بایگانیِ دستهٔ ‘دوستی‌های زنانه’

دیروز توی داروخانه دانشگاه بودم و منتظر که صدام کنن برای داروی سرماخوردگیم. تصمیم گرفتم که از وقتم استفاده کنم و فیس بوکم رو چک کنم

بدترین کاری که یه آدم می تونه بکنه

فیس بوک برای ما مهاجرها یک پنجره است به زندگی های دوستان و خانواده هامون

بازش می کنیم و انگار به دید و بازدید خانوادگی رفتیم

دختر سمیه بزرگ بزرگ شده، ماشالله چه لپ هایی داره

کتاب های دوستام امسال توی نمایشگاه بوده، چقدر من مغرورم

راحله داره بچه دار میشه، جانم …

اما دیروز فیس بوک برای من یک خبر دیگه ای داشت

یه نفر عکس خاله من رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود مادر به خاک رفت

اولش به نظرم مثل یه شوخی بیمزه بود

ذهنم خیلی سریع هشیار شد، احتمالاً مثل ذهن همه مهاجرها

این خبر مرگه، به همین روشنی، به همین تاریکی

دکتر داروساز اومد که بهم بگه سیستم کامپیوتر داروخانه قطع شده

اشک اومد توی چشمم

بیچاره پیرمرد هول کرد و گفت غصه نخور، من با مسئولیت خودم داروت رو بهت میدم

زنگ زدم به دکترم، با دستش نسخه رو نوشت، دارو رو داد به من و یه نگاهی توی چشمش بود که انگار می خواست بگه این فقط داروی سرماخوردگیه، غصه نخوری ها

از توی پارکینگ جلوی داروخانه تا آفیسم به تو فکر می کنم

از توی آفیسم تا جلسه امتحان دانشجوهام به تو فکر می کنم

از ماشین تا خونه، و از شب تا صبح

توی ذهنم هزار خاطره هست

از سالاد اولویه تولد نه سالگی ام که با مامان با هم درست کردید

از تولد زیر بمبارانی که دو زن و ظرف بزرگ اولویه تنها نشسته بودن و به مهمونایی که از موشک بارون فرار کرده بودن، فکر می کردن

به این که وقتی دایی ها دو روز پشت سر هم مردن، من خونه شما موندم تا مامان بره تشییع جنازه

به این که من بزرگ شدم و اون نگاه مهربون توی چشم تو موند

اون نگاهی که مادرانه بود، اما قضاوت نمی کرد، حمایت می کرد و دوست داشت

به وقتی که بابا رفت و من همش به تو فکر می کردم که نزدیک مامان بودی و بهش نزدیک بودی

به این که پارسال چند بار توی ماشین من نشستی و آخرین بار توی اتوبان نیایش

انگار که الانم توی ماشیم منی و دستم رو از روی دنده برمی دارم که دستت رو ناز کنم

دستم دیگه بهت نمی رسه

می دونم که امسال دیگه دیدنم نمیای

حالا این مرثیه رو برای توی می نویسم، برای مامان، برای آزاده و عطیه و فاطمه و برای خودم

ولی همین طور برای دخترهای خواهرهام

برای چیزی که به زبون اسپانیایی بهش می گن فرهنگ خاله بودن

خاله ها برای زندگی خیلی مهم هستن

زندگی یه شاخه نازکه توی دل یک بچه

و بیشتر از یه مادر لازمه برای حمایت از یه بچه، برای این که این شاخه نازک پا بگیره

و خاله ها و مادرها و عمه ها با عشق شون حامیان بی صدای شاخه نازک زندگی هستند

فرهنگ خاله بودن خیلی مهمه

بچه من رقیب بچه خواهرم نیست، من می تونم مادر دوتاشون باشم

خواهر من تنها خواهر زیستی ام نیست، هر زنی می تونه خواهر من باشه

خاله رفته با همه مهربونیش

و با صدای قشنگ قرآن خوندنش

و من یه زنم، که به لطف مادرم و خاله هام دیگه یه ساقه ترد نیستم

من یه خاله ام و یه عمه، هرچند یک عمه خاله اینترنتی ام من

و عکس دخترهام رو می ذارم روی میز کارم و به عشق اون ها زندگی ام رو برنامه ریزی می کنم

هر زنی می تونه خواهر من باشه و من می تونم بچه هر زنی رو بغل بگیرم و باهاش مهربونی کنم

به دانشجوهام که نگاه می کنم توی چشم هاشون مادرهاشون رو می بینم و این که یه زن چی کشیده تا بچه اش سر کلاس من باشه

به احترام این مادرها و مادرانگی ها دانشجوهام رو ناز می کنم و بهشون درس میدم

می دونم که دانشجوهام هنوز پا نگرفتن، هنوز شاخه های نازک زندگی هستن

خاله رفته و حلقه ای از زندگی من شکسته

منم می خوام که یه خاله باشم برای بچه های بقیه زن ها

یه حلقه از فرهنگ خاله بودن

Advertisements

اگر اهل خواندن روانشناسی‌های عامه پسند و دکتر جان گری و این قبیل ژانرها باشید لابد می‌دونید که زن‌ها علاقمند ارتباطات کلامی هستند و وقتی غصه دارند باید یک مردی دستشان را بگیرد و زن‌ها انقدر غصه می‌خورند و حرف می‌زنند تا دل‌شان خالی بشه و از حرف‌هایی که می‌زنند خیلی منظور جدی‌ای ندارند و ….

