بایگانیِ دستهٔ ‘زندگی زنانه در ایران’

صحبت کردن از میل جنسی و خصوصاً میل جنسی زنانه نوعی تابوی اجتماعی است، یعنی موضوعی که به محض حرف زدن از آن احساس شرم و ناراحتی می‌کنیم و توقع داریم اگر هم می‌خواهیم از آن اطلاعاتی به دست بیاوریم در یک مطب خصوصی از طریق حرف زدن با متخصصی باشد که رازهای ما را نگه می‌دارد یا خواندن کتابی که روی جلدش رو پوشاندیم در مخفی‌ترین زاویه اتاق خواب وقتی مطمئن هستیم که بچه‌ها مدرسه رفتند و سرک نمی‌کشند

اما یه مشکلی وجود داره، هرچقدر هم که این موضوع رو مخفی کنیم نمی‌تونیم جلوی اثراتش رو توی زندگی‌هامون بگیریم

وقتی به ارگاسم زنانه فکر می‌کنید چه تصویری توی ذهن‌تون می‌آد؟

تصویر یک عده زن بی‌شرم که دلشون می‌خواد درباره همه چیز توی خیابون بلند صحبت کنند؟

تصویر یک سری زن که از ازدواج‌هاشون راضی نیستند و زیاده‌طلبی دارند؟

تصویر یک سری فمینیست عصبانی که توی خیابون داد می‌زنند؟

یا تصویر ویدئوی‌های یواشکی‌ای که قبل از عقد به دست دختر و پسرها می‌دهند تا به صورت ناگهانی و خداخواسته از همه چیز سر دربیاورند؟

من به هیچ کدوم این چیزها فکر نمی‌کنم

به خاله فکر می‌کنم که توی بیست و سه سالگی بیوه شده بود و توی هشتاد سالگی هنوز شب‌ها خواب شوهرش رو که می‌دید می‌ترسید

من به بدن‌های پیر و مهربون مادربزرگ‌هامون فکر می‌کنم که هیچ‌وقت نفهمیدن چرا باید کاری رو که این‌قدر ازش متنفرن انجام بدن

به این که خیلی‌هاشون هرگر نتونستن کسی رو که باهاش رابطه داشتند دوست داشته باشند

به این که خیلی‌هاشون درد و سختی و ناراحتی‌ای رو تحمل کردن که باعث پیر شدن‌شون شد

به این که این کابوس شبانه باعث شد حتی دل‌شون نخواد دست مردهاشون رو توی دست‌شون بگیرن، کنارشون بنشینن و بدون حضور بچه‌ها با عشق با هم چای بخورن و وقتی توی خونه با مردهاشون تنها بودن احساس لذت و آرامش داشته باشن

به دختر‌های هم نسل اونا که این مشکل رو بیشتر از هرکسی تجربه کردند، وقتی توی سن دوازده سیزده سالگی عقد شدند و بعد از یک روز خوب و جالب با کلی غذا و توجه و آرایش به شبی رسیدند که برای خیلی‌هاشون به بدترین شب زندگی‌شون بدل شد

به این که زندگی بدون ارگاسم و لذت، کابوس بزرگ نسل‌های متفاوتی از زندگی زنانه در ایران و خیلی از جاهای دنیا است

به این فکر می‌کنم که چرا باید حرف زدن از بدن زنانه بی‌شرمی تلقی بشه؟

چرا یک سخنران توی تلویزیون ملی خطاب به زن‌هایی که رژیم می‌گیرن می‌گه که این بدن‌هاتون رو به قبر ببرید. به کی می‌خواهید نشون بدید؟ و به همین سادگی کوچک‌ترین عنصر فرهنگ بدن به بی‌شرمی گره زده می‌شه

به حمیده فکر می‌کنم. همکلاسی فوق لیسانسم که موضوع پایان‌نامه‌اش ارضای جنسی زنان خانه‌دار بود و آقای مدیرگروه از دفترش پرتش کرد بیرون با کلی توهین و تحقیر که «زن‌ها غلط می‌کنن توی خونه شوهر ارضا نمی‌شن. لابد فاحشه‌ان این زن‌ها»

به این که حدود چهار پنج سال پیش توی کشور من یک جامعه‌شناس فرق حقی به اسم لذت جنسی زنانه و فاحشه بودن رو نمی‌دونست و یک سخنران به راحتی می‌تونست به زن‌هایی که رژیم می‌گرفتند توهین کنه

و خیلی راحت می‌تونم بفهمم که چرا خاله شصت سال از شوهرش می‌ترسید، ولی جرأت نکرد حرفی به کسی بزنه

برای این که توی زمان خاله آدم‌هایی شبیه این آقای دکتر و اون سخنران زیاد بودند

و هنوز هم آدم‌هایی که از الف ارگاسم به ف فاحشه می‌رسن زیادن

اما باید بدونن که این الف به خیلی جاهای دیگه می‌رسه، شادی یه زن، شادی یک زوج، ذوقی برای زندگی مشترک با یک آدم، سلامت اجتماعی

