بایگانیِ دستهٔ ‘زیگزاگ’

جیغ …

منتشرشده: آوریل 16, 2016 در Afghan Women, فرهنگ تجاوز, مویه, زیگزاگ

امروز فیس بوکم رو که باز می کنم دنیا روی سرم هوار می شود: با دیدن عکس های ستایش

به کت قرمزش نگاه می کنم و به حالتی که دست هایش را باز کرده

ستایش می تواند دختر من باشد، کتش مثل همان کتی است که من پارسال برای درسا خریدم

و دست هایش شاید شبیه دست های کودکی های من است

دست هایش در عکس باز و پذیرا به نظر می رسند، مثل دست های دخترکی که تجربه زیادی از آغوش های پرمحبت اطرافیان داشته باشد

مثل دست های بی خبر دخترکی که احتمالاً نمی توانسته بداند در دست های کودکی یک دختر به جز محبت اطرافیان چه چیزهای دیگری جا می شود


تمام شکلات های روی میز را می خورم

توی ذهنم دخترکی هست با بارانی قرمز که دست هایش را باز می کند تا مرا در آغوش بگیرد

مثل آغوش دخترکانم در فرودگاه امام خمینی

وقتی می رسم و پر از آغوش می شوم

دست هایش را که باز می کند، دهانم را پر از شکلات می کنم و نفس عمیق می کشم

شکلات های روی میز تمام شده و هنوز آغوش دخترک بازمانده است

به مادرم زنگ می زنم

خواهرم آنجا است

دو تا دختر دارد

یکی با کتی شبیه ستایش و یکی همسن ستایش

توی ذهنم دخترکی هست هراسیده و جیغ می زند و کمک می خواهد

نمی توانم به ستایش فکر کنم

نمی توانم به ستایش فکر نکنم

به خواهرم از دخترک نمی گویم

می دانم که تمام مادرهای دختردار امشب با وحشت به تخت می روند

به جایش از عروسی و تابستان حرف می زنیم

تلفن بالاخره تمام می شود

دست های دخترک هنوز باز مانده است

سوار ماشین می شوم و به سمت دوانکین دونات نزدیک خانه می روم

دونات خیلی شیرین است

توی دهانت که بگذاری آب می شود و مغزت از کار می افتد

اما نه، دونات زیادی شیرین است

تا شب سکته می کنم

به جای دونات یک جعبه شیرینی می خرم و به خانه برمی گردم

قهوه درست می کنم

چهار تا شیرینی و یک قلپ قهوه

از خودم می پرسم چند تا شیرینی بخورم بیهوش می شوم؟

یاد روزهای بیماری آصف، دانشجوی هندی پاکستانی ام می افتم

آصف دو هفته غایب بود، وقتی برگشت کچل کرده بود و به من خبر داد که دارد تست های سرطانش را می دهد

تا تست ها به ثمر برسد، من و دستگاه جلوی آفیسم با هم ملاقات ها داشتیم، دستگاهی که به من شیرینی می داد

شیرینی را که توی اتاق باز می کنم، لورا سر می رسد و با نگرانی نگاهم می کند

صبر داشته باشد، آصف جوان است، خوب می شود

آصف سرطان نداشت

ستایش اما به ته خط رسیده است

نمی توانم بشمارم که چند تا شیرینی بخورم صدای جیغ توی ذهنم قطع می شود

جیغ قرمز

جیغ بنفش

جییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

توی دلم برای مادرش دعا می کنم

دعا می کنم ذهنش مثل ذهن من خیال پرداز نباشد

دعا می کنم به این فکر نکند که یک دختر شش ساله از یک متجاوز جنسی چقدر می ترسد

دعا می کنم مادرش مثل من نداند که لحظه لحظه تجاوز تا مرگ با چه احساساتی همراه می شود

دعا می کنم

دعاهایی که امیدی به بالا رفتن شان ندارم

شیرینی هایم تمام می شود

دست های ستایش همچنان بازمانده است

ناچارم جلو بروم

در آغوشش بگیرم و گریه کنم

معذرت بخواهم

از ناتوانی این دست های سیمانی

از این که نتوانستیم برای یک دختر بچه توضیح بدهیم که پسر همسایه چقدر می تواند خطرناک باشد

