بایگانیِ دستهٔ ‘آدم‌های زندگی من’

(این یادداشت یک روایت خیلی شخصی از مرگ مریم و نگرانی هایی است که این مرگ در من ایجاد می کند).

مرگ مریم میرزاخانی برای خیلی از ما انفجاری بوده که خیلی نزدیک خانه رخ داده است. کافی است مهاجر باشی، دانشجوی دکترا باشی، در آمریکا ایرانی باشی تا بدانی که چه خانه های امیدی امروز با این مرگ لرزیده است.

مریم میرزاخانی برای من فقط نابغه نیست و مرگش فقدانی فقط برای جامعه علمی ایران نیست. اندوه مرگ مریم برای من مثل از دست دادن یک دوست قدیمی است، دوستی که شرایطی مثل تو و سخت تر از تو را زندگی کرده و تنها چند پله از تو جلوتر بوده است. دوستی که مثل یک خواهر بزرگ تر به او نگاه می کنی و در موفقیت هایش برای خودت هم رویا می بینی.

امروز برای ایرانی های آمریکا و در خانه ما روز سختی بوده است.

مرگ مریم مرگ یک رویا است وهرکسی را که من روی فیس بوک می شناسم امروز در اجتماع ایرانی عزادار است. مرگ مریم به تعبیری امکان نزدیک مرگ همه ما است.

نزدیکی و غمی که در این مرگ موج می زند، نتیجه مستقیم شکلی از مرگ و زندگی است که مهاجر تجربه می کند.

مرگ برای مهاجر و مرگ در مهاجرت پدیده غریبی است.

من در خانه عادت داشتم به مرگم خیلی ساده فکر کنم. عادت داشتم آدمی باشم که گمان می کند مرگش را در چند ثانیه قبول می کند، اما مهاجرت بین من و مرگ فاصله انداخت. مهاجر نمی تواند بمیرد، مگر این که واقعاً مجبور باشد.

مرگ مریم من رو یاد تابستان سه سال پیش انداخت. اون تابستون یک سال و نیم می شد که ایران نرفته بودم. صبح تلفنی با دختر خواهرم صحبت کرده بودم و بهش قول داده بودم که به زودی می بینمش. اون روز خیلی ذهنم درگیر دخترک بود.

شب برای هواخوری از خونه رفتیم بیرون. درحالی که دست همدیگر رو گرفته بودیم یک ماشین بزرگ از بین ما رد شد. توی کسری از ثانیه و در صحنه تصادف من مشغول چونه زنی با کائنات شدم. تصمیم گرفتم که من امشب نمی میرم. به خودم گفتم که حتی می تونم با فلج از گردن به پایین زندگی کنم. کافیه که سعی کنم ماشین بعدی از روی سرم رد نشه. من واقعاً مصمم بودم که زنده بمانم. من زنده موندم، اما آویختگی عجیبم به دامان زندگی باعث حیرت خودم شد.

توی سال های بعد از اون حادثه تمام تست های سرطان رو دادم و ساعت ها از وقتم رو توی مطب دکترها گذروندم و در جواب  اون ها به وسواس های ذهنی ام گفتم که من نمی تونم بمیرم. من مهاجرم. من باید زنده بمونم.

همه این ها رو که مرور می کنم احساسم بهم میگه که مریم هزار بار بیشتر از این کارها را کرده احتمالاً. اگر نه به خاطر هیچ کس که به خاطر دخترش …

حدس بزنین که آخر قصه چی میشه. مهاجرها رویین تن نیستن و اونا هم مثل آدمای دیگه می میرن. هرکدوم توی روز مرگ خودشون …

مهاجرت آدم به یه روایت ناتمام بدل می کنه. مهاجرت حاصل تلاش جمعی یک اجتماع بزرگه. تک تک ما سعی می کنیم موفقیت کسب کنیم، قدم بعدی رو برای کسی که پشت سرمونه یه ذره ساده تر کنیم و در خاکی که بهش تعلق نداریم ریشه بگیریم.

مرگ مریم حداقل برای زمانی قابل توجه نومیدی ایجاد می کند. انگار هرچی تلاش کنی بازم از خاک درمیای. برای همین هم ما امروز عزاداریم برای مریم، برای خودمون و برای رویاهامون.

