بایگانیِ اوت, 2015

صحبت کردن از میل جنسی و خصوصاً میل جنسی زنانه نوعی تابوی اجتماعی است، یعنی موضوعی که به محض حرف زدن از آن احساس شرم و ناراحتی می‌کنیم و توقع داریم اگر هم می‌خواهیم از آن اطلاعاتی به دست بیاوریم در یک مطب خصوصی از طریق حرف زدن با متخصصی باشد که رازهای ما را نگه می‌دارد یا خواندن کتابی که روی جلدش رو پوشاندیم در مخفی‌ترین زاویه اتاق خواب وقتی مطمئن هستیم که بچه‌ها مدرسه رفتند و سرک نمی‌کشند

اما یه مشکلی وجود داره، هرچقدر هم که این موضوع رو مخفی کنیم نمی‌تونیم جلوی اثراتش رو توی زندگی‌هامون بگیریم

وقتی به ارگاسم زنانه فکر می‌کنید چه تصویری توی ذهن‌تون می‌آد؟

تصویر یک عده زن بی‌شرم که دلشون می‌خواد درباره همه چیز توی خیابون بلند صحبت کنند؟

تصویر یک سری زن که از ازدواج‌هاشون راضی نیستند و زیاده‌طلبی دارند؟

تصویر یک سری فمینیست عصبانی که توی خیابون داد می‌زنند؟

یا تصویر ویدئوی‌های یواشکی‌ای که قبل از عقد به دست دختر و پسرها می‌دهند تا به صورت ناگهانی و خداخواسته از همه چیز سر دربیاورند؟

من به هیچ کدوم این چیزها فکر نمی‌کنم

به خاله فکر می‌کنم که توی بیست و سه سالگی بیوه شده بود و توی هشتاد سالگی هنوز شب‌ها خواب شوهرش رو که می‌دید می‌ترسید

من به بدن‌های پیر و مهربون مادربزرگ‌هامون فکر می‌کنم که هیچ‌وقت نفهمیدن چرا باید کاری رو که این‌قدر ازش متنفرن انجام بدن

به این که خیلی‌هاشون هرگر نتونستن کسی رو که باهاش رابطه داشتند دوست داشته باشند

به این که خیلی‌هاشون درد و سختی و ناراحتی‌ای رو تحمل کردن که باعث پیر شدن‌شون شد

به این که این کابوس شبانه باعث شد حتی دل‌شون نخواد دست مردهاشون رو توی دست‌شون بگیرن، کنارشون بنشینن و بدون حضور بچه‌ها با عشق با هم چای بخورن و وقتی توی خونه با مردهاشون تنها بودن احساس لذت و آرامش داشته باشن

به دختر‌های هم نسل اونا که این مشکل رو بیشتر از هرکسی تجربه کردند، وقتی توی سن دوازده سیزده سالگی عقد شدند و بعد از یک روز خوب و جالب با کلی غذا و توجه و آرایش به شبی رسیدند که برای خیلی‌هاشون به بدترین شب زندگی‌شون بدل شد

به این که زندگی بدون ارگاسم و لذت، کابوس بزرگ نسل‌های متفاوتی از زندگی زنانه در ایران و خیلی از جاهای دنیا است

به این فکر می‌کنم که چرا باید حرف زدن از بدن زنانه بی‌شرمی تلقی بشه؟

چرا یک سخنران توی تلویزیون ملی خطاب به زن‌هایی که رژیم می‌گیرن می‌گه که این بدن‌هاتون رو به قبر ببرید. به کی می‌خواهید نشون بدید؟ و به همین سادگی کوچک‌ترین عنصر فرهنگ بدن به بی‌شرمی گره زده می‌شه

به حمیده فکر می‌کنم. همکلاسی فوق لیسانسم که موضوع پایان‌نامه‌اش ارضای جنسی زنان خانه‌دار بود و آقای مدیرگروه از دفترش پرتش کرد بیرون با کلی توهین و تحقیر که «زن‌ها غلط می‌کنن توی خونه شوهر ارضا نمی‌شن. لابد فاحشه‌ان این زن‌ها»

به این که حدود چهار پنج سال پیش توی کشور من یک جامعه‌شناس فرق حقی به اسم لذت جنسی زنانه و فاحشه بودن رو نمی‌دونست و یک سخنران به راحتی می‌تونست به زن‌هایی که رژیم می‌گرفتند توهین کنه

و خیلی راحت می‌تونم بفهمم که چرا خاله شصت سال از شوهرش می‌ترسید، ولی جرأت نکرد حرفی به کسی بزنه