از این که پسر همسایه شاید برای دختران افغان محله ترسناک تر باشد

ستایش

شش سالگی خیلی زود بود

مادرت احتمالاً می خواسته به تو بگوید

وقتی که انقدر کوچک نباشی

افسوس که در رابطه مادرها و دخترها خیلی زود دیر می شود

ستایش

شکلات هایم کو؟

 

صحبت کردن از میل جنسی و خصوصاً میل جنسی زنانه نوعی تابوی اجتماعی است، یعنی موضوعی که به محض حرف زدن از آن احساس شرم و ناراحتی می‌کنیم و توقع داریم اگر هم می‌خواهیم از آن اطلاعاتی به دست بیاوریم در یک مطب خصوصی از طریق حرف زدن با متخصصی باشد که رازهای ما را نگه می‌دارد یا خواندن کتابی که روی جلدش رو پوشاندیم در مخفی‌ترین زاویه اتاق خواب وقتی مطمئن هستیم که بچه‌ها مدرسه رفتند و سرک نمی‌کشند

اما یه مشکلی وجود داره، هرچقدر هم که این موضوع رو مخفی کنیم نمی‌تونیم جلوی اثراتش رو توی زندگی‌هامون بگیریم

وقتی به ارگاسم زنانه فکر می‌کنید چه تصویری توی ذهن‌تون می‌آد؟

تصویر یک عده زن بی‌شرم که دلشون می‌خواد درباره همه چیز توی خیابون بلند صحبت کنند؟

تصویر یک سری زن که از ازدواج‌هاشون راضی نیستند و زیاده‌طلبی دارند؟

تصویر یک سری فمینیست عصبانی که توی خیابون داد می‌زنند؟

یا تصویر ویدئوی‌های یواشکی‌ای که قبل از عقد به دست دختر و پسرها می‌دهند تا به صورت ناگهانی و خداخواسته از همه چیز سر دربیاورند؟

من به هیچ کدوم این چیزها فکر نمی‌کنم

به خاله فکر می‌کنم که توی بیست و سه سالگی بیوه شده بود و توی هشتاد سالگی هنوز شب‌ها خواب شوهرش رو که می‌دید می‌ترسید

من به بدن‌های پیر و مهربون مادربزرگ‌هامون فکر می‌کنم که هیچ‌وقت نفهمیدن چرا باید کاری رو که این‌قدر ازش متنفرن انجام بدن

به این که خیلی‌هاشون هرگر نتونستن کسی رو که باهاش رابطه داشتند دوست داشته باشند

به این که خیلی‌هاشون درد و سختی و ناراحتی‌ای رو تحمل کردن که باعث پیر شدن‌شون شد

به این که این کابوس شبانه باعث شد حتی دل‌شون نخواد دست مردهاشون رو توی دست‌شون بگیرن، کنارشون بنشینن و بدون حضور بچه‌ها با عشق با هم چای بخورن و وقتی توی خونه با مردهاشون تنها بودن احساس لذت و آرامش داشته باشن

به دختر‌های هم نسل اونا که این مشکل رو بیشتر از هرکسی تجربه کردند، وقتی توی سن دوازده سیزده سالگی عقد شدند و بعد از یک روز خوب و جالب با کلی غذا و توجه و آرایش به شبی رسیدند که برای خیلی‌هاشون به بدترین شب زندگی‌شون بدل شد

به این که زندگی بدون ارگاسم و لذت، کابوس بزرگ نسل‌های متفاوتی از زندگی زنانه در ایران و خیلی از جاهای دنیا است

به این فکر می‌کنم که چرا باید حرف زدن از بدن زنانه بی‌شرمی تلقی بشه؟

چرا یک سخنران توی تلویزیون ملی خطاب به زن‌هایی که رژیم می‌گیرن می‌گه که این بدن‌هاتون رو به قبر ببرید. به کی می‌خواهید نشون بدید؟ و به همین سادگی کوچک‌ترین عنصر فرهنگ بدن به بی‌شرمی گره زده می‌شه

