بایگانیِ دستهٔ ‘زن نويس’

اگر اهل خواندن روانشناسی‌های عامه پسند و دکتر جان گری و این قبیل ژانرها باشید لابد می‌دونید که زن‌ها علاقمند ارتباطات کلامی هستند و وقتی غصه دارند باید یک مردی دستشان را بگیرد و زن‌ها انقدر غصه می‌خورند و حرف می‌زنند تا دل‌شان خالی بشه و از حرف‌هایی که می‌زنند خیلی منظور جدی‌ای ندارند و ….

اما زندگی برای من و تارا یه طور دیگری بود

ما دوستی‌مون رو زیر فشار معلم‌های مدرسه‌ای که صلاح نمی‌دونستن ما با هم دوست باشیم و زن‌های همسایه‌ای که صدای خنده‌های بلند ما را به گوش والدین‌مون می‌رساندند و در ضدیت با کل کاسموسی که هیچ‌وقت انرژی مثبتی برای ما نفرستاد، شروع کردیم. به عنوان دو تا دختر بچه توی تمام سال‌هایی که به ازدواج تارا در نوجوانی و بچه‌دار شدن او در ابتدای جوانی رسید، تمام مخالفت‌های اطرافیان را تحمل کردیم.

نزدیک‌ترین فاصله ما بعد از ازدواج تارا بیست کیلومتر بود و امروز این فاصله هزاران کیلومتر است. غیر از سال‌های دبستان هیچ وقت وقت نشد که دست‌های همدیگر رو بگیریم و در طی این سال‌ها گاه شده که کمتر از سالی یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم … اما دوستی ما در زندگی زنانه من یک تجربه خاص است، تجربه دوست داشتن یک زن از راه دور؛ زنی که احتیاج نداری دستش رو بگیری یا هر روز صداش رو بشنوی تا رابطه‌ات باهاش تازه بمونه. زنی که بعد از چند سال هر وقت بهش زنگ بزنی رابطه باهاش تازه است و می‌تونی رابطه‌ات رو باهاش از همون جایی که دفعه قبل قطع کردی از سر بگیری

و از نظر من در این دنیای شلوغ و پلوغ این یک اتفاق عجیب است از یک رابطه از راه دور. چیز عجیب این رابطه این است که ما از راه دور برای چیزهای مشابهی غصه می‌خوریم و خوشحال می‌شیم، هردومون با هم از بزرگ شدن سارا خوشحالیم، انگار که سارا می‌تونه نفر سوم این رابطه باشد و هردومون با هم برای اونهایی که از دست‌شون دادیم عزاداری می‌کنیم

بابا که رفت من یک پست روی فیس بوک گذاشتم و بی‌خبر از همه رفتم ایران. تارا پست من رو دیده بود و ساعت‌ها پشت کامپیوترش مونده بود، همین‌قدر ساده و اگر هیچ وقت هم به من نمی‌گفت من می‌دونستم که چیزی من را زخمی کنه اون را زجر می‌ده

و ملودی اون که رفت من شروع کردم به پرخوری

ملودی کودکی بود که زنانگی و دخترانگی‌های ما را به عنوان دو زن به هم پیوند می‌داد. با هم عکس‌هاش رو روی فیسبوک نگاه می‌کردیم. یادم می‌آد هیچ وقت حالش رو از تارا نپرسیدم. هیچ وقت هیچ سئوالی درباره ازدواجش نکردم، اما ازدواجش من رو نگران می‌کرد و برای همین هرازگاهی فیسبوکش رو چک می‌کردم

ملودی حالا تبدیل شده به یک زن جوان که از توی یک عکس سر مزارش به همه نگاه می‌کنه و من فکر می‌کنم که چشم‌هاش آدم‌هایی رو به عزاداری اومدن قضاوت می‌کنه

اما ملودی برای من اون توپ کوچولوی بور و سفیدیه که از توی کاپشن صورتی‌اش سرک می‌کشید و به ما به عنوان آدم‌های بزرگ‌هایی که اون وقت شاید دوازده سیزده ساله بودیم، نگاه می‌کرد

ملودی تاریخ مشترک زندگی دو زنه

دو تا زنی که هیچ وقت به اندازه کافی به هم نزدیک نبودن که دست همدیگر رو بگیرند

اما این روزها من صبح که از خواب بلند می‌شم اول صدای شاد آرش رو می‌شنوم که هزار بار توی گوشم می‌گه: ملودی، ملودی ملودی ملودی ملودی …

و من می‌شنوم تارا تارا تارا تارا …

ببخشید دکتر جان گری که ما خیلی ونوسی نبودیم

Advertisements

وقتی که خودت رو یه فمینیست بدونی و اسم صفحه‌ات یا وبلاگت سفر فمینیستی من باشه، خیلی برات سخت می‌شه که درباره روز جهانی زن بنویسی، یا وقتی مردم روی صفحه‌ات گل و تبریک پست می‌کنند، خیلی دل آرام و موقر بگی مرسی.