عزاداری هیچ کسی رو نکشته. نگران ما نباشین. فردا سخت تر و سفت تر به دامن زندگی چنگ می زنیم.

اما امشب عمیقاً غمگینم.

Advertisements

دیروز توی داروخانه دانشگاه بودم و منتظر که صدام کنن برای داروی سرماخوردگیم. تصمیم گرفتم که از وقتم استفاده کنم و فیس بوکم رو چک کنم

بدترین کاری که یه آدم می تونه بکنه

فیس بوک برای ما مهاجرها یک پنجره است به زندگی های دوستان و خانواده هامون

بازش می کنیم و انگار به دید و بازدید خانوادگی رفتیم

دختر سمیه بزرگ بزرگ شده، ماشالله چه لپ هایی داره

کتاب های دوستام امسال توی نمایشگاه بوده، چقدر من مغرورم

راحله داره بچه دار میشه، جانم …

اما دیروز فیس بوک برای من یک خبر دیگه ای داشت

یه نفر عکس خاله من رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود مادر به خاک رفت

اولش به نظرم مثل یه شوخی بیمزه بود

ذهنم خیلی سریع هشیار شد، احتمالاً مثل ذهن همه مهاجرها

این خبر مرگه، به همین روشنی، به همین تاریکی

دکتر داروساز اومد که بهم بگه سیستم کامپیوتر داروخانه قطع شده

اشک اومد توی چشمم

بیچاره پیرمرد هول کرد و گفت غصه نخور، من با مسئولیت خودم داروت رو بهت میدم

زنگ زدم به دکترم، با دستش نسخه رو نوشت، دارو رو داد به من و یه نگاهی توی چشمش بود که انگار می خواست بگه این فقط داروی سرماخوردگیه، غصه نخوری ها

از توی پارکینگ جلوی داروخانه تا آفیسم به تو فکر می کنم

از توی آفیسم تا جلسه امتحان دانشجوهام به تو فکر می کنم

از ماشین تا خونه، و از شب تا صبح

توی ذهنم هزار خاطره هست

از سالاد اولویه تولد نه سالگی ام که با مامان با هم درست کردید

از تولد زیر بمبارانی که دو زن و ظرف بزرگ اولویه تنها نشسته بودن و به مهمونایی که از موشک بارون فرار کرده بودن، فکر می کردن

به این که وقتی دایی ها دو روز پشت سر هم مردن، من خونه شما موندم تا مامان بره تشییع جنازه

به این که من بزرگ شدم و اون نگاه مهربون توی چشم تو موند

اون نگاهی که مادرانه بود، اما قضاوت نمی کرد، حمایت می کرد و دوست داشت

به وقتی که بابا رفت و من همش به تو فکر می کردم که نزدیک مامان بودی و بهش نزدیک بودی

به این که پارسال چند بار توی ماشین من نشستی و آخرین بار توی اتوبان نیایش

انگار که الانم توی ماشیم منی و دستم رو از روی دنده برمی دارم که دستت رو ناز کنم

دستم دیگه بهت نمی رسه

می دونم که امسال دیگه دیدنم نمیای

حالا این مرثیه رو برای توی می نویسم، برای مامان، برای آزاده و عطیه و فاطمه و برای خودم

ولی همین طور برای دخترهای خواهرهام

برای چیزی که به زبون اسپانیایی بهش می گن فرهنگ خاله بودن

خاله ها برای زندگی خیلی مهم هستن

زندگی یه شاخه نازکه توی دل یک بچه

و بیشتر از یه مادر لازمه برای حمایت از یه بچه، برای این که این شاخه نازک پا بگیره

و خاله ها و مادرها و عمه ها با عشق شون حامیان بی صدای شاخه نازک زندگی هستند

فرهنگ خاله بودن خیلی مهمه

بچه من رقیب بچه خواهرم نیست، من می تونم مادر دوتاشون باشم

خواهر من تنها خواهر زیستی ام نیست، هر زنی می تونه خواهر من باشه

خاله رفته با همه مهربونیش

و با صدای قشنگ قرآن خوندنش

و من یه زنم، که به لطف مادرم و خاله هام دیگه یه ساقه ترد نیستم

من یه خاله ام و یه عمه، هرچند یک عمه خاله اینترنتی ام من

و عکس دخترهام رو می ذارم روی میز کارم و به عشق اون ها زندگی ام رو برنامه ریزی می کنم