به حمیده فکر می‌کنم. همکلاسی فوق لیسانسم که موضوع پایان‌نامه‌اش ارضای جنسی زنان خانه‌دار بود و آقای مدیرگروه از دفترش پرتش کرد بیرون با کلی توهین و تحقیر که «زن‌ها غلط می‌کنن توی خونه شوهر ارضا نمی‌شن. لابد فاحشه‌ان این زن‌ها»

به این که حدود چهار پنج سال پیش توی کشور من یک جامعه‌شناس فرق حقی به اسم لذت جنسی زنانه و فاحشه بودن رو نمی‌دونست و یک سخنران به راحتی می‌تونست به زن‌هایی که رژیم می‌گرفتند توهین کنه

و خیلی راحت می‌تونم بفهمم که چرا خاله شصت سال از شوهرش می‌ترسید، ولی جرأت نکرد حرفی به کسی بزنه

برای این که توی زمان خاله آدم‌هایی شبیه این آقای دکتر و اون سخنران زیاد بودند

و هنوز هم آدم‌هایی که از الف ارگاسم به ف فاحشه می‌رسن زیادن

اما باید بدونن که این الف به خیلی جاهای دیگه می‌رسه، شادی یه زن، شادی یک زوج، ذوقی برای زندگی مشترک با یک آدم، سلامت اجتماعی

ف همیشه به فرحزاد نمی‌رسه

شاید شما داری اشتباه میری

اگر اهل خواندن روانشناسی‌های عامه پسند و دکتر جان گری و این قبیل ژانرها باشید لابد می‌دونید که زن‌ها علاقمند ارتباطات کلامی هستند و وقتی غصه دارند باید یک مردی دستشان را بگیرد و زن‌ها انقدر غصه می‌خورند و حرف می‌زنند تا دل‌شان خالی بشه و از حرف‌هایی که می‌زنند خیلی منظور جدی‌ای ندارند و ….

اما زندگی برای من و تارا یه طور دیگری بود

ما دوستی‌مون رو زیر فشار معلم‌های مدرسه‌ای که صلاح نمی‌دونستن ما با هم دوست باشیم و زن‌های همسایه‌ای که صدای خنده‌های بلند ما را به گوش والدین‌مون می‌رساندند و در ضدیت با کل کاسموسی که هیچ‌وقت انرژی مثبتی برای ما نفرستاد، شروع کردیم. به عنوان دو تا دختر بچه توی تمام سال‌هایی که به ازدواج تارا در نوجوانی و بچه‌دار شدن او در ابتدای جوانی رسید، تمام مخالفت‌های اطرافیان را تحمل کردیم.

نزدیک‌ترین فاصله ما بعد از ازدواج تارا بیست کیلومتر بود و امروز این فاصله هزاران کیلومتر است. غیر از سال‌های دبستان هیچ وقت وقت نشد که دست‌های همدیگر رو بگیریم و در طی این سال‌ها گاه شده که کمتر از سالی یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم … اما دوستی ما در زندگی زنانه من یک تجربه خاص است، تجربه دوست داشتن یک زن از راه دور؛ زنی که احتیاج نداری دستش رو بگیری یا هر روز صداش رو بشنوی تا رابطه‌ات باهاش تازه بمونه. زنی که بعد از چند سال هر وقت بهش زنگ بزنی رابطه باهاش تازه است و می‌تونی رابطه‌ات رو باهاش از همون جایی که دفعه قبل قطع کردی از سر بگیری

و از نظر من در این دنیای شلوغ و پلوغ این یک اتفاق عجیب است از یک رابطه از راه دور. چیز عجیب این رابطه این است که ما از راه دور برای چیزهای مشابهی غصه می‌خوریم و خوشحال می‌شیم، هردومون با هم از بزرگ شدن سارا خوشحالیم، انگار که سارا می‌تونه نفر سوم این رابطه باشد و هردومون با هم برای اونهایی که از دست‌شون دادیم عزاداری می‌کنیم