وقتی یه همچین آدمی باشی روز زن گوشت پره از صدای نعره‌های ستاره که توی افغانستان لب و بینی‌اش بریده شده، آمنه که روش اسید ریختن، زن‌هایی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند و زن‌هایی که قربانی ساختارهای نابرابر اکثر جوامع مردسالار عالم می‌شن.

وقتی فمینیست باشی، شاید روز جهانی زن حالت بدتر از هر روز دیگه‌ای باشه، مثل مؤمنی که شب قدر یاد همه گناهان کرده و کارهای لازم نکرده‌اش می‌افته و فریاد و ندبه‌اش به آسمون می‌ره.

ازمیان هزاران موضوعی که می‌شه درباره همچین روزی نوشت، دلم می‌خواد امروز رو درباره وحشتی بنویسم که در جامعه از فمینیست‌ها وجود داره.

چند روز پیش روی یکی از پست‌هام کامنتی رو دریافت کردم درباره این که نویسنده قاطی داره و معلوم نیست که چرا با خودش درگیره. کسی که این کامنت رو داده بود، البته از هر گناهی مبرا است، ولی من در دل این کامنت از طرف جامعه ایران و هراسی که حتی توی جامعه آکادمیک آمریکا از فمینیست‌ها احساس می کنم، این حس رو دارم که حداقل درباره انتخاب خودم توضیح بدهم.

Iranian_Revolution_1979_marching_young_people

برای من فمینیسم مثل نشون دادن زخم‌های تنمه. فمینیست بودن یک انتخاب ساده نیست که توی یک بعدازظهر آفتابی وقتی داری کنار گل‌های رز باغچه پدری قهوه می‌خوری، از سر تفنن و فراغت به سراغت بیاد. برای من فمینیسم روزی شروع شد که فهمیدم من با پسرهای فامیل خیلی فرق دارم. روزی که فهمیدم پدر و مادرم از لحاظ قدرتی که توی خانواده دارند، با هم خیلی فرق دارند. روزی که دختر پانزده ساله همسایه رو که معدلش بالای نوزده بود، از مدرسه درآوردن تا زن بقال محل بشه. روزی که توی دانشگاه دیدم که هرکاری کردم همیشه یه اگر و امایی همراهش بوده، چون من زن هستم. روزی که خبر تجاوز به زن‌های مسلمون توی جنگ بوسنی رو شنیدم. روزی که فهمیدم زن‌های لرستان خودسوزی رو به عنوان دردناک‌ترین نوع خودکشی برای پایان دادن به زندگی‌های اجباری زناشویی‌شون انتخاب کردند. روزی که …

برای همه این دلایل تاریخ زندگی شخصی من با فمینیسم گره خورده.

برای من فمینیسم به معنای مبارزه با نابرابری علیه زنان است، حالا فرقی نمی‌کنه که این زن‌ها مسلمون باشند، یهودی باشند، روسری سرشون باشه یا نباشه، عاشق کی باشن و چه سبک زندگی‌ای داشته باشند.

فمینیسم برای من بوی زخم تن هر زنه.

بیا جلو. نترس. بیا به من دست بزن. به تنی که هزار زخم برداشته و به روانی که هر روز تکه تکه شده.

بیا جلو. نترس. فمینیسم لزوماً به معنای ضدیت با امر دینی نیست. امروز در سراسر دنیا میلیون‌ها فمینیست مذهبی وجود دارند که خواسته‌های زنانه‌شون رو با تلقی مذهبی‌شون آشتی داده‌اند.

بیا جلو. نترس. فمینیسم به معنای مخالفت با خانواده نیست. بسیاری از فمینیست‌ها همسر و فرزندانی دارند. اونچه که فمینیسم باهاش مخالفت می‌کنه، تبعیض علیه زنان در چارچوب خانواده است.