هر زنی می تونه خواهر من باشه و من می تونم بچه هر زنی رو بغل بگیرم و باهاش مهربونی کنم

به دانشجوهام که نگاه می کنم توی چشم هاشون مادرهاشون رو می بینم و این که یه زن چی کشیده تا بچه اش سر کلاس من باشه

به احترام این مادرها و مادرانگی ها دانشجوهام رو ناز می کنم و بهشون درس میدم

می دونم که دانشجوهام هنوز پا نگرفتن، هنوز شاخه های نازک زندگی هستن

خاله رفته و حلقه ای از زندگی من شکسته

منم می خوام که یه خاله باشم برای بچه های بقیه زن ها

یه حلقه از فرهنگ خاله بودن

اگر اهل خواندن روانشناسی‌های عامه پسند و دکتر جان گری و این قبیل ژانرها باشید لابد می‌دونید که زن‌ها علاقمند ارتباطات کلامی هستند و وقتی غصه دارند باید یک مردی دستشان را بگیرد و زن‌ها انقدر غصه می‌خورند و حرف می‌زنند تا دل‌شان خالی بشه و از حرف‌هایی که می‌زنند خیلی منظور جدی‌ای ندارند و ….

اما زندگی برای من و تارا یه طور دیگری بود

ما دوستی‌مون رو زیر فشار معلم‌های مدرسه‌ای که صلاح نمی‌دونستن ما با هم دوست باشیم و زن‌های همسایه‌ای که صدای خنده‌های بلند ما را به گوش والدین‌مون می‌رساندند و در ضدیت با کل کاسموسی که هیچ‌وقت انرژی مثبتی برای ما نفرستاد، شروع کردیم. به عنوان دو تا دختر بچه توی تمام سال‌هایی که به ازدواج تارا در نوجوانی و بچه‌دار شدن او در ابتدای جوانی رسید، تمام مخالفت‌های اطرافیان را تحمل کردیم.

نزدیک‌ترین فاصله ما بعد از ازدواج تارا بیست کیلومتر بود و امروز این فاصله هزاران کیلومتر است. غیر از سال‌های دبستان هیچ وقت وقت نشد که دست‌های همدیگر رو بگیریم و در طی این سال‌ها گاه شده که کمتر از سالی یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم … اما دوستی ما در زندگی زنانه من یک تجربه خاص است، تجربه دوست داشتن یک زن از راه دور؛ زنی که احتیاج نداری دستش رو بگیری یا هر روز صداش رو بشنوی تا رابطه‌ات باهاش تازه بمونه. زنی که بعد از چند سال هر وقت بهش زنگ بزنی رابطه باهاش تازه است و می‌تونی رابطه‌ات رو باهاش از همون جایی که دفعه قبل قطع کردی از سر بگیری

و از نظر من در این دنیای شلوغ و پلوغ این یک اتفاق عجیب است از یک رابطه از راه دور. چیز عجیب این رابطه این است که ما از راه دور برای چیزهای مشابهی غصه می‌خوریم و خوشحال می‌شیم، هردومون با هم از بزرگ شدن سارا خوشحالیم، انگار که سارا می‌تونه نفر سوم این رابطه باشد و هردومون با هم برای اونهایی که از دست‌شون دادیم عزاداری می‌کنیم

بابا که رفت من یک پست روی فیس بوک گذاشتم و بی‌خبر از همه رفتم ایران. تارا پست من رو دیده بود و ساعت‌ها پشت کامپیوترش مونده بود، همین‌قدر ساده و اگر هیچ وقت هم به من نمی‌گفت من می‌دونستم که چیزی من را زخمی کنه اون را زجر می‌ده

و ملودی اون که رفت من شروع کردم به پرخوری

ملودی کودکی بود که زنانگی و دخترانگی‌های ما را به عنوان دو زن به هم پیوند می‌داد. با هم عکس‌هاش رو روی فیسبوک نگاه می‌کردیم. یادم می‌آد هیچ وقت حالش رو از تارا نپرسیدم. هیچ وقت هیچ سئوالی درباره ازدواجش نکردم، اما ازدواجش من رو نگران می‌کرد و برای همین هرازگاهی فیسبوکش رو چک می‌کردم