ف همیشه به فرحزاد نمی‌رسه

شاید شما داری اشتباه میری

وقتی که من و شوهرم تمام شرایط ضمن عقد را امضا می‌کردیم و چند تا شرط هم خودمون اضافه کردیم، فکر می‌کردم خیلی زن باهوشی هستم. عقد ما بیشتر از یک عقد معمولی طول کشید. چون مجبور شدیم عاقد را به لحاظ حقوقی متقاعد کنیم که شرایط ضمن عقدی مثل حضانت طرفینی کودکان بعد از طلاق می‌تواند مبنای حقوقی داشته باشند. اما از این بی‌خبر بودیم که یکی از شرایط لازم برای زندگی انسانی من این است که شوهرم به من رضایت بده که تا آخر زندگی زناشویی اجازه خروج از ایران داشته باشم

من فراموش کردم

چند وقتی است که از تلویزیون تبلیغی پخش می شود که یک دختر جوان زیبا را روی صندلی هواپیما در حال آرامشی غیر قابل وصف نشان می‌دهد و در حالی که او به آرامی توی خواب لبخند می‌زند، اضافه می کند که سفر با ما (ایرلاین فلان) دربردارنده تأثیرات جانبی لبخند زدن ناخواسته است. قیافه این دختر رو با قیافه خودم مقایسه می کنم، وقتی بعد از یک ساعت و نیم فریاد زدن و دوازده ساعت استرس به خونه رسیدم

به دوشنبه صبح هفته قبل فکر می‌کنم، هفته گذشته، وقتی خسته از داد زدن و تقلا کردن کف سالن ترانزیت فرودگاه باکو نشسته بودم و نمی دونستم کی می‌تونم از این فرودگاه بیرون برم

ایرانی بودن و سفرهای بین المللی رفتن عوارض ناخواسته زیادی داره، ولی معمولاً لبخند زدن ناخواسته جزء این عوارض نیست

من امسال تابستان به ایران سفر کردم، تنها

دو روز مانده به سفرم متوجه شدم که پاسپورتم تنها برای دو ماه اعتبار دارد

عیبی نداشت، من داشتم می رفتم ایران، خونه، و تصمیم گرفتم که به محض ورود به ایران پاسپورتم را تمدید کنم

اما یک اشتباه هولناک کرده بودم، من یادم رفته بود که زن، شهروند ایران و متاهل هستم

به دفتر پلیس+10 که مراجعه کردم ازم رضایت محضری شوهرم رو خواست، و طبیعی بود که من نداشتم. بهشون توضیح دادم که شوهرم ایران نیست، ولی این کوچک‌ترین تأثیری نداشت. بهم توضیح داد که اگر شهروند کشور دیگری هم بودم، مثلاً آمریکا، اجازه شوهر لازم نداشتم، اما به عنوان کسی که فقط شهروند ایرانه به این اجازه احتیاج دارم. با مریم، دوستم و وکیلم تماس گرفتم، گفت به محضری که دفعه قبل رضایت شوهرم را گرفته مراجعه کنم و سند را از آنها بخواهم. محضر منتقل شده بود، بعد از کلی پرس و جو محضر را پیدا کردم. مریم به من گفته بود که قانوناً محضر باید سند را نگه دارد، اما محضردار در کمال خونسردی به من گفت که اسناد اضافه رو ریختند دور. «رضایت همسر شما که چیز خاصی نبوده که ما نگهش داریم، می تواند دوباره بیاد و رضایت بده».

توی ذهنم به جعل سند فکر کردم، به هزار چیزی که معمولاً آدمی مثل من بهشون فکر نمی کنه و دست آخر به مشاور حقوقی دانشگاه ایمیل زدم، بهم گفت که ایرادی نداره و من تصمیم گرفتم که برگردم و اینجا توی دفتر حفاظت منافع ایران پاسپورتم را تجدید کنم

توی فرودگاه امام یک افسر من رو نگه داشت، ده دقیقه ای بدون عینک جلوش ایستاده بودم و اون تمام اجزای صورتم را با عکس گذرنامه پنج سال پیشم تطبیق می داد. بهم گفت که این عکس من نیست که روی گذرنامه است و اگر به خاطر شباهت کم عکس ویزا نبود، هیچ وقت اجازه نمی داد از کشور خارج بشم. بهم گفت که شانس آوردم که تا حالا با اون مواجه نشدم، مگرنه بهم اجازه نمی داد که اصلاً وارد کشور بشم. مطمئن بود که این گذرنامه من نیست. توی دلم داشتم فکر می کردم که تو نمی دونی من هیچ وقت عرضه تقلب توی امتحان‌های مدرسه رو هم نداشتم، چه برسد به جعل گذرنامه. در حالی که نمی دونستم بالاخره چی می‌شه، اجازه داد که برم …

….

