جهانی برای پیرزن هایی که خوشحال هستند، آرامش دارند، سالم اند و جایی از بدن شون درد نمی کنه و بالاخره داغدار نیستند …

 photo

داغ …

داغ به نظر من یکی از دقیق ترین کلماتی است که توی زبان فارسی برای مرگ عزیزان وجود دارد. امیدوارم شما در حالی که این متن رو می خونید به عمق این واژه وقوف نداشته باشید. مثلی هست که می گه برادر مرده را فقط برادر مرده می فهمه و معنای عمیق این واژه برای من زمانی آشکار شد که پدرم رو از دست دادم. فیزیکی ترین توصیفی که می تونم از این واژه بکنم اینه که احساس می کنی جایی توی سینه ات را داغ کردند، می سوزه، می سوزه و من هنوز نفهمیدم چند سال طول می کشه که این داغ، سرد بشه!

حالا تصور کنید یک زن پیر، یک مادر داغ دیده. داغ جوانش را …

من جوانم، مادر نیستم، منطقاً باید بگم که زخم من زودتر از زخم یک پیرزن خوب میشه و برای آینده ام هزاران امید دارم. چیزی که می تونه مرهم هر دردی باشه. داغ پیرزن ها باید خیلی داغ تر از داغ من بوده باشه. نمی دونم، فقط حدس می زنم …

عکس ها از امید شکری از ایسنا

عکس ها از امید شکری از ایسنا

توی داغ یه ویژگی هست که تا نبینی نمی دونی؛ و اون هم اینه که داغ خوب نمیشه. داغ به یکی از بخش های شخصیتت تبدیل می شه و تو در حالی که هر روز فکر می کنی فردا حالت بهتر میشه، زندگی می کنی، و بعد سال ها می گذره و کافیه که به یه لحظه خوش یا ناخوش زندگیت برسی: بچه دار شدن، ازدواج کردن، سفره هفت سین، طلاق یا هر نقطه انسانی دیگری و اون داغ، داغ تر از قبل با تمام قدرت بالا می آید و برمی گردد توی سینه ات …

برای همینه که احتمالاً توی تاریخی که پیرزن هاش زیاد داغ دیدند، پیرزنی شبیه پیرزن های مک کلاسکی باقی نمونده. برای همینه که رویای فمینیستی من تعبیری جز یه کابوس نداره؛ برای مادران شهدای جنگ ایران، مادران سربازان افغان، مادر ستار بهشتی، مادر جمشید دانایی فر، مادر ندا، احترام خانم و فروغ خانم در فیلم بوسیدن روی ماه و مادر سرباز رایان در فیلم پرایوت رایان؛ و اگر کمی به دور و برت نگاه کنی این میشه همه مادران همه دنیا، با همه ایدئولوژی ها و باورها.

اینجا است که مفهوم داغ ما رو یکی می کنه. برای مادران شهدا، مادران فعالان سیاسی دربند و درگذشته، مادران سربازانی که جیش بی عدلی اونها را اسیر کرده، مادران آمریکای لاتین و آفریقا؛ داغ یکی است. هیچ وقت چیزی از جنبش جهانی مادران و مادربزرگ های عزادار شنیدی؟ میلیون ها زن در سراسر دنیا در حالی که عزادار فرزندان شون هستند، از دولت ها و گروه های نظامی می خواهند که دست از سر بچه هاشون بردارند. این زن ها استدلال سیاسی ندارند. بعضی هاشون اصلاً نمی دونند که مرام فرزندان شون چی هست. اما مادرند، و از حق حیات محافظت می کنند. و شاید هیچ کس در دنیا بیش از کسی که حیات رو نه ماه روی قلبش حمل می کنه، شیر میده و بزرگ می کنه؛ حق نداره تا از حیاتی که در آفرینشش سهم داشته حمایت کنه.

