زنانی از جنس مادرم

منتشرشده: مارس 17, 2014 در پداگوژی فمینیستی, آدم‌های زندگی من, زندگی زنانه در ایران
برچسب‌ها:, , , ,

این مطلب برای زنانی نوشته شده که وبلاگ ندارند، فیس بوک ندارند، فمینیست نیستند، آگاهی فمینیستی ندارند؛

اما زنانگی هرکدوم از ما از آغوش یکی از اونها شروع شده؛

زنانی مثل مادرم …

ماجرای کتاب خوندن های من از زمانی شروع شد که نیمی از حروف الفبا رو هنوز بلد نبودم و زودتر از اونی که خودم بدونم چرا، رمان خوندن رو شروع کردم. شاید حدود دوازده سالم بود که رمان ربکا به دستم رسید و اون وقت، یکی از زنان زندگیم، که رمان خون بود و هم سن مادرم؛ بهم گفت که این رمان رو نخون. استدلال اون زن این بود که در احساسات یک زن متأهل چیزهایی هست که تا ازدواج نکنی نمی فهمی. و چه استدلال  قانع کننده ای برای یک نوجوان چشم سفید مثل من! ربکا رو خوندم مثل بقیه رمان ها. ولی حق با اون زن بود. از وقتی که ازدواج کردم، ربکا دائماً به ذهنم برگشت، قسمتی از زندگی من شد و امروز می خوام درباره زنانی مثل ربکا بنویسم، زنانی مثل مادرم …

قبل از این که این نوشته رو شروع کنم، بگذارید یک اعترافی بکنم، ساده و پوست کنده: من زنم، فمینیستم، متأهلم و ماجرای مبارزه فمینیستی من درباره زندگی متأهلی خودم نیست، یعنی من زندگی مشترک خوبی دارم و حتی اعتراف صریح تر این که درباره زندگی مشترک با یک مرد هم حس خوبی دارم و این حس خوب برای من از زندگی مشترک مادر و پدرم شروع شده و تا زندگی خودم ادامه پیدا کرده. این حس خوب باعث نمیشه که منکر خیلی مشکلات ساختاری نهاد خانواده یا مردسالاری و یا مشکلات خیلی از زنهایی باشم که می بینم با زندگی مشترک شون مشکل دارند. اون زنان خواهران من اند و من برای اونها هم می نویسم و تلاش می کنم، اما خواهران دیگری هم دارم که تجربه ای مثبت از زندگی زناشویی دارند و نوشته امروز بیشتر درباره اونهاست، زنانی از جنس مادرم …

اگر شما هم مثل من از دسته زنهایی باشید که زندگی مشترک خوبی را تجربه کرده باشید یا خاطره خوبی از زندگی والدین تون داشته باشید، این رو می دونید که متأهل بودن یک زن می تونه در عین خوبی تجربه بسیار غم انگیزی باشه و این اندوه بیشتر از زمانی آغاز میشه که به دلیلی همسرتون رو از دست می دهید یا برای مدتی از اون دور می شوید.

در زندگی متأهلی اونطوری که من تجربه اش کردم، از دوستانم شنیدم و از ربکا خوندم؛ عشق های سرکش نوجوانی وجود ندارند. ما زنهای متأهل وقتی شوهران مون سرکار می روند یا از خونه خارج می شوند، تب نمی کنیم و بی صبرانه منتظر بازگشت شون نیستیم. گاهی از زمانی برای تنهایی خوشحال می شویم، گاهی برای یه مسافرت زنونه ذوق می کنیم و گاهی کلی برنامه ریزی می کنیم تا با یه دوست قدیمی یه قهوه بخوریم

اما …

در زندگی های ما یک اما هست، امایی مثل یک موسیقی متن یا نقاشی بک گراند، برای شما که اکانت فیس بوک دارید، چیزی شبیه کاور فوتو. کسی کاور فوتوی ما رو نمی بینه، اما خودمون می دونیم که اونجاست، خودمون انتخابش کردیم و از بودنش خوشحالیم، هرچند ممکنه دوستامون بهمون بخندند و به سلیقه همه آدم های زندگیمون جور درنیاد و اگر مثل بعضی از ما فمینیست باشی، خصوصاً توی آمریکا، مجبوری که دائماً درباره این کاور فوتو توضیح بدی و ازش دفاع کنی.

Favim.com-36273

زنانی مثل مادرم، اکانت فیس بوک ندارند، وبلاگ ندارند، کاور فوتو ندارند و به علاوه از نسل من شرم و حیای بیشتری درباره این موضوع داشتند و دارند. بعضی هاشون عشق هاشون رو پشت عشقی که به بچه هاشون داشتند، قایم می کردند و بعضی هاشون بعد پنجاه سال زندگی حتی یه بار هم به مردهاشون نگفتند که دوست شون دارند، اما اونها مردهاشون رو دوست داشتند و مردهاشون این رو می دونستند. برای زوج هایی از نسل پدر و مادرم تعریف عشق فرق داشت. اما اونها زندگی رو با هم پشت سر گذاشتند و امروز که من این متن رو برای اون مخاطبان خاص می نویسم، خیلی هاشون شریک زندگی شون رو از دست دادند و قانون جمعیتی به من می گه که زن ها بیشتر از مردها عمر می کنند، موقع ازدواج عموماً از شوهرهاشون جوون ترند و عموماً بیش از مردان بیوه می شوند و سالهای بیشتری رو به تنهایی بعد از مرگ همسر می گذرونند.

و برای زنانی از جنس مادرم، سالهایی از عمر در تنهایی و مرور خاطرات می گذره. زندگی این زنان پر ازسفرهایی است که با هم رفتند، غذاهایی که با هم خوردند، نوروزهایی که با هم گذروندند … و به نظر میاد حجم خاطره انقدر بزرگه که هرگز تموم نمیشه …

زندگی این زنها برای من غم انگیزه. من متأهلم و فمینیستم و برای من در زندگی شخصی ام فمینیسم یعنی این که کمتر به کاور فوتو فکر کن و بیشتر برای زندگیت محتواهای شخصی ایجاد کن. یعنی این که زندگی مشترک فقط یه بخشی از زندگی شخصی ات باشه و هویت فردی برات قوی تر و مهم تر از هویت ها و وابستگی های خانوادگی باشه. به خواهرم می گویم فمینیسم رو برای تو می خوام، نه برای این که تغییرت بدم، برای این که اگر یه روز تنها موندی، خیلی غصه نخوری؛ مثل زنانی از جنس مادرم …

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. زهرا می‌گوید:

    هر وقت حلقه مادرم رو در دستش میدیدم با وجود دفرم شدن انگشتاش. همین معنا در ذهنم میامد اما دفرم شدن دیگه نمیزاره مامان حلقه دست کنه

  2. فاطمه می‌گوید:

    زندگی این زنها برای من هم غم انگیزه…
    و ای کاش می شد به مادران و خواهران گفت: فمینیسم رو برای تو می خوام، نه برای این که تغییرت بدم، برای این که اگر یه روز تنها موندی، خیلی غصه نخوری!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s