سوار هواپیما شدم. دل توی دلم نبود. داشتم به فرودگاه مقصد فکر می‌کردم و به این که ممکنه برم گردونند.

رسیدیم به فرودگاه باکو. مسئولین ایرلاین آذربایجان گذرنامه من رو گرفتن و یکی از آنها بدون این که توضیح خاصی به من بده گذرنامه را با خودش برد. چند دقیقه‌ای عادی گذشت. منتظر جواب بودم. به من گفتند که چون من ایرانی هستم، باید بررسی بیشتری بکنند. نامه مشاور حقوقی دانشگاه را نشان‌شان دادم. گفتند که سر در نمی‌آورند و اهمیتی ندادند. گفتند که باید با آمریکا تماس بگیرند و بپرسند. پرسیدم کجای آمریکا؟ خودشون هم نمی‌دونستند

یک ساعت و نیم، دقیقاً به اندازه زمان بین پرواز قبلی و بعدی، من رو نگه داشتند. به یکی‌شون گفتم پروازم داره میره. با خونسردی گفت اون پرواز تو نیست. ما چمدان‌هات رو هم از بار درآوردیم و می‌خواهیم تو را به ایران برگردونیم. به سادگی به من توضیح داد که تو یک ایرانی هستی و ما خیلی اهمیتی نمی‌دیم. اما برای ایرلاین خوب نیست که یک ایرانی مشکوک را به آمریکا ببره

من؛ زن، ایرانی، متأهل و مشکوکم و باور نمی‌کنم

و توی یک فرودگاه جهان سومی گیر می‌کنم، چون دولت خودم از من حمایت نمی‌کند، به این اتهام که من متأهلم

سابقه کیفری: ازدواج!

زمان وقوع جرم: چهارده سال پیش!

….

توی ذهنم یکی بود که می‌گفت از خودت حمایت کن، داد بزن، تو مجرم بین‌المللی نیستی که با تو این‌طوری برخورد می‌کنن

یکی بود که می‌گفت فقط یک ساعت و نیم وقت داری، فریاد بزن، هزینه برخورد غیرانسانی با ایرانی‌ها را براشون بالا ببر. به خاطر اون صدای ذهنی من یک ساعت و نیم فریاد زدم

ساعت شش صبح شده بود،‌پروازم رفته بود و انرژی‌ام تمام شده بود. کف سالن ترانزیت نشستم و به شوهرم که منتظرم بود ایمیل زدم که دارند من رو برمی‌گردونند و اجازه پرواز به من نمی‌دهند

ناگهان دیدم که سه تا افسر دارند به سمتم می‌دوند. داد می‌زدند: بدو، بدو. نمی‌دونستم چی می‌گویند. فهمیدم که با آمریکا (و آخرش نفهمیدم کجای آمریکا) تماس گرفتند  و اونها بهشون گفتند که من رو سوار هواپیما کنند. گیت‌های بسته رو باز کردن و من تا هواپیما یک نفس دویدم. ساعت شش و سه دقیقه من سوار شدم، درها رو بستند و ساعت شش و هشت دقیقه پرواز بلند شد

….

به شوهرم فکر می‌کردم که بهش ایمیل زده بودم و الان نگران بود

به خانواده‌ام که احتمالاً الان خبر داشتند و تهران نگرانم بودن

دوازده ساعت پرواز را با نگرانی گذراندم

حالم بد بود

خبری از لبخند ناخواسته نبود

….

وقتی رسیدم فهمیدم شوهرم و برادرم به هرکجا عقل‌شون رسیده زنگ زدند

به من ایمیل زدند، زنگ زدن، روی هر نرم‌افزاری که فکر کنی پیغام گذاشتن و روز بدی رو گذراندن

چمدان‌هام توی باکو مانده بود و سه روز بعد رسید خونه

به خاطر این که من زن، ایرانی و متاهلم

و نمی‌تونم مثل یک آدم بالغ توی کشور خودم گذرنامه‌ام را تمدید کنم

توی فرودگاه شهرم، هیچ‌کس سئوالی از من نکرد

مدارکم تکمیل بود و حق با مشاور حقوقی دانشگاه و حق با من بود

بدترین سفر عمرم را از سر گذروندم

و بعد از یک هفته دارم به این فکر می‌کنم که جرم من به عنوان یک زن متأهل ایرانی چی بود