سین هفتم، سوگ توست …

این سین، سینی است که مادران بر سر سفره هفت سین نمی گذارند، گاهی در قلب هاشون قایم می کنند تا بقیه رو ناراحت نکنند، گاهی در تنهایی براش گریه می کنند، گاهی یه عکس سر سفره یا باز کردن سفره بر سر قبر این سین رو نشون میده و گاهی دستی که می لرزه و اشکی که بی اجازه سرازیر می شه …

سین هفتم مهم ترین سینه، هرچند که توی هیچ کتابی ازش ننوشتند.

امروز که خیلی از ما سالم سر سفره هفت سین نشستیم، مادران زیادی هستند که سین های داغ شون رو توی سینه هاشون حمل می کنند و عید رو آن طور که  ما تجربه می کنیم، تجربه نمی کنند. خبر بد این که اگر با هزار ذوق و شوق تازه باردار شدی، اگر فرزند دلبندت تازه دندون درمیاره یا اگر مثل یه دسته گل کنارت سر سفره هفت سین نشسته، باید بدونی که سین هفتم هیچ وقت در تاریخ ایران، افغانستان و جهان دست از سر هیچ مادری برنداشته

پس یه کاری بکن برای این سرخ ترین سین. به جنبش مادرهای عزادار بپیوند. جلوی سفارت پاکستان داد بزن، چیزی بنویس، از دولت ها بخواه، جلوی سازمان ملل برو و یه کاری بکن. چون اگه این سین سینه مادران سربازهای ایرانی رو بسوزه، بعدش نوبت من یا توئه.

سین هفتم شاید مهم ترین سین برای فمینیسمی است که پیرزن/مادر/ مادربزرگها رو دوست داره و براشون رویای سلامتی و شادی داره.

نوروز مبارک

منتشرشده: مارس 19, 2014 در Uncategorized

نوروز مبارک

هفت سین
سفره ای کوچک برای دمی آسودن
بار سفر بر زمین نهادن
بازاندیشیدن
و دوباره شروع کردن
سال نو مبارک

این مطلب برای زنانی نوشته شده که وبلاگ ندارند، فیس بوک ندارند، فمینیست نیستند، آگاهی فمینیستی ندارند؛

اما زنانگی هرکدوم از ما از آغوش یکی از اونها شروع شده؛

زنانی مثل مادرم …

ماجرای کتاب خوندن های من از زمانی شروع شد که نیمی از حروف الفبا رو هنوز بلد نبودم و زودتر از اونی که خودم بدونم چرا، رمان خوندن رو شروع کردم. شاید حدود دوازده سالم بود که رمان ربکا به دستم رسید و اون وقت، یکی از زنان زندگیم، که رمان خون بود و هم سن مادرم؛ بهم گفت که این رمان رو نخون. استدلال اون زن این بود که در احساسات یک زن متأهل چیزهایی هست که تا ازدواج نکنی نمی فهمی. و چه استدلال  قانع کننده ای برای یک نوجوان چشم سفید مثل من! ربکا رو خوندم مثل بقیه رمان ها. ولی حق با اون زن بود. از وقتی که ازدواج کردم، ربکا دائماً به ذهنم برگشت، قسمتی از زندگی من شد و امروز می خوام درباره زنانی مثل ربکا بنویسم، زنانی مثل مادرم …

قبل از این که این نوشته رو شروع کنم، بگذارید یک اعترافی بکنم، ساده و پوست کنده: من زنم، فمینیستم، متأهلم و ماجرای مبارزه فمینیستی من درباره زندگی متأهلی خودم نیست، یعنی من زندگی مشترک خوبی دارم و حتی اعتراف صریح تر این که درباره زندگی مشترک با یک مرد هم حس خوبی دارم و این حس خوب برای من از زندگی مشترک مادر و پدرم شروع شده و تا زندگی خودم ادامه پیدا کرده. این حس خوب باعث نمیشه که منکر خیلی مشکلات ساختاری نهاد خانواده یا مردسالاری و یا مشکلات خیلی از زنهایی باشم که می بینم با زندگی مشترک شون مشکل دارند. اون زنان خواهران من اند و من برای اونها هم می نویسم و تلاش می کنم، اما خواهران دیگری هم دارم که تجربه ای مثبت از زندگی زناشویی دارند و نوشته امروز بیشتر درباره اونهاست، زنانی از جنس مادرم …

