یه حلقه از فرهنگ خاله بودن

منتشرشده: مه 11, 2016 در مویه, آدم‌های زندگی من, دوستی‌های زنانه, زندگی ایرانی- آمریکایی من

دیروز توی داروخانه دانشگاه بودم و منتظر که صدام کنن برای داروی سرماخوردگیم. تصمیم گرفتم که از وقتم استفاده کنم و فیس بوکم رو چک کنم

بدترین کاری که یه آدم می تونه بکنه

فیس بوک برای ما مهاجرها یک پنجره است به زندگی های دوستان و خانواده هامون

بازش می کنیم و انگار به دید و بازدید خانوادگی رفتیم

دختر سمیه بزرگ بزرگ شده، ماشالله چه لپ هایی داره

کتاب های دوستام امسال توی نمایشگاه بوده، چقدر من مغرورم

راحله داره بچه دار میشه، جانم …

اما دیروز فیس بوک برای من یک خبر دیگه ای داشت

یه نفر عکس خاله من رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود مادر به خاک رفت

اولش به نظرم مثل یه شوخی بیمزه بود

ذهنم خیلی سریع هشیار شد، احتمالاً مثل ذهن همه مهاجرها

این خبر مرگه، به همین روشنی، به همین تاریکی

دکتر داروساز اومد که بهم بگه سیستم کامپیوتر داروخانه قطع شده

اشک اومد توی چشمم

بیچاره پیرمرد هول کرد و گفت غصه نخور، من با مسئولیت خودم داروت رو بهت میدم

زنگ زدم به دکترم، با دستش نسخه رو نوشت، دارو رو داد به من و یه نگاهی توی چشمش بود که انگار می خواست بگه این فقط داروی سرماخوردگیه، غصه نخوری ها

از توی پارکینگ جلوی داروخانه تا آفیسم به تو فکر می کنم

از توی آفیسم تا جلسه امتحان دانشجوهام به تو فکر می کنم

از ماشین تا خونه، و از شب تا صبح

توی ذهنم هزار خاطره هست

از سالاد اولویه تولد نه سالگی ام که با مامان با هم درست کردید

از تولد زیر بمبارانی که دو زن و ظرف بزرگ اولویه تنها نشسته بودن و به مهمونایی که از موشک بارون فرار کرده بودن، فکر می کردن

به این که وقتی دایی ها دو روز پشت سر هم مردن، من خونه شما موندم تا مامان بره تشییع جنازه

به این که من بزرگ شدم و اون نگاه مهربون توی چشم تو موند

اون نگاهی که مادرانه بود، اما قضاوت نمی کرد، حمایت می کرد و دوست داشت

به وقتی که بابا رفت و من همش به تو فکر می کردم که نزدیک مامان بودی و بهش نزدیک بودی

به این که پارسال چند بار توی ماشین من نشستی و آخرین بار توی اتوبان نیایش

انگار که الانم توی ماشیم منی و دستم رو از روی دنده برمی دارم که دستت رو ناز کنم

دستم دیگه بهت نمی رسه

می دونم که امسال دیگه دیدنم نمیای

حالا این مرثیه رو برای توی می نویسم، برای مامان، برای آزاده و عطیه و فاطمه و برای خودم

ولی همین طور برای دخترهای خواهرهام

برای چیزی که به زبون اسپانیایی بهش می گن فرهنگ خاله بودن

خاله ها برای زندگی خیلی مهم هستن

زندگی یه شاخه نازکه توی دل یک بچه

و بیشتر از یه مادر لازمه برای حمایت از یه بچه، برای این که این شاخه نازک پا بگیره

و خاله ها و مادرها و عمه ها با عشق شون حامیان بی صدای شاخه نازک زندگی هستند

فرهنگ خاله بودن خیلی مهمه

بچه من رقیب بچه خواهرم نیست، من می تونم مادر دوتاشون باشم

خواهر من تنها خواهر زیستی ام نیست، هر زنی می تونه خواهر من باشه

خاله رفته با همه مهربونیش

و با صدای قشنگ قرآن خوندنش

و من یه زنم، که به لطف مادرم و خاله هام دیگه یه ساقه ترد نیستم

من یه خاله ام و یه عمه، هرچند یک عمه خاله اینترنتی ام من

و عکس دخترهام رو می ذارم روی میز کارم و به عشق اون ها زندگی ام رو برنامه ریزی می کنم

هر زنی می تونه خواهر من باشه و من می تونم بچه هر زنی رو بغل بگیرم و باهاش مهربونی کنم

به دانشجوهام که نگاه می کنم توی چشم هاشون مادرهاشون رو می بینم و این که یه زن چی کشیده تا بچه اش سر کلاس من باشه

به احترام این مادرها و مادرانگی ها دانشجوهام رو ناز می کنم و بهشون درس میدم

می دونم که دانشجوهام هنوز پا نگرفتن، هنوز شاخه های نازک زندگی هستن

خاله رفته و حلقه ای از زندگی من شکسته

منم می خوام که یه خاله باشم برای بچه های بقیه زن ها

یه حلقه از فرهنگ خاله بودن

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. Lost می‌گوید:

    عزیزم
    امیدوارم که روح شون در آرامش باشه👼🏼
    و تو هم با دیدن این همه بچه و خواهرهایی که داری و دلت براشون می تپه، یه کمی دلت آروم تر بشه تو این روزها…

  2. یاسر می‌گوید:

    سلام. بابت درگذشت خاله تون متأسفم. خدا به شما صبر بده.

    • Yalda می‌گوید:

      سلام و ممنونم از همدردی تون
      به این وبلاگ خوش اومدید

      • زننویس می‌گوید:

        من یکی از ترس ها و استرسام همیشه این است که عزیزی رو از دست بدم چندی پیش مادر دوستی اینجا فوت کرده رفتم به مراسم آنچنان اشک ریختم که طرف شوکه شده بود هر لحظه فکر میکردم که روزی بر سر من هم این آوار خراب میشود . خاله ها باید برای همیشه بمانند مثل مامان ها و باباها مثل خواهرها و برادرها خاله ها یک جور خاصی خوبند. بهت تسلیت میکنم روحش قرین آرامش و رحمت .

  3. Atefeh می‌گوید:

    یلدا جانم تسلیت میگم فوت خاله تون رو… و چقدر این متن راست بود و قشنگ… خوشحالم که منم خاله هستم. واقعا ایلیا برای من بچه ی خواهر نیست انگار بچه ی خودمه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s