اين روزها فيس بوكت رو كه باز كني، يكي از اولين چيزهايي كه مي بيني كري هايي است كه مردها براي زنها مي خونند درباره مردانگي و فوتبال ديدن و فوتبال بازي كردن و چيزهاي ديگري درباره فوتبال.
به جاي اين كه بخوام با مردها وارد دعوا بشم يا به نفع زن ها داد و قال كنم، دلم مي خواد كه تاريخ زندگي شخصي خودم رو درباره فوتبال و ورزش به اطلاع شما برسونم
من در يك محيط مذهبي بزرك شدم و مدرسه مذهبي رفتم. نمي خوام كه ماجرا رو برگردونم به سال هاي خردسالي و توضيح بدهم كه از ابتداي خلقت رابطه من با بدنم چطور بود، فقط مي خوام ميزان ورزش و فعاليتي رو كه در مدرسه داشتيم توضيح بدهم
در طي نه سالي كه من توي مدرسه شاهد حضور داشتم، ما در كنار قرآن خواني و از جلو نظام و صف بندي و برنامه صبحگاهي، البته نرمش صبحگاهي هم داشتيم كه معمولا مجموعه اي حركت بود كه يكي از بچه ها و گاهي خود من به بقيه مي داديم. بعدها كه از شوهرم شنيدم كه توي مدرسه اون ها اين نرمش خيلي جدي تر بوده و معمولا پسرهايي كه باشگاه مي رفتن و تجربه اي در ورزش داشتند اون رو ارایه مي كردن بود كه فهميدم ما چقدر از ماجرا پرت بوديم
زنگ ورزش مدرسه هم دست كمي از ماجراي نرمش صبحگاهي نداشت. يادم مي اد كه حداقل در طي دو سال معلم ورزش ما باردار بود و زمستان هم سرد و طولاني به نظر مي اومد و ما به جاي ورزش، گلدوزي مي كرديم كه فعاليت فرهيخته تري براي دختران نوجواني كه قرار بود به سلامتي راهي خانه بخت بشوند به نظر مي اومد. در طي سال ها ما همه چيز رو دوختيم. از تابلوي شماره دوزي شكوفه گيلاس براي آشپزخانه خانه خيالي مون تا رو تختي ها و روبالشي هاي گلدوزي شده تا تابلوهاي سرمه دوزي براي پذيرايي هايي كه قرار بود در اون ها به خانواده خودمون و شوهران مون و بقيه خدمات ارايه كنيم.

از اون تابلوها متنفرم. هرگز هيچ كدومش رو به هيج جايي نصب نكردم.
از اون حوله ها و رو بالشي ها و دستگيره ها متنفرم

سال هاست كه پشت ميز نشينم و تنم درد مي كنه. سرم، گردنم، كتفم، شانه هام و همه عضلاتم
من تنها نيستم
زن هاي زيادي توي نسل من حق شون از سلامتي رو از دست دادند و كاري رو كه بايد در نوجواني و از سر فراغت مي كردند در سن سي و چهل سالگي شروع كردند.
ما بدن هاي چاق و دردناك مون رو از اين مطب به اون مطب و از اين باشگاه بدن سازي به اون باشگاه مي كشونيم
و زندگي هامون توي دور باطل لاغر كردن و دوباره چاق شدن و درد كشيدن افتاده

نه من فوتبال بلد نيستم.
به تعبير پست هاي فيس بوكي احتمالا زن زندگي هم حساب نميشم.
براي خوشحالي مردمم شادم، اما ما زن ها از اين شادي تا حد زيادي محروم شده ايم
ما براي چيزي شاديم كه خودمون هرگز تجربه اش نكرديم، هرگز بخشي ازش نبوديم، هيچ وقت مزه گل زدن رو نچشيديم و هيچ وقت ياد نگرفتيم به يه زن ديگه پاس گل بديم و اين همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داد

مي دونم كه از مرد بودنت خوشحالي
مي دونم كه خوشحالي كه فوتبال مردونه اس
نمي خوام توي ذوقت بزنم
اما اين رو بدون كه اين خوشحالي رو سيستمي برات فراهم كرده كه نصف آدم هاي جامعه رو از خوشحال بودن محروم كرده

این مطلب برای زنانی نوشته شده که وبلاگ ندارند، فیس بوک ندارند، فمینیست نیستند، آگاهی فمینیستی ندارند؛

اما زنانگی هرکدوم از ما از آغوش یکی از اونها شروع شده؛

زنانی مثل مادرم …

ماجرای کتاب خوندن های من از زمانی شروع شد که نیمی از حروف الفبا رو هنوز بلد نبودم و زودتر از اونی که خودم بدونم چرا، رمان خوندن رو شروع کردم. شاید حدود دوازده سالم بود که رمان ربکا به دستم رسید و اون وقت، یکی از زنان زندگیم، که رمان خون بود و هم سن مادرم؛ بهم گفت که این رمان رو نخون. استدلال اون زن این بود که در احساسات یک زن متأهل چیزهایی هست که تا ازدواج نکنی نمی فهمی. و چه استدلال  قانع کننده ای برای یک نوجوان چشم سفید مثل من! ربکا رو خوندم مثل بقیه رمان ها. ولی حق با اون زن بود. از وقتی که ازدواج کردم، ربکا دائماً به ذهنم برگشت، قسمتی از زندگی من شد و امروز می خوام درباره زنانی مثل ربکا بنویسم، زنانی مثل مادرم …