اگر شما هم مثل من از دسته زنهایی باشید که زندگی مشترک خوبی را تجربه کرده باشید یا خاطره خوبی از زندگی والدین تون داشته باشید، این رو می دونید که متأهل بودن یک زن می تونه در عین خوبی تجربه بسیار غم انگیزی باشه و این اندوه بیشتر از زمانی آغاز میشه که به دلیلی همسرتون رو از دست می دهید یا برای مدتی از اون دور می شوید.

در زندگی متأهلی اونطوری که من تجربه اش کردم، از دوستانم شنیدم و از ربکا خوندم؛ عشق های سرکش نوجوانی وجود ندارند. ما زنهای متأهل وقتی شوهران مون سرکار می روند یا از خونه خارج می شوند، تب نمی کنیم و بی صبرانه منتظر بازگشت شون نیستیم. گاهی از زمانی برای تنهایی خوشحال می شویم، گاهی برای یه مسافرت زنونه ذوق می کنیم و گاهی کلی برنامه ریزی می کنیم تا با یه دوست قدیمی یه قهوه بخوریم

اما …

در زندگی های ما یک اما هست، امایی مثل یک موسیقی متن یا نقاشی بک گراند، برای شما که اکانت فیس بوک دارید، چیزی شبیه کاور فوتو. کسی کاور فوتوی ما رو نمی بینه، اما خودمون می دونیم که اونجاست، خودمون انتخابش کردیم و از بودنش خوشحالیم، هرچند ممکنه دوستامون بهمون بخندند و به سلیقه همه آدم های زندگیمون جور درنیاد و اگر مثل بعضی از ما فمینیست باشی، خصوصاً توی آمریکا، مجبوری که دائماً درباره این کاور فوتو توضیح بدی و ازش دفاع کنی.

Favim.com-36273

زنانی مثل مادرم، اکانت فیس بوک ندارند، وبلاگ ندارند، کاور فوتو ندارند و به علاوه از نسل من شرم و حیای بیشتری درباره این موضوع داشتند و دارند. بعضی هاشون عشق هاشون رو پشت عشقی که به بچه هاشون داشتند، قایم می کردند و بعضی هاشون بعد پنجاه سال زندگی حتی یه بار هم به مردهاشون نگفتند که دوست شون دارند، اما اونها مردهاشون رو دوست داشتند و مردهاشون این رو می دونستند. برای زوج هایی از نسل پدر و مادرم تعریف عشق فرق داشت. اما اونها زندگی رو با هم پشت سر گذاشتند و امروز که من این متن رو برای اون مخاطبان خاص می نویسم، خیلی هاشون شریک زندگی شون رو از دست دادند و قانون جمعیتی به من می گه که زن ها بیشتر از مردها عمر می کنند، موقع ازدواج عموماً از شوهرهاشون جوون ترند و عموماً بیش از مردان بیوه می شوند و سالهای بیشتری رو به تنهایی بعد از مرگ همسر می گذرونند.