بیا جلو. نترس. بیا از من بپرس فمینیسمی که من بهش باور دارم، چه معنایی داره و چطور می‌تونه برای زندگی تو کمک باشه.

هر فمینیسمی رادیکال نیست، هر فمینیستی با مذهب و خانواد مشکل نداره و برای قبول اندیشه‌های فمینیستی همیشه مجبور نیستی خودت رو تغییر بدی.

کافیه که مطالعه کنی و اون نوعی از فمینیسم رو که برای زندگی خودت مناسب‌تره انتخاب کنی.

از من نترس! از فمینیسم نترس!

روز جهانی زن، بر همه زنان جهان، از هر منش و مذهب و کشوری مبارک!

همیشه به فراغتی در روح یا روزی برای کنار انداختن سنگینی تحمل ناپذیر هستی باور داشته ام

و برای من جمعه‌های ایران و یکشنبه‌های آمریکا روز رهایی حساب می‌شوند

دوستانم می‌پرسند: یکشنبه‌ها چه می‌کنی؟

و ایران که بودم می‌پرسند برای صبحانه روز جمعه چی درست می‌کنی؟

صبحانه صبح جمعه ایرانی ما مشتری زیاد داشت و آدم‌های زیادی لذت صبحانه خوردن با من و حبیب (یک نام برای یک شوهر) را تجربه کردند

coffee

مزه صبحانه روز فراغ کرم کارامل و قهوه و چیز کیک نیست

مزه قهوه صبح یکشنبه هم از قهوه‌های گران قیمت نیست

مزه صبح یکشنبه برای من ترکیبی از قهوه و رؤیا است

سرت رو فرو می‌کنی توی ماگ قهوه‌ای که یک دوست برات خریده

و روزهای روشن‌تری رو تصور می‌کنی

برای خودت، برای کسانت، برای خواهرانت و البته برادرانت در سراسر دنیا

و ترکیب قهوه و رؤیا؛ چاقو و اسید و تافل و نردبان آتش نشانی رو با هم از حافظه ات پاک می‌کنه

برای من روز یکشنبه یک ضرورت است

من می‌تونم هفته‌ای شش روز با خشونت زندگی کنم

ولی یکشنبه روز من و مارتین و قهوه و رؤیا  است

رؤیایت را فراموش نکن …

وبلاگ‌ها و صفحات فیس بوک رو که می‌خوانم پر است از خشونت‌هایی که در سراسر دنیا برای زنان رخ می‌دهد. از بدزبانی و بی‌توجهی تا فشار اقتصادی و مثله کردن و اسیدپاشی و قتل ناموسی و …. اگرچه هریک از این فجایع می‌تواند زندگی میلیون‌ها زن و کودک را در سراسر دنیا تحت تأثیر قرار دهد، اما نوع دیگری از خشونت هم هست که کمتر از آن سخنی به میان می‌آید و از آنجا که این یکی شاید قصه زندگی خود من باشد، امروز دلم می‌خواهد درباره آن بنویسم.

خشونت فرهنگ …

کلمه فرهنگ را که می‌شنوی یاد چه چیزی می‌افتی؟ برای من فرهنگ شبیه یک کتابخانه بزرگ است که پنجره‌های آفتاب‌گیر و مبل‌های بزرگ داره و می‌تونی توش لم بدی و کتاب بخونی. اما حداقل برای منی که اهل فرهنگ بوده‌ام، این رؤیای طلایی همه فرهنگ نبوده است.

فرهنگ می‌تواند بسیار خشن باشد. هرکس کودکی را تربیت کرده باشد، از خشونت فرهنگ می‌داند. از این که به چه سختی بچه‌ها یاد می‌گیرند تا بدنشان را کنترل کنند، چطور غذا بخورند، در مقابل چه کسی چه چیز را بگویند، چطور بنشینند و …. یک عمر وقت می‌برد تا کودکی همه این جزئیات را یاد بگیرد و درونی کند.