قبل از این که این نوشته رو شروع کنم، بگذارید یک اعترافی بکنم، ساده و پوست کنده: من زنم، فمینیستم، متأهلم و ماجرای مبارزه فمینیستی من درباره زندگی متأهلی خودم نیست، یعنی من زندگی مشترک خوبی دارم و حتی اعتراف صریح تر این که درباره زندگی مشترک با یک مرد هم حس خوبی دارم و این حس خوب برای من از زندگی مشترک مادر و پدرم شروع شده و تا زندگی خودم ادامه پیدا کرده. این حس خوب باعث نمیشه که منکر خیلی مشکلات ساختاری نهاد خانواده یا مردسالاری و یا مشکلات خیلی از زنهایی باشم که می بینم با زندگی مشترک شون مشکل دارند. اون زنان خواهران من اند و من برای اونها هم می نویسم و تلاش می کنم، اما خواهران دیگری هم دارم که تجربه ای مثبت از زندگی زناشویی دارند و نوشته امروز بیشتر درباره اونهاست، زنانی از جنس مادرم …

اگر شما هم مثل من از دسته زنهایی باشید که زندگی مشترک خوبی را تجربه کرده باشید یا خاطره خوبی از زندگی والدین تون داشته باشید، این رو می دونید که متأهل بودن یک زن می تونه در عین خوبی تجربه بسیار غم انگیزی باشه و این اندوه بیشتر از زمانی آغاز میشه که به دلیلی همسرتون رو از دست می دهید یا برای مدتی از اون دور می شوید.

در زندگی متأهلی اونطوری که من تجربه اش کردم، از دوستانم شنیدم و از ربکا خوندم؛ عشق های سرکش نوجوانی وجود ندارند. ما زنهای متأهل وقتی شوهران مون سرکار می روند یا از خونه خارج می شوند، تب نمی کنیم و بی صبرانه منتظر بازگشت شون نیستیم. گاهی از زمانی برای تنهایی خوشحال می شویم، گاهی برای یه مسافرت زنونه ذوق می کنیم و گاهی کلی برنامه ریزی می کنیم تا با یه دوست قدیمی یه قهوه بخوریم

اما …

در زندگی های ما یک اما هست، امایی مثل یک موسیقی متن یا نقاشی بک گراند، برای شما که اکانت فیس بوک دارید، چیزی شبیه کاور فوتو. کسی کاور فوتوی ما رو نمی بینه، اما خودمون می دونیم که اونجاست، خودمون انتخابش کردیم و از بودنش خوشحالیم، هرچند ممکنه دوستامون بهمون بخندند و به سلیقه همه آدم های زندگیمون جور درنیاد و اگر مثل بعضی از ما فمینیست باشی، خصوصاً توی آمریکا، مجبوری که دائماً درباره این کاور فوتو توضیح بدی و ازش دفاع کنی.

Favim.com-36273

زنانی مثل مادرم، اکانت فیس بوک ندارند، وبلاگ ندارند، کاور فوتو ندارند و به علاوه از نسل من شرم و حیای بیشتری درباره این موضوع داشتند و دارند. بعضی هاشون عشق هاشون رو پشت عشقی که به بچه هاشون داشتند، قایم می کردند و بعضی هاشون بعد پنجاه سال زندگی حتی یه بار هم به مردهاشون نگفتند که دوست شون دارند، اما اونها مردهاشون رو دوست داشتند و مردهاشون این رو می دونستند. برای زوج هایی از نسل پدر و مادرم تعریف عشق فرق داشت. اما اونها زندگی رو با هم پشت سر گذاشتند و امروز که من این متن رو برای اون مخاطبان خاص می نویسم، خیلی هاشون شریک زندگی شون رو از دست دادند و قانون جمعیتی به من می گه که زن ها بیشتر از مردها عمر می کنند، موقع ازدواج عموماً از شوهرهاشون جوون ترند و عموماً بیش از مردان بیوه می شوند و سالهای بیشتری رو به تنهایی بعد از مرگ همسر می گذرونند.

و برای زنانی از جنس مادرم، سالهایی از عمر در تنهایی و مرور خاطرات می گذره. زندگی این زنان پر ازسفرهایی است که با هم رفتند، غذاهایی که با هم خوردند، نوروزهایی که با هم گذروندند … و به نظر میاد حجم خاطره انقدر بزرگه که هرگز تموم نمیشه …

زندگی این زنها برای من غم انگیزه. من متأهلم و فمینیستم و برای من در زندگی شخصی ام فمینیسم یعنی این که کمتر به کاور فوتو فکر کن و بیشتر برای زندگیت محتواهای شخصی ایجاد کن. یعنی این که زندگی مشترک فقط یه بخشی از زندگی شخصی ات باشه و هویت فردی برات قوی تر و مهم تر از هویت ها و وابستگی های خانوادگی باشه. به خواهرم می گویم فمینیسم رو برای تو می خوام، نه برای این که تغییرت بدم، برای این که اگر یه روز تنها موندی، خیلی غصه نخوری؛ مثل زنانی از جنس مادرم …

همون طوری که قبلا هم براتون نوشتم، یکی از بزرگ ترین چیزهایی که مهاجرها رو دور هم جمع می کنه، غذا است. اما غذا فقط غذا نیست.