بابا که رفت من یک پست روی فیس بوک گذاشتم و بی‌خبر از همه رفتم ایران. تارا پست من رو دیده بود و ساعت‌ها پشت کامپیوترش مونده بود، همین‌قدر ساده و اگر هیچ وقت هم به من نمی‌گفت من می‌دونستم که چیزی من را زخمی کنه اون را زجر می‌ده

و ملودی اون که رفت من شروع کردم به پرخوری

ملودی کودکی بود که زنانگی و دخترانگی‌های ما را به عنوان دو زن به هم پیوند می‌داد. با هم عکس‌هاش رو روی فیسبوک نگاه می‌کردیم. یادم می‌آد هیچ وقت حالش رو از تارا نپرسیدم. هیچ وقت هیچ سئوالی درباره ازدواجش نکردم، اما ازدواجش من رو نگران می‌کرد و برای همین هرازگاهی فیسبوکش رو چک می‌کردم

ملودی حالا تبدیل شده به یک زن جوان که از توی یک عکس سر مزارش به همه نگاه می‌کنه و من فکر می‌کنم که چشم‌هاش آدم‌هایی رو به عزاداری اومدن قضاوت می‌کنه

اما ملودی برای من اون توپ کوچولوی بور و سفیدیه که از توی کاپشن صورتی‌اش سرک می‌کشید و به ما به عنوان آدم‌های بزرگ‌هایی که اون وقت شاید دوازده سیزده ساله بودیم، نگاه می‌کرد

ملودی تاریخ مشترک زندگی دو زنه

دو تا زنی که هیچ وقت به اندازه کافی به هم نزدیک نبودن که دست همدیگر رو بگیرند

اما این روزها من صبح که از خواب بلند می‌شم اول صدای شاد آرش رو می‌شنوم که هزار بار توی گوشم می‌گه: ملودی، ملودی ملودی ملودی ملودی …

و من می‌شنوم تارا تارا تارا تارا …

ببخشید دکتر جان گری که ما خیلی ونوسی نبودیم

اين روزها فيس بوكت رو كه باز كني، يكي از اولين چيزهايي كه مي بيني كري هايي است كه مردها براي زنها مي خونند درباره مردانگي و فوتبال ديدن و فوتبال بازي كردن و چيزهاي ديگري درباره فوتبال.
به جاي اين كه بخوام با مردها وارد دعوا بشم يا به نفع زن ها داد و قال كنم، دلم مي خواد كه تاريخ زندگي شخصي خودم رو درباره فوتبال و ورزش به اطلاع شما برسونم
من در يك محيط مذهبي بزرك شدم و مدرسه مذهبي رفتم. نمي خوام كه ماجرا رو برگردونم به سال هاي خردسالي و توضيح بدهم كه از ابتداي خلقت رابطه من با بدنم چطور بود، فقط مي خوام ميزان ورزش و فعاليتي رو كه در مدرسه داشتيم توضيح بدهم
در طي نه سالي كه من توي مدرسه شاهد حضور داشتم، ما در كنار قرآن خواني و از جلو نظام و صف بندي و برنامه صبحگاهي، البته نرمش صبحگاهي هم داشتيم كه معمولا مجموعه اي حركت بود كه يكي از بچه ها و گاهي خود من به بقيه مي داديم. بعدها كه از شوهرم شنيدم كه توي مدرسه اون ها اين نرمش خيلي جدي تر بوده و معمولا پسرهايي كه باشگاه مي رفتن و تجربه اي در ورزش داشتند اون رو ارایه مي كردن بود كه فهميدم ما چقدر از ماجرا پرت بوديم
زنگ ورزش مدرسه هم دست كمي از ماجراي نرمش صبحگاهي نداشت. يادم مي اد كه حداقل در طي دو سال معلم ورزش ما باردار بود و زمستان هم سرد و طولاني به نظر مي اومد و ما به جاي ورزش، گلدوزي مي كرديم كه فعاليت فرهيخته تري براي دختران نوجواني كه قرار بود به سلامتي راهي خانه بخت بشوند به نظر مي اومد. در طي سال ها ما همه چيز رو دوختيم. از تابلوي شماره دوزي شكوفه گيلاس براي آشپزخانه خانه خيالي مون تا رو تختي ها و روبالشي هاي گلدوزي شده تا تابلوهاي سرمه دوزي براي پذيرايي هايي كه قرار بود در اون ها به خانواده خودمون و شوهران مون و بقيه خدمات ارايه كنيم.