و برای بعضی از ما که فرهنگ را جدی‌تر می‌گیریم، انگار که این خشونت تا به ابد ادامه دارد

خصوصاً اگر مهاجر باشی

خصوصاً اگر به جایی از دنیا بروی که زبان با زبان مادری تو فرق می‌کند

خشونت فرهنگ را از کسانی بپرسید که عمری را در مهارت‌های زبانی و پشت در مؤسسه ای تی اس برای دادن آزمون‌های تافل و جی‌آرای گذرانده‌اند

و کسانی که عمری را صرف اپلای کردن برای این و آن دانشگاه کرده‌اند

Image

این روزها در زندگی من روزهای سختی است. صبح که از خواب بیدار می‌شوم نشسته در تخت، اول ایمیل‌هایم را چک می‌کنم، در جستجوی نشانه‌ای از اقبال یا کلامی حاکی از وخامت اوضاع

یک ایمیل آمده. قلبم به شماره می‌افتد و باید تا تهش بروم تا بدانم که فلان استاد درباره من چه فکر می‌کند؟ آیا به اندازه کافی خوب هستم؟ آیا با برنامه این و آن دانشگاه مطابقت دارم؟ آیا در صورتی که همه چیز مناسب باشد، دانشگاه در این شرایط وانفسای مالی پول دارد تا من رو بورسیه کند؟ آیا …

کارهایم، اضطراب‌هایم، تمرکز از دست دادن‌هایم و غذاهایی که پی در پی می‌سوزانم، من را یاد حماقت عشق‌های سال‌های نوجوانی می‌اندازد. زمانی که روزی چندبار در آیینه نگاه می‌کنی تا بدانی پسر آسمان جل همسایه درباره تو چه فکر می‌کند!

برای من دردناک است. سال‌ها طول کشیده تا بدانم که زمانم را چطور مدیریت کنم. سال‌ها طول کشیده تا یاد بگیرم وقتی در آیینه نگاه می‌کنم به خودم فکر کنم، وقتی چیزی را احساس می‌کنم به خودم فکر کنم، سال‌ها طول کشیده تا دنیا را از زاویه نگاه خودم ببینم و به مردها و زن‌ها و نهادهایی که همیشه در آیینه حضور دارند، فکر نکنم.

و این روزها انگار خشونت فرهنگ همه این قواعد را در هم می‌شکنه. به خودم از زوایه دیگران، از زاویه نمرات تافل و جی‌آرای نگاه می‌کنم و زنی را که در آیینه می‌بینم، نمی‌شناسم

یلدا اسم من است، اسم دوم من، اسمی که خودم انتخابش کرده‌ام، با بلوغ، مسئولیت‌پذیری و واقع‌بینی

یلدا می‌تواند اسم تو باشد، می‌تواند اسم هر زنی باشد

برای من یلدا زنی با ابروهای وسمه کرده و موهای شکن در شکن نیست که دست بر چانه در رؤیای مردی سوار بر اسب سپید فرو رفته باشد

یلدا اسم هر زنی در خیابان‌های تهران است، در سعادت‌آباد، تجریش، نازی‌آباد، یا محله خلیج، آنجا که گاهی شب و ستاره و گلوله یکی می‌شود

یلدا اسم هر زنی در هر کجای ایران است،

و اسم هر زنی در هر کجای جهان، در آمریکا، در هند، در افغانستان …

Image

یلدا همیشه همراه با لبخند و انار و هندوانه نمی‌آید، یلدا گاهی خون آلود و گریان می‌آید، یلدا همیشه کنار خانواده تمام نمی‌شود، شب یلدا همیشه سالم نیستی، خوشحال نیستی، گاهی مورد تجاوز واقع شده‌ای، گاهی کتک خورده‌ای، گاهی اخراج شده‌ای و گاهی به جرم زن بودن تحقیر و توهین و تبعیض کشیده‌ای

اما یلدا می‌آید که بگوید امیدوار باشی و رؤیابین؛ و فراموش نکن رؤیابین

یلدا منم، زنی از نهایت شب

و برای من یلدا تلخی مکرر شب طولانی است، و فراموش نکن همراهی یک امید

امید به جهانی روشن‌تر، برابرتر، مهربان‌تر

برای آمنه، دختری که یلدا را با اسید روی صورتش شروع کرد

برای ستاره که لب‌هایش را نثار یلدایش کرده است،

برای زنانی از نسل مادرم که ندانستند عشق مردهایشان گاهی تجلی خشونت نمادین بود

برای زنان مهاجری که دور خاطرات وطنی می‌رقصند که به آنها خیانت کرده؛ با تجاوز، اسیدپاشی، خشونت فرهنگی و …

یلدا منم، من که از نهایت شب می‌آیم

یلدا منم، زنی ایستاده چشم در چشم روزگار،

من قربانی نیستم، به من توهین نکن

من روی پاهای خودم ایستاده‌ام، و من برای جهانی روشن‌تر مبارزه می‌کنم

یلدا منم

و سلاح من تفنگ نیست، خشونت نیست، رؤیابینی است

من خوابی می‌بینم از جهانی روشن‌تر، برابرتر و مهربان‌تر؛ حتی برای آنها که خشونت می‌کنند

یلدا منم

یلدا مبارک

راستش مدت‌ها است که تصمیم دارم درباره فرهنگ تجاوز چیزی بنویسم.

