بایگانیِ ژوئن, 2014

اين روزها فيس بوكت رو كه باز كني، يكي از اولين چيزهايي كه مي بيني كري هايي است كه مردها براي زنها مي خونند درباره مردانگي و فوتبال ديدن و فوتبال بازي كردن و چيزهاي ديگري درباره فوتبال.
به جاي اين كه بخوام با مردها وارد دعوا بشم يا به نفع زن ها داد و قال كنم، دلم مي خواد كه تاريخ زندگي شخصي خودم رو درباره فوتبال و ورزش به اطلاع شما برسونم
من در يك محيط مذهبي بزرك شدم و مدرسه مذهبي رفتم. نمي خوام كه ماجرا رو برگردونم به سال هاي خردسالي و توضيح بدهم كه از ابتداي خلقت رابطه من با بدنم چطور بود، فقط مي خوام ميزان ورزش و فعاليتي رو كه در مدرسه داشتيم توضيح بدهم
در طي نه سالي كه من توي مدرسه شاهد حضور داشتم، ما در كنار قرآن خواني و از جلو نظام و صف بندي و برنامه صبحگاهي، البته نرمش صبحگاهي هم داشتيم كه معمولا مجموعه اي حركت بود كه يكي از بچه ها و گاهي خود من به بقيه مي داديم. بعدها كه از شوهرم شنيدم كه توي مدرسه اون ها اين نرمش خيلي جدي تر بوده و معمولا پسرهايي كه باشگاه مي رفتن و تجربه اي در ورزش داشتند اون رو ارایه مي كردن بود كه فهميدم ما چقدر از ماجرا پرت بوديم
زنگ ورزش مدرسه هم دست كمي از ماجراي نرمش صبحگاهي نداشت. يادم مي اد كه حداقل در طي دو سال معلم ورزش ما باردار بود و زمستان هم سرد و طولاني به نظر مي اومد و ما به جاي ورزش، گلدوزي مي كرديم كه فعاليت فرهيخته تري براي دختران نوجواني كه قرار بود به سلامتي راهي خانه بخت بشوند به نظر مي اومد. در طي سال ها ما همه چيز رو دوختيم. از تابلوي شماره دوزي شكوفه گيلاس براي آشپزخانه خانه خيالي مون تا رو تختي ها و روبالشي هاي گلدوزي شده تا تابلوهاي سرمه دوزي براي پذيرايي هايي كه قرار بود در اون ها به خانواده خودمون و شوهران مون و بقيه خدمات ارايه كنيم.

از اون تابلوها متنفرم. هرگز هيچ كدومش رو به هيج جايي نصب نكردم.
از اون حوله ها و رو بالشي ها و دستگيره ها متنفرم

سال هاست كه پشت ميز نشينم و تنم درد مي كنه. سرم، گردنم، كتفم، شانه هام و همه عضلاتم
من تنها نيستم
زن هاي زيادي توي نسل من حق شون از سلامتي رو از دست دادند و كاري رو كه بايد در نوجواني و از سر فراغت مي كردند در سن سي و چهل سالگي شروع كردند.
ما بدن هاي چاق و دردناك مون رو از اين مطب به اون مطب و از اين باشگاه بدن سازي به اون باشگاه مي كشونيم
و زندگي هامون توي دور باطل لاغر كردن و دوباره چاق شدن و درد كشيدن افتاده

نه من فوتبال بلد نيستم.
به تعبير پست هاي فيس بوكي احتمالا زن زندگي هم حساب نميشم.
براي خوشحالي مردمم شادم، اما ما زن ها از اين شادي تا حد زيادي محروم شده ايم
ما براي چيزي شاديم كه خودمون هرگز تجربه اش نكرديم، هرگز بخشي ازش نبوديم، هيچ وقت مزه گل زدن رو نچشيديم و هيچ وقت ياد نگرفتيم به يه زن ديگه پاس گل بديم و اين همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داد

مي دونم كه از مرد بودنت خوشحالي
مي دونم كه خوشحالي كه فوتبال مردونه اس
نمي خوام توي ذوقت بزنم
اما اين رو بدون كه اين خوشحالي رو سيستمي برات فراهم كرده كه نصف آدم هاي جامعه رو از خوشحال بودن محروم كرده

Advertisements

اين نوشته شايد يكي از خصوصي ترين و در عين حال، آشكارترين تجربه هاي يه زن مهاجره، زني كه قسمتي از قلبش رو به نقش خاله يا عمه يا زن دايي يا هرچيز ديگري در ارتباط با بچه ها تعريف كرده و هيچ جوري نمي تونه اون قسمت رو پس بگيره
مخاطب اين نوشته احتمالا شما كه مي خونيدش نيستيد، مخصوصا اگر خواهري يا دوستي را در غربت داريد
اين نوشته براي نسل بعد از شما نوشته شده
اون هايي كه الان سواد ندارند يا مثل هستي كوچك من در آستانه كلاس اول رفتن يا به خيال خام خودش فارب التحصيلي هستند (هستي فكر مي كنه كه اول مهر ميره مدرسه و تا زمستون فارب التصيل مي شه)
اين نوشته يه جور توضيحه، يه جور معذرت خواهي، يه جور بيان احساساتي كه هيچ كاركردي ندارند مگر نوعي همدردي زنانه با عمه خاله هاي اينترنتي

ما زن هاي مهاجر هميشه مشكل چندپارگي داريم: قسمتي از قلب مون رو در ميان اين بچه ها جا مي گذاريم و قسمت ناچيزي اش رو با بقيه خنزر و پنزرهامون بار هواپيما مي كنيم
بچه هاي خواهر و برادرهاي ما روي وايبر و اسكايپ و اوو بزرگ مي شن
و مسير فر موها و تعداد دندون ها رو توي عكس ها دنبال مي كنيم
و يكي از نااميدترين تفريحات سالم ما مبادله اين عكس ها با همديگر است
يه دونه عكس درسا به الي نشون مي دم و يه دونه نيما تحويل مي گيرم
الي منتظر ديدن اولين دندونه و من مي دونم توي يه عكسي كه بچه گريه كنه دندونش ديده ميشه
تارا تازه عمه شده و عكس بچه رو گذاشته روي پروفايلش و نگفته من مي دونم كه روزي چند ساعت قربون صدقه عكس اين نيم وجبي ميره
و عبارت قربونش برم از زبون الي شروع ميشه و مي رسه به قلبش و از چشمش مياد پايين
….
همه اينها رو نگفتم كه نوحه سرايي كنم
مي خواستم بچه ها بدونن كه بخش بزرگي از فانتزي هاي زندگي ما زنان مهاجر هستند
به هر دليلي كه مهاجرت كرده ايم هميشه بخشي از اون رويا مال اين بچه هاست

كريس به قسمت هاي خوب ماجرا رسيده
شغل و درآمد خوبي داره
و خودش ميگه من مادر نشدم، اما آنتي خوبي هستم
به قول خودش توي زندگي بچه ها نقش داره

ما هم به قسمت هاي خوبش مي رسيم
ما هم آنتي هاي خوبي هستيم
باور كن دختركم
باور كن هستي من