برای این که توی زمان خاله آدم‌هایی شبیه این آقای دکتر و اون سخنران زیاد بودند

و هنوز هم آدم‌هایی که از الف ارگاسم به ف فاحشه می‌رسن زیادن

اما باید بدونن که این الف به خیلی جاهای دیگه می‌رسه، شادی یه زن، شادی یک زوج، ذوقی برای زندگی مشترک با یک آدم، سلامت اجتماعی

ف همیشه به فرحزاد نمی‌رسه

شاید شما داری اشتباه میری

اگر اهل خواندن روانشناسی‌های عامه پسند و دکتر جان گری و این قبیل ژانرها باشید لابد می‌دونید که زن‌ها علاقمند ارتباطات کلامی هستند و وقتی غصه دارند باید یک مردی دستشان را بگیرد و زن‌ها انقدر غصه می‌خورند و حرف می‌زنند تا دل‌شان خالی بشه و از حرف‌هایی که می‌زنند خیلی منظور جدی‌ای ندارند و ….

اما زندگی برای من و تارا یه طور دیگری بود

ما دوستی‌مون رو زیر فشار معلم‌های مدرسه‌ای که صلاح نمی‌دونستن ما با هم دوست باشیم و زن‌های همسایه‌ای که صدای خنده‌های بلند ما را به گوش والدین‌مون می‌رساندند و در ضدیت با کل کاسموسی که هیچ‌وقت انرژی مثبتی برای ما نفرستاد، شروع کردیم. به عنوان دو تا دختر بچه توی تمام سال‌هایی که به ازدواج تارا در نوجوانی و بچه‌دار شدن او در ابتدای جوانی رسید، تمام مخالفت‌های اطرافیان را تحمل کردیم.

نزدیک‌ترین فاصله ما بعد از ازدواج تارا بیست کیلومتر بود و امروز این فاصله هزاران کیلومتر است. غیر از سال‌های دبستان هیچ وقت وقت نشد که دست‌های همدیگر رو بگیریم و در طی این سال‌ها گاه شده که کمتر از سالی یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم … اما دوستی ما در زندگی زنانه من یک تجربه خاص است، تجربه دوست داشتن یک زن از راه دور؛ زنی که احتیاج نداری دستش رو بگیری یا هر روز صداش رو بشنوی تا رابطه‌ات باهاش تازه بمونه. زنی که بعد از چند سال هر وقت بهش زنگ بزنی رابطه باهاش تازه است و می‌تونی رابطه‌ات رو باهاش از همون جایی که دفعه قبل قطع کردی از سر بگیری

و از نظر من در این دنیای شلوغ و پلوغ این یک اتفاق عجیب است از یک رابطه از راه دور. چیز عجیب این رابطه این است که ما از راه دور برای چیزهای مشابهی غصه می‌خوریم و خوشحال می‌شیم، هردومون با هم از بزرگ شدن سارا خوشحالیم، انگار که سارا می‌تونه نفر سوم این رابطه باشد و هردومون با هم برای اونهایی که از دست‌شون دادیم عزاداری می‌کنیم

بابا که رفت من یک پست روی فیس بوک گذاشتم و بی‌خبر از همه رفتم ایران. تارا پست من رو دیده بود و ساعت‌ها پشت کامپیوترش مونده بود، همین‌قدر ساده و اگر هیچ وقت هم به من نمی‌گفت من می‌دونستم که چیزی من را زخمی کنه اون را زجر می‌ده

و ملودی اون که رفت من شروع کردم به پرخوری

ملودی کودکی بود که زنانگی و دخترانگی‌های ما را به عنوان دو زن به هم پیوند می‌داد. با هم عکس‌هاش رو روی فیسبوک نگاه می‌کردیم. یادم می‌آد هیچ وقت حالش رو از تارا نپرسیدم. هیچ وقت هیچ سئوالی درباره ازدواجش نکردم، اما ازدواجش من رو نگران می‌کرد و برای همین هرازگاهی فیسبوکش رو چک می‌کردم

ملودی حالا تبدیل شده به یک زن جوان که از توی یک عکس سر مزارش به همه نگاه می‌کنه و من فکر می‌کنم که چشم‌هاش آدم‌هایی رو به عزاداری اومدن قضاوت می‌کنه

اما ملودی برای من اون توپ کوچولوی بور و سفیدیه که از توی کاپشن صورتی‌اش سرک می‌کشید و به ما به عنوان آدم‌های بزرگ‌هایی که اون وقت شاید دوازده سیزده ساله بودیم، نگاه می‌کرد

ملودی تاریخ مشترک زندگی دو زنه

دو تا زنی که هیچ وقت به اندازه کافی به هم نزدیک نبودن که دست همدیگر رو بگیرند

اما این روزها من صبح که از خواب بلند می‌شم اول صدای شاد آرش رو می‌شنوم که هزار بار توی گوشم می‌گه: ملودی، ملودی ملودی ملودی ملودی …