فرهنگ تجاوز یعنی چه؟

فرهنگ تجاوز فرهنگی است که تجاوز جنسی به بدن زن را در مواردی لازم و مشروع می‌داند؛

فرهنگ تجاوز فرهنگی است که به شما می‌گوید که اگر زنی مورد تجاوز قرار گرفت، احتمالاً خودش مقصره؛

فرهنگ تجاوز برای بدن زن‌ها حد و مرز تعیین می‌کند و می‌گوید که آنها باید چه بپوشند، چطور آرایش کنند، کجا بروند، با چه کسی بروند، و اگر زنی از این قواعد تخطی کرد، از نگاه مردانه این فرهنگ قابل تجاوز شمرده می‌شود.

چرا امروز از فرهنگ تجاوز می‌نویسم؟

برای این که طی هجومی غیرقابل باور تعداد زیادی از مردان ایرانی کاربر فیس بوک، مجری زن برنامه قرعه کشی جام جهانی را مورد تجاوز جنسی لفظی قرار دادند و از او به خاطر پوشش انتقادهای زشت و رکیک به عمل آوردند.

بگذارید به آنچه رخ داده از زاویه‌ای نزدیک‌تر نگاه کنیم:

زنی از فرهنگی دیگر، با لباسی که برای خود وی و فرهنگش قابل قبول است، در یک برنامه تلویزیونی شرکت کرده و در جایی از دنیا، کشور عزیز ما، مردانی هستند که وی را به دلیل نوع لباسش مورد انتقاد قرار داده‌اند و به این هم بسنده نکرده‌اند و طی تصاویر مستهجن و لغات رکیک، این زن را به ابژه تجاوز اینترنتی خودشان تبدیل کرده‌اند.

Image

احساس تهوع می‌کنم؛

این یک اتفاق بامزه نیست، این بخشی از فرهنگ تجاوز مردان کشور من است، نه همه مردان، قسمتی از  مردان طبقات متوسط که دسترسی به اینترنت و فیس بوک دارند و از طریق آزادی ارتباطات هرکسی را که صلاح بدانند مورد تجاوز قرار می‌دهند.

من این مردها را می‌شناسم:

این مردها همان کسانی هستند که برای خواهر و مادر و همسر و دختران خودشان قواعد سفت و سختی دارند؛

همان کسانی که برای مردانگی خودشان ارزش بی‌حسابی قائل می‌شوند؛

همان کسانی که به بقیه زن‌ها در خیابان متلک می‌گویند؛

همان کسانی که اگر بدانند خواهرشان دوست پسر دارد جواز قتلش را صادر می‌کنند، ولی اگر بدانند برادرشان دوست دختر دارد، او را تشویق به رابطه جنسی و حتی تجاوز می‌کنند؛

همان مردانی که توی خیابان به اعضای زنانه بدن مردهای هماوردشان ناسزا می‌گویند،

همان مردانی که به فیلم عروسی دیگران چهارچشمی نگاه می‌کنند و عکس‌های عروسی خودشان را مثل مدرک جرم در هزار سوراخ قایم می‌کنند.

من این مردها را می‌شناسم،

من این مردها را در خیابان دیده‌ام،

من کنار این مردها در تاکسی نشسته‌ام و احساس ناامنی کرده‌ام،

من همکلاسی این مردها در دانشگاه بوده‌ام و در کنار ادبیات فرهیخته‌شان گاهی تحقیرهای رکیک‌شان نسبت به بدن زنانه را شنیده‌ام؛

من این مردها را می‌شناسم و این مردها تمام زندگی من را همراه با محدودیت و تباهی کرده‌اند؛ همان‌طوری که در دل‌های بیمارشان آرزو می‌کنند که می‌توانستند این کار را با فرناندا لیما، مجری تلویزیون برزیل بکنند.