و برای زنانی از جنس مادرم، سالهایی از عمر در تنهایی و مرور خاطرات می گذره. زندگی این زنان پر ازسفرهایی است که با هم رفتند، غذاهایی که با هم خوردند، نوروزهایی که با هم گذروندند … و به نظر میاد حجم خاطره انقدر بزرگه که هرگز تموم نمیشه …

زندگی این زنها برای من غم انگیزه. من متأهلم و فمینیستم و برای من در زندگی شخصی ام فمینیسم یعنی این که کمتر به کاور فوتو فکر کن و بیشتر برای زندگیت محتواهای شخصی ایجاد کن. یعنی این که زندگی مشترک فقط یه بخشی از زندگی شخصی ات باشه و هویت فردی برات قوی تر و مهم تر از هویت ها و وابستگی های خانوادگی باشه. به خواهرم می گویم فمینیسم رو برای تو می خوام، نه برای این که تغییرت بدم، برای این که اگر یه روز تنها موندی، خیلی غصه نخوری؛ مثل زنانی از جنس مادرم …

همون طوری که قبلا هم براتون نوشتم، یکی از بزرگ ترین چیزهایی که مهاجرها رو دور هم جمع می کنه، غذا است. اما غذا فقط غذا نیست.

روز دوم سفر رو به پیشنهاد دوستان قرار شد که بریم رستوران ایرانی کباب بازار.

ما پنج نفریم که دور یه میز نشسته ایم. گارسون اصفهانی خیلی خوش برخوردی می آد و از ما سفارش می گیره: سه تا کله پاچه، یک برگ و یک فسنجون. و گفتگو شروع میشه

–          امروز روز خیلی خوبیه. چقدر خوشحالم که اینجاییم. امروز پنج سرباز ایرانی گروگان جیش العدل آزاد شدند!

–          راست می گی! خدا رو شکر!

–          تکذیب شد!

–          نه بابا یه بار دیگه خبر دادن.

–          برای بار دوم تکذیب شد.

–          یه نفر با دقت سایت ها رو چک کنه. خدا کنه آزاد شده باشن …

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد …

Jaish-ul-Adl

من وسط این گفتگو ساکتم. نه اینترنتی دارم که چیزی رو چک کنم و نه اصولاً اهل سایت های خبریم.

اما در دلم غوغایی هست. فکر می کنم اگر واقعا امروز و اینجا یه همچین خبری به ما برسه چی میشه، توی جمع ایرانی ها؟ توی جمع کسانی که  اکثرشون مفهوم سرباز و سربازی رو می فهمند؟ کسانی که هرکدوم روزی کسی رو توی پادگان و توی مرز و وسط بلوا داشته اند.

گفتگوی دوستان من رو می بره تا مینی بوس تجریش- مینی سیتی، سال 1381، وقتی که تازه ازدواج کرده بودم و مهدی سرباز بود.

دو تا سرباز وارد مینی بوس شدند. هردوشون جوون بودند و سرهاشون رو تازه تراشیده بودند.

–          اکبری چقدر از خدمتت مونده؟

–          اکبری نه! بگو شهید اکبری. با این حال و اوضاع خلیج فارس دیگه چیزی نمونده که ما هم تبدیل به عکس توی حجله بشیم.

دوتاشون خنده تلخی کردند و پشت سر اونها دختر جوون تازه ازدواج کرده ای نشسته بود که با چشم های گشاد شده به این گفتگو گوش می داد و قلبش سنگین شده بود

روزهای سربازی مهدی، نمازهای مامان و مادرش دراز شده بود و پشت هر نماز دعای دو زن سرد و گرم چشیده ای بود که انتظار رو توی چشم های من می دیدند و دلشون نمی آمد که بهم بگن پادگان تکاوری سیرجان همیشه چندتایی قربانی میده.

چند روز بعد محمد رو توی دانشکده دیدم. محمد تا من رو دید لبخندی زد و گفت: یلدا، پوتین هات کو؟

–          کدوم پوتین ها؟

–          به نظر من وقتی مردی میره سربازی باید یه جفت پوتین هم به زنش بدن، برای سختی دوری. یکی یک جفت هم به مادرش و خواهراش …

محمد راست می گفت. من پوتین هام رو همزمان با مهدی پام کرده بودم. بعد یک دهه هنوز جای زخم پوتین هام درد می کنه. مخصوصا وقتی می شنوم که سرباز دیگری جای دیگری از کشورم گروگان گرفته شده. وقتی سفتی بند پوتین رو دور گردن مادران و همسرانی حس می کنم که عزیزشون به دست یک گروه نظامی گروگان گرفته شده …