ملودی حالا تبدیل شده به یک زن جوان که از توی یک عکس سر مزارش به همه نگاه می‌کنه و من فکر می‌کنم که چشم‌هاش آدم‌هایی رو به عزاداری اومدن قضاوت می‌کنه

اما ملودی برای من اون توپ کوچولوی بور و سفیدیه که از توی کاپشن صورتی‌اش سرک می‌کشید و به ما به عنوان آدم‌های بزرگ‌هایی که اون وقت شاید دوازده سیزده ساله بودیم، نگاه می‌کرد

ملودی تاریخ مشترک زندگی دو زنه

دو تا زنی که هیچ وقت به اندازه کافی به هم نزدیک نبودن که دست همدیگر رو بگیرند

اما این روزها من صبح که از خواب بلند می‌شم اول صدای شاد آرش رو می‌شنوم که هزار بار توی گوشم می‌گه: ملودی، ملودی ملودی ملودی ملودی …

و من می‌شنوم تارا تارا تارا تارا …

ببخشید دکتر جان گری که ما خیلی ونوسی نبودیم

اين روزها فيس بوكت رو كه باز كني، يكي از اولين چيزهايي كه مي بيني كري هايي است كه مردها براي زنها مي خونند درباره مردانگي و فوتبال ديدن و فوتبال بازي كردن و چيزهاي ديگري درباره فوتبال.
به جاي اين كه بخوام با مردها وارد دعوا بشم يا به نفع زن ها داد و قال كنم، دلم مي خواد كه تاريخ زندگي شخصي خودم رو درباره فوتبال و ورزش به اطلاع شما برسونم
من در يك محيط مذهبي بزرك شدم و مدرسه مذهبي رفتم. نمي خوام كه ماجرا رو برگردونم به سال هاي خردسالي و توضيح بدهم كه از ابتداي خلقت رابطه من با بدنم چطور بود، فقط مي خوام ميزان ورزش و فعاليتي رو كه در مدرسه داشتيم توضيح بدهم
در طي نه سالي كه من توي مدرسه شاهد حضور داشتم، ما در كنار قرآن خواني و از جلو نظام و صف بندي و برنامه صبحگاهي، البته نرمش صبحگاهي هم داشتيم كه معمولا مجموعه اي حركت بود كه يكي از بچه ها و گاهي خود من به بقيه مي داديم. بعدها كه از شوهرم شنيدم كه توي مدرسه اون ها اين نرمش خيلي جدي تر بوده و معمولا پسرهايي كه باشگاه مي رفتن و تجربه اي در ورزش داشتند اون رو ارایه مي كردن بود كه فهميدم ما چقدر از ماجرا پرت بوديم
زنگ ورزش مدرسه هم دست كمي از ماجراي نرمش صبحگاهي نداشت. يادم مي اد كه حداقل در طي دو سال معلم ورزش ما باردار بود و زمستان هم سرد و طولاني به نظر مي اومد و ما به جاي ورزش، گلدوزي مي كرديم كه فعاليت فرهيخته تري براي دختران نوجواني كه قرار بود به سلامتي راهي خانه بخت بشوند به نظر مي اومد. در طي سال ها ما همه چيز رو دوختيم. از تابلوي شماره دوزي شكوفه گيلاس براي آشپزخانه خانه خيالي مون تا رو تختي ها و روبالشي هاي گلدوزي شده تا تابلوهاي سرمه دوزي براي پذيرايي هايي كه قرار بود در اون ها به خانواده خودمون و شوهران مون و بقيه خدمات ارايه كنيم.

از اون تابلوها متنفرم. هرگز هيچ كدومش رو به هيج جايي نصب نكردم.
از اون حوله ها و رو بالشي ها و دستگيره ها متنفرم

سال هاست كه پشت ميز نشينم و تنم درد مي كنه. سرم، گردنم، كتفم، شانه هام و همه عضلاتم
من تنها نيستم
زن هاي زيادي توي نسل من حق شون از سلامتي رو از دست دادند و كاري رو كه بايد در نوجواني و از سر فراغت مي كردند در سن سي و چهل سالگي شروع كردند.
ما بدن هاي چاق و دردناك مون رو از اين مطب به اون مطب و از اين باشگاه بدن سازي به اون باشگاه مي كشونيم
و زندگي هامون توي دور باطل لاغر كردن و دوباره چاق شدن و درد كشيدن افتاده