روز دوم سفر رو به پیشنهاد دوستان قرار شد که بریم رستوران ایرانی کباب بازار.

ما پنج نفریم که دور یه میز نشسته ایم. گارسون اصفهانی خیلی خوش برخوردی می آد و از ما سفارش می گیره: سه تا کله پاچه، یک برگ و یک فسنجون. و گفتگو شروع میشه

–          امروز روز خیلی خوبیه. چقدر خوشحالم که اینجاییم. امروز پنج سرباز ایرانی گروگان جیش العدل آزاد شدند!

–          راست می گی! خدا رو شکر!

–          تکذیب شد!

–          نه بابا یه بار دیگه خبر دادن.

–          برای بار دوم تکذیب شد.

–          یه نفر با دقت سایت ها رو چک کنه. خدا کنه آزاد شده باشن …

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد …

Jaish-ul-Adl

من وسط این گفتگو ساکتم. نه اینترنتی دارم که چیزی رو چک کنم و نه اصولاً اهل سایت های خبریم.

اما در دلم غوغایی هست. فکر می کنم اگر واقعا امروز و اینجا یه همچین خبری به ما برسه چی میشه، توی جمع ایرانی ها؟ توی جمع کسانی که  اکثرشون مفهوم سرباز و سربازی رو می فهمند؟ کسانی که هرکدوم روزی کسی رو توی پادگان و توی مرز و وسط بلوا داشته اند.

گفتگوی دوستان من رو می بره تا مینی بوس تجریش- مینی سیتی، سال 1381، وقتی که تازه ازدواج کرده بودم و مهدی سرباز بود.

دو تا سرباز وارد مینی بوس شدند. هردوشون جوون بودند و سرهاشون رو تازه تراشیده بودند.

–          اکبری چقدر از خدمتت مونده؟

–          اکبری نه! بگو شهید اکبری. با این حال و اوضاع خلیج فارس دیگه چیزی نمونده که ما هم تبدیل به عکس توی حجله بشیم.

دوتاشون خنده تلخی کردند و پشت سر اونها دختر جوون تازه ازدواج کرده ای نشسته بود که با چشم های گشاد شده به این گفتگو گوش می داد و قلبش سنگین شده بود

روزهای سربازی مهدی، نمازهای مامان و مادرش دراز شده بود و پشت هر نماز دعای دو زن سرد و گرم چشیده ای بود که انتظار رو توی چشم های من می دیدند و دلشون نمی آمد که بهم بگن پادگان تکاوری سیرجان همیشه چندتایی قربانی میده.

چند روز بعد محمد رو توی دانشکده دیدم. محمد تا من رو دید لبخندی زد و گفت: یلدا، پوتین هات کو؟

–          کدوم پوتین ها؟

–          به نظر من وقتی مردی میره سربازی باید یه جفت پوتین هم به زنش بدن، برای سختی دوری. یکی یک جفت هم به مادرش و خواهراش …

محمد راست می گفت. من پوتین هام رو همزمان با مهدی پام کرده بودم. بعد یک دهه هنوز جای زخم پوتین هام درد می کنه. مخصوصا وقتی می شنوم که سرباز دیگری جای دیگری از کشورم گروگان گرفته شده. وقتی سفتی بند پوتین رو دور گردن مادران و همسرانی حس می کنم که عزیزشون به دست یک گروه نظامی گروگان گرفته شده …

همه می گویند سربازها تنها هستند و پشت و پناهی ندارند؛ و من به تنهایی مادرها و همسرها و دخترها و خواهرها هم فکر می کنم

به اون لحظه ای که یک سرباز برمی گرده و به اون زنی که اندازه آغوش یک سرباز رو هرگز فراموش نمی کنه

غدا فقط غذا نیست. غذا خاطره جمعی است. وقتی توی جمع ایرانیانی که هم زبان تواند کله پاچه سفارش بدی، بدون این که توی چشم های تک تک شون نگاه کنی می دونی که مفهوم سرباز رو می فهمند. غربت سربازی رو و آرزوی دل مادری که پوتین به پا چشم انتظار یه خبره. می فهمی که تکذیب و تأیید یه خبر می تونه چندبار بند دل یه خانواده رو پاره کنه، برای ما پنج نفر؛ اون پنج نفر، خانواده اون پنج نفر و بقیه ایرانی هایی که توی فیس بوک و توییترشون می نویسند:

آزادی پنج تن: سرباز، سرباز، سرباز، سرباز، سرباز!