من به این مردها خیلی بدهکارم و بدهکاری‌ام را با نوشتن از فرهنگ تجاوز پرداخت می‌کنم.

همراه من بمانید و با فرهنگ تجاوز مقابله کنید.

امروز 25 نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود

می دونم که همه شما می‌دونید که خشونت علیه زنان چی هست و چه اشکالی می‌تونه داشته باشه

می‌دونم که همه شما می‌دونید که باید در این باره کاری کرد

پس درباره این موضوعات حرف نمی‌زنم

درباره مایک حرف می‌زنم: مایک همکلاسی منه، پسری از طبقه کارگر که مطالعات زنان می‌خونه و شب‌ها نگهبانی یک کالج کوچک در شهر ما را بر عهده دارد تا مخارج تحصیلش رو دربیاره. عشق مایک ورزش‌های رزمیه و به خصوص دفاع شخصی. برای پسری مثل اون از طبقه کارگر آمریکایی که ارزش‌های مردونه‌شان خیلی شبیه ارزش‌های مردان طبقه کارگر ما است، مطالعات زنان خوندن خیلی انتخاب سختی بوده و تصمیم خیلی بزرگی محسوب می‌شده. اما مایک هدف مشخصی دارد: اون با فرهنگ تجاوز در آمریکا مبارزه می‌کنه: فرهنگی که نسبت به تجاوز به زنان خیلی ریلکس برخورد می‌کنه و در صورتی که زنی مورد تجاوز قرار بگیره خود اون زن را مقصر می‌دونه که لابد لباسش بد بوده، لابد نصفه شب بیرون بوده و …. (این فرهنگ به گوش ما آشنا نیست؟)

2

یک روز داشتم با مایک درباره یکی از سمینارهایی که به صورت رایگان برای دختران دانشجو درباره دفاع شخصی برگزار می‌کنه، حرف می‌زدم. بهش گفتم مایک، من خیلی از تفنگ می‌ترسم. حتی از فکر تفنگ نگه داشتن توی خونه می‌ترسم. از فکر این که یه روزی به کسی شلیک کنم، حتی اگر اون فرد متجاوز باشه، اگر بیفته توی جلوی پای من و بمیره تا آخر عمرم دیگه نمی‌تونم خودم رو ببخشم. من ترجیح می‌دهم قربانی باشم تا کسی رو که قصد خشونت و تجاوز داره کشته باشم.

و مایک بهم گفت: یلدا متجاوزها همه این رو می‌دونند و از این نقطه ضعف زن‌ها استفاده می‌کنند. بعد تن صداش قوی‌تر شد و بهم گفت: یلدا، تو ارزشش رو داری. باور کن. هر زنی ارزشش رو داره که بتونه از خودش دفاع کنه، حتی اگر به قیمت مرگ متجاوز تموم بشه. تو ارزشش رو داری و این اون حیوونه که ارزشش رو نداره. مایک ادامه داد: با این که غروب‌ها قبل از این که برم سر کار خسته‌ام، اما تا اونجایی که بشه سمینار دفاع شخصی برگزار می‌کنم. حتی اگر فقط یه نفر بیاد با همون یه نفر خصوصی کار می‌کنم. در چشمان مایک باور عمیقی به حق همه زن‌ها برای اجتناب از خشونت و دفاع از خودشون وجود داشت، باوری اونقدر عمیق که به من هم سرایت کرد.

اگر یه روزی یه دختر داشته باشم، قبل از این که بفرستمش کلاس رقص و باله و پیانو، می‌فرستمش کلاس دفاع شخصی. دخترم حق داره که قوی باشه و بتونه از خودش دفاع کنه. دخترم ارزش رو داره. من ارزشش رو دارم و من باور عمیقی دارم که تو هم که این نوشته رو می‌خونی ارزشش رو داری. پس اگر تحت خشونتی، حتی اگر عزیزترین کسان زندگیت به تو خشونت می‌کنند، در مقابل‌شون بایست. چون تو ارزشش رو داری، و اون کسی که خشونت می‌کنه، هرگز هرگز و حتی برای یک لحظه ارزشش رو نداره که پنهانش کنی، آبروش رو نگه داری و خودت رو فراموش کنی.

در صدای مایک چیزی بود که من رو میخکوب کرد. امروز بیشتر از یک ماه از گفتگوی ما می‌گذره و من هر روز، چندبار به خودم می‌گم: من ارزشش رو دارم. من خشونت را متوقف می‌کنم.