و من می‌شنوم تارا تارا تارا تارا …

ببخشید دکتر جان گری که ما خیلی ونوسی نبودیم

وقتی که من و شوهرم تمام شرایط ضمن عقد را امضا می‌کردیم و چند تا شرط هم خودمون اضافه کردیم، فکر می‌کردم خیلی زن باهوشی هستم. عقد ما بیشتر از یک عقد معمولی طول کشید. چون مجبور شدیم عاقد را به لحاظ حقوقی متقاعد کنیم که شرایط ضمن عقدی مثل حضانت طرفینی کودکان بعد از طلاق می‌تواند مبنای حقوقی داشته باشند. اما از این بی‌خبر بودیم که یکی از شرایط لازم برای زندگی انسانی من این است که شوهرم به من رضایت بده که تا آخر زندگی زناشویی اجازه خروج از ایران داشته باشم

من فراموش کردم

چند وقتی است که از تلویزیون تبلیغی پخش می شود که یک دختر جوان زیبا را روی صندلی هواپیما در حال آرامشی غیر قابل وصف نشان می‌دهد و در حالی که او به آرامی توی خواب لبخند می‌زند، اضافه می کند که سفر با ما (ایرلاین فلان) دربردارنده تأثیرات جانبی لبخند زدن ناخواسته است. قیافه این دختر رو با قیافه خودم مقایسه می کنم، وقتی بعد از یک ساعت و نیم فریاد زدن و دوازده ساعت استرس به خونه رسیدم

به دوشنبه صبح هفته قبل فکر می‌کنم، هفته گذشته، وقتی خسته از داد زدن و تقلا کردن کف سالن ترانزیت فرودگاه باکو نشسته بودم و نمی دونستم کی می‌تونم از این فرودگاه بیرون برم

ایرانی بودن و سفرهای بین المللی رفتن عوارض ناخواسته زیادی داره، ولی معمولاً لبخند زدن ناخواسته جزء این عوارض نیست

من امسال تابستان به ایران سفر کردم، تنها

دو روز مانده به سفرم متوجه شدم که پاسپورتم تنها برای دو ماه اعتبار دارد

عیبی نداشت، من داشتم می رفتم ایران، خونه، و تصمیم گرفتم که به محض ورود به ایران پاسپورتم را تمدید کنم

اما یک اشتباه هولناک کرده بودم، من یادم رفته بود که زن، شهروند ایران و متاهل هستم

به دفتر پلیس+10 که مراجعه کردم ازم رضایت محضری شوهرم رو خواست، و طبیعی بود که من نداشتم. بهشون توضیح دادم که شوهرم ایران نیست، ولی این کوچک‌ترین تأثیری نداشت. بهم توضیح داد که اگر شهروند کشور دیگری هم بودم، مثلاً آمریکا، اجازه شوهر لازم نداشتم، اما به عنوان کسی که فقط شهروند ایرانه به این اجازه احتیاج دارم. با مریم، دوستم و وکیلم تماس گرفتم، گفت به محضری که دفعه قبل رضایت شوهرم را گرفته مراجعه کنم و سند را از آنها بخواهم. محضر منتقل شده بود، بعد از کلی پرس و جو محضر را پیدا کردم. مریم به من گفته بود که قانوناً محضر باید سند را نگه دارد، اما محضردار در کمال خونسردی به من گفت که اسناد اضافه رو ریختند دور. «رضایت همسر شما که چیز خاصی نبوده که ما نگهش داریم، می تواند دوباره بیاد و رضایت بده».

توی ذهنم به جعل سند فکر کردم، به هزار چیزی که معمولاً آدمی مثل من بهشون فکر نمی کنه و دست آخر به مشاور حقوقی دانشگاه ایمیل زدم، بهم گفت که ایرادی نداره و من تصمیم گرفتم که برگردم و اینجا توی دفتر حفاظت منافع ایران پاسپورتم را تجدید کنم

توی فرودگاه امام یک افسر من رو نگه داشت، ده دقیقه ای بدون عینک جلوش ایستاده بودم و اون تمام اجزای صورتم را با عکس گذرنامه پنج سال پیشم تطبیق می داد. بهم گفت که این عکس من نیست که روی گذرنامه است و اگر به خاطر شباهت کم عکس ویزا نبود، هیچ وقت اجازه نمی داد از کشور خارج بشم. بهم گفت که شانس آوردم که تا حالا با اون مواجه نشدم، مگرنه بهم اجازه نمی داد که اصلاً وارد کشور بشم. مطمئن بود که این گذرنامه من نیست. توی دلم داشتم فکر می کردم که تو نمی دونی من هیچ وقت عرضه تقلب توی امتحان‌های مدرسه رو هم نداشتم، چه برسد به جعل گذرنامه. در حالی که نمی دونستم بالاخره چی می‌شه، اجازه داد که برم …

….