موزیک ویدئوی بهشت از گوگوش رو با کلیپ تازه‌ای که برای اون ساخته شده چند روز پیش دیدم

http://www.youtube.com/watch?v=7EBbEOvbYec

این ترانه بیش از هرچیز من رو یاد خودم می‌اندازه، خودی که توی فرایند بزرگ شدن و بالغ شدن و مجبور به انجام خیلی کارها شدن فراموشش کردم. من زنم، متأهلم، زندگی زناشویی خوبی دارم و این ویدئو من رو بیش از هرکس و هرچیز یاد زندگی خودم می‌اندازه …

یاد زمانی که برای اولین بارها از مامانم برای رفتن به جشن تولد فلان دوست یا خونه اون یکی اجازه می‌گرفتم
یاد زمانی که یه دختر دبیرستانی بودم و برای گذروندن زمان‌های محدودی با دوستانم می جنگیدم
یاد زمانی که نگاه‌های عابرانی رو توی کوچه تحمل می‌کردم که فکر می‌کردند ما یک سری آدم بیکار و به‌دردنخوریم، چون ساعت‌ها با هم توی خیابون راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم
یاد معلم دینی‌ای که به مدیر مدرسه شکایت کرده بود که ما تمایلات همجنس‌خواهانه داریم که انقدر دوستی‌مون عمیقه
یاد سال‌های اول لیسانس که همه روز و شب‌مون با هم می‌گذشت و درباره همه مسائل‌مون با هم حرف می‌زدیم
یاد وقتی که هرکدوم از ما ازدواج کردیم و یه طرفی رفتیم. من دانشجوی فوق لیسانس بودم و آخر هفته‌ها توی خونه پروژه کار می‌کردم. تمام هفته پر بود. یادم می‌آد یه روز ترم آخر فوق‌لیسانس همکلاسی‌ام بهم گفت بیا بریم با هم یه چایی بخوریم و من یادم اومد که در طی دوران فوق لیسانس هیچ‌کدوم از دوستام رو ندیدم و حتی یه چایی با یه دوست نخوردم  و حسرت دیدن‌شون به دلم مونده

For Friendshipو بالاخره یاد وقتی که همه ما یه کمی به این فکر کردیم که به همدیگر احتیاج داریم و دوباره سعی کردیم دور هم جمع بشیم
که اصلاً کار آسونی نبود …
بعضی از شوهرها علاقه‌ای نداشتند که دوره‌های دوستانه ما شب‌ها یا آخر هفته‌ها باشه، چون قسمت‌های خوب وقت رو برای خودشون و برای این که همسران‌شون رو کنارشون داشته باشند، احتیاج داشتند.
بعضی از شوهرها اصلاً علاقه‌ای نداشتند که ما همدیگر رو ببینیم،
بعضی مادرها وقتی می‌فهمیدند که کلی زحمت می‌کشیم تا بالاخره یه روزی دور هم جمع بشیم، چشم غره می‌رفتند که زن‌ باید وقف خانواده‌اش باشه و بعضی‌ها به خاطر چیزی که اسمش رو رفیق‌بازی می‌گذاشتن شماتت‌مون می‌کردند و البته بودند مادرهایی که به خاطر تجربه زندگی خودشون ما را به سمت حفظ دوستی‌هامون سوق می‌دادند

دوستی‌های زنانه ما سرشار از لحظات تلخ و شیرین بوده، اما هیچ وقت آسون نبوده
همیشه یه جامعه‌ای هست که بهت می‌گه دوستی‌های زنانه آخرین اولویت زندگی یه زنه که بهتره بعد از مرگ بهش رسیدگی کنه
همیشه یه نگاهی هست که بهت دیکته می‌کنه دیدن گربه عمه شوهرت مهم‌تر از دیدن دوستته
همیشه یه ساختاری هست که دوستی‌های زنانه تو رو تقبیح می‌کنه

و این ترانه گوگوش بیش از هرکسی من رو یاد خودم می‌اندازه
چون من همواره قوی نبوده‌ام
چون بسیاری از زنان زندگی‌ام رو به دست باد سپرده‌ام
و هر زنی که رفته قسمتی از قلب من رو با خودش برده
برای این که دوستش داشته‌ام
خیلی عمیق
توی تنهایی به موزیک ویدئو نگاه می‌کنم، اشک‌هام رو پاک می‌کنم و می‌رم که به بقیه زندگی مهم و جدی‌ام برسم …

طی ماه‌های اخیر دو زن ایرانی مهاجر با خشونت خانگی به قتل رسیده‌اند. ساناز نظامی در آمریکا و مهتاب ساوجی در ایتالیا. ساناز را شوهرش با ضربه‌های متعددی که به سرش زد، به قتل رساند و مهتاب را همخانه‌هایی خفه کردند که لابد در مواردی با او اختلاف نظر داشتند. قرار نبود که مهتاب و ساناز بمیرند. ساناز بارها قبل از این از دست شوهرش کتک خورده بود و مهتاب به یکی از دوستانش گفته بود که از همخانه‌هاش می‌ترسه و ممکنه اتفاق بدی براش بیفته.