همه می گویند سربازها تنها هستند و پشت و پناهی ندارند؛ و من به تنهایی مادرها و همسرها و دخترها و خواهرها هم فکر می کنم

به اون لحظه ای که یک سرباز برمی گرده و به اون زنی که اندازه آغوش یک سرباز رو هرگز فراموش نمی کنه

غدا فقط غذا نیست. غذا خاطره جمعی است. وقتی توی جمع ایرانیانی که هم زبان تواند کله پاچه سفارش بدی، بدون این که توی چشم های تک تک شون نگاه کنی می دونی که مفهوم سرباز رو می فهمند. غربت سربازی رو و آرزوی دل مادری که پوتین به پا چشم انتظار یه خبره. می فهمی که تکذیب و تأیید یه خبر می تونه چندبار بند دل یه خانواده رو پاره کنه، برای ما پنج نفر؛ اون پنج نفر، خانواده اون پنج نفر و بقیه ایرانی هایی که توی فیس بوک و توییترشون می نویسند:

آزادی پنج تن: سرباز، سرباز، سرباز، سرباز، سرباز!

وقتی که خودت رو یه فمینیست بدونی و اسم صفحه‌ات یا وبلاگت سفر فمینیستی من باشه، خیلی برات سخت می‌شه که درباره روز جهانی زن بنویسی، یا وقتی مردم روی صفحه‌ات گل و تبریک پست می‌کنند، خیلی دل آرام و موقر بگی مرسی.

وقتی یه همچین آدمی باشی روز زن گوشت پره از صدای نعره‌های ستاره که توی افغانستان لب و بینی‌اش بریده شده، آمنه که روش اسید ریختن، زن‌هایی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند و زن‌هایی که قربانی ساختارهای نابرابر اکثر جوامع مردسالار عالم می‌شن.

وقتی فمینیست باشی، شاید روز جهانی زن حالت بدتر از هر روز دیگه‌ای باشه، مثل مؤمنی که شب قدر یاد همه گناهان کرده و کارهای لازم نکرده‌اش می‌افته و فریاد و ندبه‌اش به آسمون می‌ره.

ازمیان هزاران موضوعی که می‌شه درباره همچین روزی نوشت، دلم می‌خواد امروز رو درباره وحشتی بنویسم که در جامعه از فمینیست‌ها وجود داره.

چند روز پیش روی یکی از پست‌هام کامنتی رو دریافت کردم درباره این که نویسنده قاطی داره و معلوم نیست که چرا با خودش درگیره. کسی که این کامنت رو داده بود، البته از هر گناهی مبرا است، ولی من در دل این کامنت از طرف جامعه ایران و هراسی که حتی توی جامعه آکادمیک آمریکا از فمینیست‌ها احساس می کنم، این حس رو دارم که حداقل درباره انتخاب خودم توضیح بدهم.

Iranian_Revolution_1979_marching_young_people

برای من فمینیسم مثل نشون دادن زخم‌های تنمه. فمینیست بودن یک انتخاب ساده نیست که توی یک بعدازظهر آفتابی وقتی داری کنار گل‌های رز باغچه پدری قهوه می‌خوری، از سر تفنن و فراغت به سراغت بیاد. برای من فمینیسم روزی شروع شد که فهمیدم من با پسرهای فامیل خیلی فرق دارم. روزی که فهمیدم پدر و مادرم از لحاظ قدرتی که توی خانواده دارند، با هم خیلی فرق دارند. روزی که دختر پانزده ساله همسایه رو که معدلش بالای نوزده بود، از مدرسه درآوردن تا زن بقال محل بشه. روزی که توی دانشگاه دیدم که هرکاری کردم همیشه یه اگر و امایی همراهش بوده، چون من زن هستم. روزی که خبر تجاوز به زن‌های مسلمون توی جنگ بوسنی رو شنیدم. روزی که فهمیدم زن‌های لرستان خودسوزی رو به عنوان دردناک‌ترین نوع خودکشی برای پایان دادن به زندگی‌های اجباری زناشویی‌شون انتخاب کردند. روزی که …

برای همه این دلایل تاریخ زندگی شخصی من با فمینیسم گره خورده.