سوار هواپیما شدم. دل توی دلم نبود. داشتم به فرودگاه مقصد فکر می‌کردم و به این که ممکنه برم گردونند.

رسیدیم به فرودگاه باکو. مسئولین ایرلاین آذربایجان گذرنامه من رو گرفتن و یکی از آنها بدون این که توضیح خاصی به من بده گذرنامه را با خودش برد. چند دقیقه‌ای عادی گذشت. منتظر جواب بودم. به من گفتند که چون من ایرانی هستم، باید بررسی بیشتری بکنند. نامه مشاور حقوقی دانشگاه را نشان‌شان دادم. گفتند که سر در نمی‌آورند و اهمیتی ندادند. گفتند که باید با آمریکا تماس بگیرند و بپرسند. پرسیدم کجای آمریکا؟ خودشون هم نمی‌دونستند

یک ساعت و نیم، دقیقاً به اندازه زمان بین پرواز قبلی و بعدی، من رو نگه داشتند. به یکی‌شون گفتم پروازم داره میره. با خونسردی گفت اون پرواز تو نیست. ما چمدان‌هات رو هم از بار درآوردیم و می‌خواهیم تو را به ایران برگردونیم. به سادگی به من توضیح داد که تو یک ایرانی هستی و ما خیلی اهمیتی نمی‌دیم. اما برای ایرلاین خوب نیست که یک ایرانی مشکوک را به آمریکا ببره

من؛ زن، ایرانی، متأهل و مشکوکم و باور نمی‌کنم

و توی یک فرودگاه جهان سومی گیر می‌کنم، چون دولت خودم از من حمایت نمی‌کند، به این اتهام که من متأهلم

سابقه کیفری: ازدواج!

زمان وقوع جرم: چهارده سال پیش!

….

توی ذهنم یکی بود که می‌گفت از خودت حمایت کن، داد بزن، تو مجرم بین‌المللی نیستی که با تو این‌طوری برخورد می‌کنن

یکی بود که می‌گفت فقط یک ساعت و نیم وقت داری، فریاد بزن، هزینه برخورد غیرانسانی با ایرانی‌ها را براشون بالا ببر. به خاطر اون صدای ذهنی من یک ساعت و نیم فریاد زدم

ساعت شش صبح شده بود،‌پروازم رفته بود و انرژی‌ام تمام شده بود. کف سالن ترانزیت نشستم و به شوهرم که منتظرم بود ایمیل زدم که دارند من رو برمی‌گردونند و اجازه پرواز به من نمی‌دهند

ناگهان دیدم که سه تا افسر دارند به سمتم می‌دوند. داد می‌زدند: بدو، بدو. نمی‌دونستم چی می‌گویند. فهمیدم که با آمریکا (و آخرش نفهمیدم کجای آمریکا) تماس گرفتند  و اونها بهشون گفتند که من رو سوار هواپیما کنند. گیت‌های بسته رو باز کردن و من تا هواپیما یک نفس دویدم. ساعت شش و سه دقیقه من سوار شدم، درها رو بستند و ساعت شش و هشت دقیقه پرواز بلند شد

….

به شوهرم فکر می‌کردم که بهش ایمیل زده بودم و الان نگران بود

به خانواده‌ام که احتمالاً الان خبر داشتند و تهران نگرانم بودن

دوازده ساعت پرواز را با نگرانی گذراندم

حالم بد بود

خبری از لبخند ناخواسته نبود

….

وقتی رسیدم فهمیدم شوهرم و برادرم به هرکجا عقل‌شون رسیده زنگ زدند

به من ایمیل زدند، زنگ زدن، روی هر نرم‌افزاری که فکر کنی پیغام گذاشتن و روز بدی رو گذراندن

چمدان‌هام توی باکو مانده بود و سه روز بعد رسید خونه

به خاطر این که من زن، ایرانی و متاهلم

و نمی‌تونم مثل یک آدم بالغ توی کشور خودم گذرنامه‌ام را تمدید کنم

توی فرودگاه شهرم، هیچ‌کس سئوالی از من نکرد

مدارکم تکمیل بود و حق با مشاور حقوقی دانشگاه و حق با من بود

بدترین سفر عمرم را از سر گذروندم

و بعد از یک هفته دارم به این فکر می‌کنم که جرم من به عنوان یک زن متأهل ایرانی چی بود