نه من فوتبال بلد نيستم.
به تعبير پست هاي فيس بوكي احتمالا زن زندگي هم حساب نميشم.
براي خوشحالي مردمم شادم، اما ما زن ها از اين شادي تا حد زيادي محروم شده ايم
ما براي چيزي شاديم كه خودمون هرگز تجربه اش نكرديم، هرگز بخشي ازش نبوديم، هيچ وقت مزه گل زدن رو نچشيديم و هيچ وقت ياد نگرفتيم به يه زن ديگه پاس گل بديم و اين همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داد

مي دونم كه از مرد بودنت خوشحالي
مي دونم كه خوشحالي كه فوتبال مردونه اس
نمي خوام توي ذوقت بزنم
اما اين رو بدون كه اين خوشحالي رو سيستمي برات فراهم كرده كه نصف آدم هاي جامعه رو از خوشحال بودن محروم كرده

اين نوشته شايد يكي از خصوصي ترين و در عين حال، آشكارترين تجربه هاي يه زن مهاجره، زني كه قسمتي از قلبش رو به نقش خاله يا عمه يا زن دايي يا هرچيز ديگري در ارتباط با بچه ها تعريف كرده و هيچ جوري نمي تونه اون قسمت رو پس بگيره
مخاطب اين نوشته احتمالا شما كه مي خونيدش نيستيد، مخصوصا اگر خواهري يا دوستي را در غربت داريد
اين نوشته براي نسل بعد از شما نوشته شده
اون هايي كه الان سواد ندارند يا مثل هستي كوچك من در آستانه كلاس اول رفتن يا به خيال خام خودش فارب التحصيلي هستند (هستي فكر مي كنه كه اول مهر ميره مدرسه و تا زمستون فارب التصيل مي شه)
اين نوشته يه جور توضيحه، يه جور معذرت خواهي، يه جور بيان احساساتي كه هيچ كاركردي ندارند مگر نوعي همدردي زنانه با عمه خاله هاي اينترنتي

ما زن هاي مهاجر هميشه مشكل چندپارگي داريم: قسمتي از قلب مون رو در ميان اين بچه ها جا مي گذاريم و قسمت ناچيزي اش رو با بقيه خنزر و پنزرهامون بار هواپيما مي كنيم
بچه هاي خواهر و برادرهاي ما روي وايبر و اسكايپ و اوو بزرگ مي شن
و مسير فر موها و تعداد دندون ها رو توي عكس ها دنبال مي كنيم
و يكي از نااميدترين تفريحات سالم ما مبادله اين عكس ها با همديگر است
يه دونه عكس درسا به الي نشون مي دم و يه دونه نيما تحويل مي گيرم
الي منتظر ديدن اولين دندونه و من مي دونم توي يه عكسي كه بچه گريه كنه دندونش ديده ميشه
تارا تازه عمه شده و عكس بچه رو گذاشته روي پروفايلش و نگفته من مي دونم كه روزي چند ساعت قربون صدقه عكس اين نيم وجبي ميره
و عبارت قربونش برم از زبون الي شروع ميشه و مي رسه به قلبش و از چشمش مياد پايين
….
همه اينها رو نگفتم كه نوحه سرايي كنم
مي خواستم بچه ها بدونن كه بخش بزرگي از فانتزي هاي زندگي ما زنان مهاجر هستند
به هر دليلي كه مهاجرت كرده ايم هميشه بخشي از اون رويا مال اين بچه هاست

كريس به قسمت هاي خوب ماجرا رسيده
شغل و درآمد خوبي داره
و خودش ميگه من مادر نشدم، اما آنتي خوبي هستم
به قول خودش توي زندگي بچه ها نقش داره

ما هم به قسمت هاي خوبش مي رسيم
ما هم آنتي هاي خوبي هستيم
باور كن دختركم
باور كن هستي من