برای من فمینیسم به معنای مبارزه با نابرابری علیه زنان است، حالا فرقی نمی‌کنه که این زن‌ها مسلمون باشند، یهودی باشند، روسری سرشون باشه یا نباشه، عاشق کی باشن و چه سبک زندگی‌ای داشته باشند.

فمینیسم برای من بوی زخم تن هر زنه.

بیا جلو. نترس. بیا به من دست بزن. به تنی که هزار زخم برداشته و به روانی که هر روز تکه تکه شده.

بیا جلو. نترس. فمینیسم لزوماً به معنای ضدیت با امر دینی نیست. امروز در سراسر دنیا میلیون‌ها فمینیست مذهبی وجود دارند که خواسته‌های زنانه‌شون رو با تلقی مذهبی‌شون آشتی داده‌اند.

بیا جلو. نترس. فمینیسم به معنای مخالفت با خانواده نیست. بسیاری از فمینیست‌ها همسر و فرزندانی دارند. اونچه که فمینیسم باهاش مخالفت می‌کنه، تبعیض علیه زنان در چارچوب خانواده است.

بیا جلو. نترس. بیا از من بپرس فمینیسمی که من بهش باور دارم، چه معنایی داره و چطور می‌تونه برای زندگی تو کمک باشه.

هر فمینیسمی رادیکال نیست، هر فمینیستی با مذهب و خانواد مشکل نداره و برای قبول اندیشه‌های فمینیستی همیشه مجبور نیستی خودت رو تغییر بدی.

کافیه که مطالعه کنی و اون نوعی از فمینیسم رو که برای زندگی خودت مناسب‌تره انتخاب کنی.

از من نترس! از فمینیسم نترس!

روز جهانی زن، بر همه زنان جهان، از هر منش و مذهب و کشوری مبارک!

اگرچه باید اعتراف کنم که دیدن طبیعت یخ زده جاده نیویورک یک کمی برام وحشتناک بود (فکرش رو بکنید که یه آ دم شیرازی ببینه کل عالم یخ زده)، ولی انتظارش رو داشتم و سعی کردم که قبل از شروع سفر به استقبالش برم. چطوری: با کتلت!

می‌دونم که برای بسیاری از کسانی که این وبلاگ رو می‌خونند شاید این ننگ بزرگی تلقی بشه که یک فمینیست درباره آشپزی صحبت کنه، خصوصاً وسط آمریکا که فمینیست‌ها سال‌ها برای این زن‌ها رو از آشپزخونه دور کنند، زحمت کشیدند، ولی برای من آشپزی یک وظیفه زنانه یا مردانه نیست، یک حس پیوند عمیقه با فرهنگ است و احساس می‌کنم که غذا یکی از جدی‌ترین واسطه‌‌های فرهنگی‌ است. یعنی خیلی از فرهنگ‌هایی رو که می‌شناسم از طریق غذاهاشون می‌شناسم و حس می‌کنم اگر نتونم غذای فرهنگی رو بخورم، نمی‌تونم با اون فرهنگ رابطه برقرار کنم. غیر از این، غذا برای مهاجر یک بعد عظیم خاطره است از فرهنگی که اگر حتی دوستش هم نداشته، در غربت عاشقش می‌شه و هر از گاهی فیلت یاد هندوستان آشپزخانه خانه و کبابی سر کوچه و دیزی‌های دربند و درکه رو می‌کنه.

