بایگانیِ مه, 2014

شايد يكي از چيزهايي كه مهاجران سعي مي كنند هرگز درباره اش حرف نزنند تجربه شخصي شون از مهاجرته و من اين روزها دلايل زيادي دارم كه برگردم به روزهاي اول مهاجرت، دوباره همه چيز رو در ذهنم مرور كنم و سرشار از طعم گسي بشم كه مزه غالب زندگي همه مهاجران است
اين روزها من دوباره در آستانه يك پايانم
تحصيل و زندگيم در شهر كوچكي كه دو سال ساكن اون بودم تموم شده و بايد دوباره سفر كنم از اين شهرستان كوچک به شهري بزرگ، شهري شبيه تهران من!
.
.
.
در ميانه تركيب پيچيده اي از احساسات مختلف، حس قلمه اي رو دارم كه باز از خاك در مي آيد تا دوباره خودش رو به خاك ديگري معرفي كنه

20140522-140840-50920306.jpg
مي دونم كه از حالا تا چند ماه آينده آدم ها رو كه ببينم بايد بگم: سلام، من يلدا هستم و دوباره انگار كه نوار زندگيم از سر شروع مي كنه به خوندن
در ادامه معرفي توي ذهن مهاجر حرف هايي مي آيند كه كه شايد هيچ وقت به زبون نيايند
اين كه من قابل اعتمادم، اين كه من و دوستانم توي شهر قبلي خودمون رو كشتيم تا بتونيم زندگي رو براي همديگر راحت تر كنيم و اين كه در انتهاي هر سفر مهاجر سبكي تحمل ناپذيري رو تجربه مي كنه
همه چيز به سرعت جمع مي شه و كل هستي يك آدم تبديل مي شه به يك چمدون قابل حمل

.
.
.
اين كه من و الي با ساعت هاي طولاني كتابخونه و صندلي هايي كه جاي ويژه ما بود، كافه اي كه توش قهوه مي خورديم، آشپزي هايي كه با هم كرديم، عكس هاي نيما و درسا روي وايبر و حكايت عمه و خاله بودن اينترنتي، توي دو تا چمدون جا مي شيم و به دو تا شهر مختلف مي ريم تا صندلي هاي دو تا كتابخونه جدا، كافه جدا و آشپزخونه جداگونه رو امتحان كنيم و جاهاي تازه مون رو پيدا كنيم
.
.
.
مثل دو تا قلمه
خودمون رو به دو تا شهر تازه معرفي مي كنيم
سلام من يلدا هستم
عاشق گلدون تازه مي شم
اما خاطره گلدون هاي قديمي از ذهنم پاك نمي شه

Advertisements