آنچه که اینجا برای من مهمه، البته گرامی‌داشت یاد دو زنی است که در کنار هزار سختی دیگری که زندگی مهاجری به آنها تحمیل کرده، با خشونتی مواجه شدند که آنها را به سمت مرگ راند. اما مهم‌تر از اون شناسایی زن‌های دیگری است که این مرگ فردا یا پس فردا به سراغ آنها می‌رود. در کنار مهتاب و ساناز، اضافه کن لیلا و سارا و فاطمه و هزاران هزار زن دیگری رو که بعضی‌هاشون رو نمی‌شناسی و از بعضی‌هاشون فقط اطلاعات مختصری داری. اما این رو هم بدون که خشونت خانگی یک قاتل زنجیره‌ای است که به خونه‌های همه ما سر می‌زنه و اگر فردا دختر من یا برادرزاده تو یا مادر دوستت و یا خودت به دست این قاتل گرفتار شدی و با لحظه مرگ مواجه شدی تعجب نکن.

 Image

  خشونت خانگی از جمله قاتل‌های زنجیره‌ای‌ای است که ما با کمال تعجب مقدمش رو در خونه‌ها‌مون گرامی می‌داریم. کنار دخترهامون بزرگش می‌کنیم و به دخترهامون عادت می‌دهیم که باهاش همبازی بشند و اخت بگیرند تا لحظه‌ای که زهر خودش رو به آنها بریزه و باعث مرگ‌شون بشه.

تعجب می‌کنی؟ به ساختارهای فرهنگ نگاه کن. تا حالا قصه خاله سوسکه رو برای دختر و پسرت تعریف کردی؟ خاله سوسکه زنیه که از دست خشونت پدر روانه کوچه و خیابان می‌شه تا برای خودش سرپناهی پیدا کنه. گذشته از نکات مستهجن این داستان، در مقام داستان کودک که در جای دیگری درباره آنها نوشتم، نکته جالب داستان خاله سوسکه این ترجیع‌بند است:

اگه من زنت بشم، اگه دعوامون بشه، من رو با چی می‌زنی؟

قصاب: با ساطور

بقال: با سنگ کیلو

آقا موشه: با این دم نرم و نازکم

شوهر ساناز نظامی: با دست‌های لطیفم سرت رو می‌کوبم به زمین

همخانه‌های مهتاب: خفه‌ات می‌کنیم

شوهر ستاره: با چاقو لب و بینی‌ات را مثله می‌کنم

مردان بنگلادشی درگیر خشونت خانگی: اسید روت می‌پاشیم

این قصه تلخ تا به ابد ادامه داره. ساناز و مهتاب رو همون کسی کشت که توی داستان خاله سوسکه بهش می‌گه ضربه‌های دست مردان رو سبک و سنگین کنه و تا جایی که منجر به مرگش نشه، تاب بیاره. توی این قصه تنها حقی که برای خاله سوسکه تصور می‌شه زنده موندنه. به حساب این قصه ستاره هم باید خوشحال باشه که شوهرش فقط مثله‌اش کرده و زن‌هایی هم که روشون اسید ریخته شده باید خوشحال باشند که زنده موندند و فقط قربانیان قتل‌های ناموسی و ساناز و مهتاب هستند که کمی بدشانسی آوردند.

Image

اگه دلتون نمی‌خواد که فردا قربانی خشونت خانگی بشید، کاری بکنید.

اگه یه روزی دختری داشته باشم، قصه خاله سوسکه رو براش تعریف نمی‌کنم، مگر این که بزرگ شده باشه و بخواد از آسیب‌های روانی و اجتماعی فرهنگ‌مون چیزی بدونه.

اگه دختری داشته باشم، بهش می‌گم به محض این که یه مرد ژست خشونت رو گرفت، ازش فاصله بگیر و به شدت باهاش برخورد کن تا بدونه این غیرقابل قبول‌ترین کار دنیا است.

اگه دختری داشته باشم، بهش یاد می‌دم که خشونت هرگز، هرگز و هرگز و در هیچ اندازه‌ای قابل قبول نیست، حتی برای حفظ یه زندگی زناشویی ناسالم.

اگه دختری داشته باشم، پیش از این که بفرستمش کلاس رقص و آواز و پیانو، می‌ذارمش کلاس دفاع شخصی.

اگه دختری داشته باشم، به جای قصه خاله سوسکه، قصه مهتاب و ساناز رو براش تعریف می‌کنم تا بدونه مرگ می‌تونه در چندقدمی‌اش باشه.

اگه دختری داشته باشم، بهش یاد می‌دم که دم نرم و نازک آقا موشه هم وقتی به کار خشونت بیاد، می‌تونه به قیمت همه زندگی اون تموم بشه.

اگه دختری داشته باشم، به سلامت بدن و روانش بیشتر از حفظ هر ارزش فرهنگی خشونت‌باری اهمیت می‌دهم.

اگه دختری داشته باشم، به خودش بیشتر از خانوده‌اش اهمیت می‌دهم.

قول می‌دهم.