به دلایل شخصی زیاد و عجیب و غریبی که شاید یک روز نوشتم، من آشپزی یاد گرفتم و این یکی از بهترین کارهایی بود که تا حالا برای خودم کردم.

image_gallery

توی سه سال زندگی در آمریکا این مهارت این امکان رو به من داده که از مواد و مصالحی که اصلاً به نمونه‌های ایرانی‌شون شبیه نیستند، غذاهای ایرانی حاضر کنم و خودم همیشه این حس رو دارم که برای من غذا پختن یکی از ابعاد عاشقانه فرهنگ غذایی ایرانه که من و بیشتر ایرانیانی که اینجا دیدم باهاش احساس نزدیکی و خاطره می‌کنیم؛ و خلاصه این که برای ایجاد احساس نزدیکی بین طبیعت غریبه‌ای که در دل اون بودیم و یادآوری خاطرات سفرهای ایران، تصمیم گرفتم که برای توی راه کتلت درست کنم.

نمی‌دونم این ذهن منه که انقدر در حواشی یک غذا زیگزاگ میره یا شما هم با غذا همچین رابطه‌ای دارید؟

اما من تمام راه رو، هر وقت که در کلمن حاوی کتلت‌ها باز شد، به زن‌ها و مردهای زندگیم فکر کردم. به شادی روز پنجشنبه که  وقتی زودتر از هرروز از مدرسه به خونه برمی‌گشتم، پدر و مادری شاد و پرانرژی منتظرمون بودند و ناهار کتلت بود، به این که کی توی خونه کتلتش رو سوخته و برشته می‌خواست و کی نرم و آبدار و به حوصله مادران و زنانی که خواسته‌ها و علایق ما رو دونه دونه می‌دونستند و به هر خواسته کوچکی توجه می‌کردند.

می‌دونم که شاید از منظر فمینیستی به من انتقاد کنید که چرا چنین چیزهایی رو تقدیر می‌کنم. البته که من هم تقسیم زنانه و مردانه کار را نقد می‌کنم، اما در این لحظه به خاطره آدم‌هایی فکر می‌کنم که لبریز از زندگی بودند و با خوشحالی‌هاشون کودکی‌های ما رو سرشار از شادی کردند. مهمونی‌های شیراز رو یادم می‌آید و میزبانان با حوصله‌ای که برای کودکی‌های ما عطر و طعم و محبت آفریدند.

کسانی که این کتلت‌ها رو درست می‌کردند، زنان زندگی من بودند. مثل من و مثل هرکسی، زندگی‌هاشون فراز و نشیب داشت، گاهی تقدیرآمیز و گاهی انتقادبرانگیز بود، اما من آرزو می‌کنم که روزی خاطره من برای نسل بعد از خودم انقدر شادی‌آور باشه. آرزو می‌کنم که خونه جایی باشه که فرزندم با خوشحالی به یادش بیاره و آرزو می‌کنم عطر و طعم غذای ایرانی قلب کودکم رو حتی در میانه طوفان یخ، با تاریخ خانوادگی و فرهنگی مردمانی پیوند بده که خوش قلب و مهمون‌نواز بودند و مهربونی‌هاشون رو برای کودکی‌های ما لقمه می کردند.

بقیه همسفرها رو نمی‌دونم؛ اما کتلت قلب من رو گرم کرد، و کویر و آفتاب و گرما رو برای چند لحظه وارد ماشینی کرد که همراه با باد روی یخ‌های جاده نیویورک می‌رقصید.

روز جمعه هفته گذشته من و مهدی به همراه حسین و الی راهی واشنگتن شدیم، احتمالاً مثل هر آدم دیگه‌ای که میره سفر. اما توی این سفر برای من یه چیزایی ویژه بود، یه چیزایی از تجربه‌های سفرهای قبلی‌ام متفاوت بود، چیزهایی که دلم می‌خواد اونا رو برای شما هم بنویسم.