اما زندگی برای من و تارا یه طور دیگری بود

ما دوستی‌مون رو زیر فشار معلم‌های مدرسه‌ای که صلاح نمی‌دونستن ما با هم دوست باشیم و زن‌های همسایه‌ای که صدای خنده‌های بلند ما را به گوش والدین‌مون می‌رساندند و در ضدیت با کل کاسموسی که هیچ‌وقت انرژی مثبتی برای ما نفرستاد، شروع کردیم. به عنوان دو تا دختر بچه توی تمام سال‌هایی که به ازدواج تارا در نوجوانی و بچه‌دار شدن او در ابتدای جوانی رسید، تمام مخالفت‌های اطرافیان را تحمل کردیم.

نزدیک‌ترین فاصله ما بعد از ازدواج تارا بیست کیلومتر بود و امروز این فاصله هزاران کیلومتر است. غیر از سال‌های دبستان هیچ وقت وقت نشد که دست‌های همدیگر رو بگیریم و در طی این سال‌ها گاه شده که کمتر از سالی یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم … اما دوستی ما در زندگی زنانه من یک تجربه خاص است، تجربه دوست داشتن یک زن از راه دور؛ زنی که احتیاج نداری دستش رو بگیری یا هر روز صداش رو بشنوی تا رابطه‌ات باهاش تازه بمونه. زنی که بعد از چند سال هر وقت بهش زنگ بزنی رابطه باهاش تازه است و می‌تونی رابطه‌ات رو باهاش از همون جایی که دفعه قبل قطع کردی از سر بگیری

و از نظر من در این دنیای شلوغ و پلوغ این یک اتفاق عجیب است از یک رابطه از راه دور. چیز عجیب این رابطه این است که ما از راه دور برای چیزهای مشابهی غصه می‌خوریم و خوشحال می‌شیم، هردومون با هم از بزرگ شدن سارا خوشحالیم، انگار که سارا می‌تونه نفر سوم این رابطه باشد و هردومون با هم برای اونهایی که از دست‌شون دادیم عزاداری می‌کنیم

بابا که رفت من یک پست روی فیس بوک گذاشتم و بی‌خبر از همه رفتم ایران. تارا پست من رو دیده بود و ساعت‌ها پشت کامپیوترش مونده بود، همین‌قدر ساده و اگر هیچ وقت هم به من نمی‌گفت من می‌دونستم که چیزی من را زخمی کنه اون را زجر می‌ده

و ملودی اون که رفت من شروع کردم به پرخوری

ملودی کودکی بود که زنانگی و دخترانگی‌های ما را به عنوان دو زن به هم پیوند می‌داد. با هم عکس‌هاش رو روی فیسبوک نگاه می‌کردیم. یادم می‌آد هیچ وقت حالش رو از تارا نپرسیدم. هیچ وقت هیچ سئوالی درباره ازدواجش نکردم، اما ازدواجش من رو نگران می‌کرد و برای همین هرازگاهی فیسبوکش رو چک می‌کردم

ملودی حالا تبدیل شده به یک زن جوان که از توی یک عکس سر مزارش به همه نگاه می‌کنه و من فکر می‌کنم که چشم‌هاش آدم‌هایی رو به عزاداری اومدن قضاوت می‌کنه

اما ملودی برای من اون توپ کوچولوی بور و سفیدیه که از توی کاپشن صورتی‌اش سرک می‌کشید و به ما به عنوان آدم‌های بزرگ‌هایی که اون وقت شاید دوازده سیزده ساله بودیم، نگاه می‌کرد

ملودی تاریخ مشترک زندگی دو زنه

دو تا زنی که هیچ وقت به اندازه کافی به هم نزدیک نبودن که دست همدیگر رو بگیرند

اما این روزها من صبح که از خواب بلند می‌شم اول صدای شاد آرش رو می‌شنوم که هزار بار توی گوشم می‌گه: ملودی، ملودی ملودی ملودی ملودی …

و من می‌شنوم تارا تارا تارا تارا …

ببخشید دکتر جان گری که ما خیلی ونوسی نبودیم