شايد يكي از چيزهايي كه مهاجران سعي مي كنند هرگز درباره اش حرف نزنند تجربه شخصي شون از مهاجرته و من اين روزها دلايل زيادي دارم كه برگردم به روزهاي اول مهاجرت، دوباره همه چيز رو در ذهنم مرور كنم و سرشار از طعم گسي بشم كه مزه غالب زندگي همه مهاجران است
اين روزها من دوباره در آستانه يك پايانم
تحصيل و زندگيم در شهر كوچكي كه دو سال ساكن اون بودم تموم شده و بايد دوباره سفر كنم از اين شهرستان كوچک به شهري بزرگ، شهري شبيه تهران من!
.
.
.
در ميانه تركيب پيچيده اي از احساسات مختلف، حس قلمه اي رو دارم كه باز از خاك در مي آيد تا دوباره خودش رو به خاك ديگري معرفي كنه

20140522-140840-50920306.jpg
مي دونم كه از حالا تا چند ماه آينده آدم ها رو كه ببينم بايد بگم: سلام، من يلدا هستم و دوباره انگار كه نوار زندگيم از سر شروع مي كنه به خوندن
در ادامه معرفي توي ذهن مهاجر حرف هايي مي آيند كه كه شايد هيچ وقت به زبون نيايند
اين كه من قابل اعتمادم، اين كه من و دوستانم توي شهر قبلي خودمون رو كشتيم تا بتونيم زندگي رو براي همديگر راحت تر كنيم و اين كه در انتهاي هر سفر مهاجر سبكي تحمل ناپذيري رو تجربه مي كنه
همه چيز به سرعت جمع مي شه و كل هستي يك آدم تبديل مي شه به يك چمدون قابل حمل

.
.
.
اين كه من و الي با ساعت هاي طولاني كتابخونه و صندلي هايي كه جاي ويژه ما بود، كافه اي كه توش قهوه مي خورديم، آشپزي هايي كه با هم كرديم، عكس هاي نيما و درسا روي وايبر و حكايت عمه و خاله بودن اينترنتي، توي دو تا چمدون جا مي شيم و به دو تا شهر مختلف مي ريم تا صندلي هاي دو تا كتابخونه جدا، كافه جدا و آشپزخونه جداگونه رو امتحان كنيم و جاهاي تازه مون رو پيدا كنيم
.
.
.
مثل دو تا قلمه
خودمون رو به دو تا شهر تازه معرفي مي كنيم
سلام من يلدا هستم
عاشق گلدون تازه مي شم
اما خاطره گلدون هاي قديمي از ذهنم پاك نمي شه

این مطلب برای زنانی نوشته شده که وبلاگ ندارند، فیس بوک ندارند، فمینیست نیستند، آگاهی فمینیستی ندارند؛

اما زنانگی هرکدوم از ما از آغوش یکی از اونها شروع شده؛

زنانی مثل مادرم …

ماجرای کتاب خوندن های من از زمانی شروع شد که نیمی از حروف الفبا رو هنوز بلد نبودم و زودتر از اونی که خودم بدونم چرا، رمان خوندن رو شروع کردم. شاید حدود دوازده سالم بود که رمان ربکا به دستم رسید و اون وقت، یکی از زنان زندگیم، که رمان خون بود و هم سن مادرم؛ بهم گفت که این رمان رو نخون. استدلال اون زن این بود که در احساسات یک زن متأهل چیزهایی هست که تا ازدواج نکنی نمی فهمی. و چه استدلال  قانع کننده ای برای یک نوجوان چشم سفید مثل من! ربکا رو خوندم مثل بقیه رمان ها. ولی حق با اون زن بود. از وقتی که ازدواج کردم، ربکا دائماً به ذهنم برگشت، قسمتی از زندگی من شد و امروز می خوام درباره زنانی مثل ربکا بنویسم، زنانی مثل مادرم …

قبل از این که این نوشته رو شروع کنم، بگذارید یک اعترافی بکنم، ساده و پوست کنده: من زنم، فمینیستم، متأهلم و ماجرای مبارزه فمینیستی من درباره زندگی متأهلی خودم نیست، یعنی من زندگی مشترک خوبی دارم و حتی اعتراف صریح تر این که درباره زندگی مشترک با یک مرد هم حس خوبی دارم و این حس خوب برای من از زندگی مشترک مادر و پدرم شروع شده و تا زندگی خودم ادامه پیدا کرده. این حس خوب باعث نمیشه که منکر خیلی مشکلات ساختاری نهاد خانواده یا مردسالاری و یا مشکلات خیلی از زنهایی باشم که می بینم با زندگی مشترک شون مشکل دارند. اون زنان خواهران من اند و من برای اونها هم می نویسم و تلاش می کنم، اما خواهران دیگری هم دارم که تجربه ای مثبت از زندگی زناشویی دارند و نوشته امروز بیشتر درباره اونهاست، زنانی از جنس مادرم …