من و مهدی، تا حالا توی آمریکا با هیچ کسی همسفر نشده بودیم. یه چیز دیگه‌ای رو هم باید احتمالاً برای کسانی که از خارج از آمریکا نوشته من رو می‌خوانند اضافه کنم و اون گرونی هزینه‌های سفر و جابجایی و توجه به واقعیت زندگی دانشجویی در آمریکا است. برخلاف یه تصور عمومی که به نظر می‌آد آدم‌ها از وقتی مهاجرت می‌کنند، مشغول خوش‌گذرونی و گشت‌وگذار می‌شوند، این سفر سه روزه طولانی‌ترین سفر ما توی سه سال گذشته که توی آمریکا زندگی کردیم، بوده. البته منظورم از سفر، سفر به ایران نیست، چون ایران برای ما خونه است و سفر ایران بازگشت به خونه حساب میشه و نه مسافرت.

من تمام سال‌های زندگی ایرانم رو توی تهران زندگی کردم و برای من سفر، عموماً سفر به شیراز بوده است. عادت دارم که سفر رو که شروع می‌کنم، اول از هرچیز به اتوبان قم- تهران فکر کنم، به پراید یا 206 مون، به این که من و مهدی عموماً توی ماشین تنها بودیم و عوارضی رو که رد می‌کردیم، دل من با تهران خداحافظی می‌کرد.

این بار همه چیز متفاوت است: از شهری دور می‌شم که عاشقش نیستم، عوارضی رو نمی‌بینم و از همه چیز مهم‌تر؛ کویر، کویر مهربان و دوست‌داشتنی و گرم من ناپدید شده و جاش رو جنگل‌های سفیدپوش و رودخانه‌های یخ بسته شمال آمریکا گرفته.

سفر همیشه آرزوی رفتن به دل ناشناخته‌ها نیست و مهاجر بیش از هرکسی رؤیابینه. مهاجر در سفر رؤیای خونه می‌بینه و من در میان برف و طوفان یخی ایالت نیویورک، کویر و کوه‌های لخت و دریاچه نمک رو جستجو می‌کنم. چشم‌های مهدی دنبال مناظر شمال می‌گرده و می‌دونم که الی در حالی که به کوه‌های پر از درخت و برف خیره شده، آرزوی کوهی رو داره که انقدر درخت نداشته باشه، مثل کوه‌های آشنای شهرش. حسین خود دارتره و من احساس می‌کنم که در برابر هجوم خاطره به ذهنش مقاومت می‌کنه.

نمی‌تونم اتوبان قم- تهران را ظاهر کنم، نمی‌تونم برای الی کوه خالی از یخ و درخت پیدا کنم و نمی‌تونم چشم از طوفانی برفی که ما رو در میان گرفته بردارم؛ و قبل از این که به این سفر بروم به همه این چیزها فکر کرده بودم.

و می‌دونم که مهم‌تر از کوه و کویر و آفتاب؛ کودکیه. ما کودکی‌هامون رو توی ایران جا گذاشتیم. وقتی که طبیعت درخشان و عاشقانه بود، حتی اگر کویری بی‌آب و علف بود و خاطره پدر و مادرهایی رو که ما رو با پیکان‌های مدل بالا و پایین‌شون سفر می‌بردند، موهامون رو شونه می‌زدند و خاله‌ها و دایی‌هایی که وقتی می‌رسیدیم بوسه بارون‌مون می‌کردند و بچه‌های فامیل که در عرض سی ثانیه ما رو قاطی گروه‌شون می‌کردند.

در سفر مهاجران بزرگسال خیلی چیزها هست، ولی کودکی نیست که باعث بشه عاشق اون چیزها بشی. رشته پیوندی که کودکی با همه چیز برقرار می‌کنه، غایبه و مسافر/ مهاجر همواره بین اونچه که می‌بینه و اونچه که در خاطر داره نوسان می‌کنه.

همه این‌‌ها رو نگفتم که بگم خوش نگذشت. سفر متفاوتی بود. باز هم براتون می‌نویسم و جاتون خالی!