اگر شما هم مثل من از دسته زنهایی باشید که زندگی مشترک خوبی را تجربه کرده باشید یا خاطره خوبی از زندگی والدین تون داشته باشید، این رو می دونید که متأهل بودن یک زن می تونه در عین خوبی تجربه بسیار غم انگیزی باشه و این اندوه بیشتر از زمانی آغاز میشه که به دلیلی همسرتون رو از دست می دهید یا برای مدتی از اون دور می شوید.

در زندگی متأهلی اونطوری که من تجربه اش کردم، از دوستانم شنیدم و از ربکا خوندم؛ عشق های سرکش نوجوانی وجود ندارند. ما زنهای متأهل وقتی شوهران مون سرکار می روند یا از خونه خارج می شوند، تب نمی کنیم و بی صبرانه منتظر بازگشت شون نیستیم. گاهی از زمانی برای تنهایی خوشحال می شویم، گاهی برای یه مسافرت زنونه ذوق می کنیم و گاهی کلی برنامه ریزی می کنیم تا با یه دوست قدیمی یه قهوه بخوریم

اما …

در زندگی های ما یک اما هست، امایی مثل یک موسیقی متن یا نقاشی بک گراند، برای شما که اکانت فیس بوک دارید، چیزی شبیه کاور فوتو. کسی کاور فوتوی ما رو نمی بینه، اما خودمون می دونیم که اونجاست، خودمون انتخابش کردیم و از بودنش خوشحالیم، هرچند ممکنه دوستامون بهمون بخندند و به سلیقه همه آدم های زندگیمون جور درنیاد و اگر مثل بعضی از ما فمینیست باشی، خصوصاً توی آمریکا، مجبوری که دائماً درباره این کاور فوتو توضیح بدی و ازش دفاع کنی.

Favim.com-36273

زنانی مثل مادرم، اکانت فیس بوک ندارند، وبلاگ ندارند، کاور فوتو ندارند و به علاوه از نسل من شرم و حیای بیشتری درباره این موضوع داشتند و دارند. بعضی هاشون عشق هاشون رو پشت عشقی که به بچه هاشون داشتند، قایم می کردند و بعضی هاشون بعد پنجاه سال زندگی حتی یه بار هم به مردهاشون نگفتند که دوست شون دارند، اما اونها مردهاشون رو دوست داشتند و مردهاشون این رو می دونستند. برای زوج هایی از نسل پدر و مادرم تعریف عشق فرق داشت. اما اونها زندگی رو با هم پشت سر گذاشتند و امروز که من این متن رو برای اون مخاطبان خاص می نویسم، خیلی هاشون شریک زندگی شون رو از دست دادند و قانون جمعیتی به من می گه که زن ها بیشتر از مردها عمر می کنند، موقع ازدواج عموماً از شوهرهاشون جوون ترند و عموماً بیش از مردان بیوه می شوند و سالهای بیشتری رو به تنهایی بعد از مرگ همسر می گذرونند.

و برای زنانی از جنس مادرم، سالهایی از عمر در تنهایی و مرور خاطرات می گذره. زندگی این زنان پر ازسفرهایی است که با هم رفتند، غذاهایی که با هم خوردند، نوروزهایی که با هم گذروندند … و به نظر میاد حجم خاطره انقدر بزرگه که هرگز تموم نمیشه …

زندگی این زنها برای من غم انگیزه. من متأهلم و فمینیستم و برای من در زندگی شخصی ام فمینیسم یعنی این که کمتر به کاور فوتو فکر کن و بیشتر برای زندگیت محتواهای شخصی ایجاد کن. یعنی این که زندگی مشترک فقط یه بخشی از زندگی شخصی ات باشه و هویت فردی برات قوی تر و مهم تر از هویت ها و وابستگی های خانوادگی باشه. به خواهرم می گویم فمینیسم رو برای تو می خوام، نه برای این که تغییرت بدم، برای این که اگر یه روز تنها موندی، خیلی غصه نخوری؛ مثل زنانی از جنس مادرم …