از اون تابلوها متنفرم. هرگز هيچ كدومش رو به هيج جايي نصب نكردم.
از اون حوله ها و رو بالشي ها و دستگيره ها متنفرم

سال هاست كه پشت ميز نشينم و تنم درد مي كنه. سرم، گردنم، كتفم، شانه هام و همه عضلاتم
من تنها نيستم
زن هاي زيادي توي نسل من حق شون از سلامتي رو از دست دادند و كاري رو كه بايد در نوجواني و از سر فراغت مي كردند در سن سي و چهل سالگي شروع كردند.
ما بدن هاي چاق و دردناك مون رو از اين مطب به اون مطب و از اين باشگاه بدن سازي به اون باشگاه مي كشونيم
و زندگي هامون توي دور باطل لاغر كردن و دوباره چاق شدن و درد كشيدن افتاده

نه من فوتبال بلد نيستم.
به تعبير پست هاي فيس بوكي احتمالا زن زندگي هم حساب نميشم.
براي خوشحالي مردمم شادم، اما ما زن ها از اين شادي تا حد زيادي محروم شده ايم
ما براي چيزي شاديم كه خودمون هرگز تجربه اش نكرديم، هرگز بخشي ازش نبوديم، هيچ وقت مزه گل زدن رو نچشيديم و هيچ وقت ياد نگرفتيم به يه زن ديگه پاس گل بديم و اين همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داد

مي دونم كه از مرد بودنت خوشحالي
مي دونم كه خوشحالي كه فوتبال مردونه اس
نمي خوام توي ذوقت بزنم
اما اين رو بدون كه اين خوشحالي رو سيستمي برات فراهم كرده كه نصف آدم هاي جامعه رو از خوشحال بودن محروم كرده

شايد يكي از چيزهايي كه مهاجران سعي مي كنند هرگز درباره اش حرف نزنند تجربه شخصي شون از مهاجرته و من اين روزها دلايل زيادي دارم كه برگردم به روزهاي اول مهاجرت، دوباره همه چيز رو در ذهنم مرور كنم و سرشار از طعم گسي بشم كه مزه غالب زندگي همه مهاجران است
اين روزها من دوباره در آستانه يك پايانم
تحصيل و زندگيم در شهر كوچكي كه دو سال ساكن اون بودم تموم شده و بايد دوباره سفر كنم از اين شهرستان كوچک به شهري بزرگ، شهري شبيه تهران من!
.
.
.
در ميانه تركيب پيچيده اي از احساسات مختلف، حس قلمه اي رو دارم كه باز از خاك در مي آيد تا دوباره خودش رو به خاك ديگري معرفي كنه

20140522-140840-50920306.jpg
مي دونم كه از حالا تا چند ماه آينده آدم ها رو كه ببينم بايد بگم: سلام، من يلدا هستم و دوباره انگار كه نوار زندگيم از سر شروع مي كنه به خوندن
در ادامه معرفي توي ذهن مهاجر حرف هايي مي آيند كه كه شايد هيچ وقت به زبون نيايند
اين كه من قابل اعتمادم، اين كه من و دوستانم توي شهر قبلي خودمون رو كشتيم تا بتونيم زندگي رو براي همديگر راحت تر كنيم و اين كه در انتهاي هر سفر مهاجر سبكي تحمل ناپذيري رو تجربه مي كنه
همه چيز به سرعت جمع مي شه و كل هستي يك آدم تبديل مي شه به يك چمدون قابل حمل

.
.
.
اين كه من و الي با ساعت هاي طولاني كتابخونه و صندلي هايي كه جاي ويژه ما بود، كافه اي كه توش قهوه مي خورديم، آشپزي هايي كه با هم كرديم، عكس هاي نيما و درسا روي وايبر و حكايت عمه و خاله بودن اينترنتي، توي دو تا چمدون جا مي شيم و به دو تا شهر مختلف مي ريم تا صندلي هاي دو تا كتابخونه جدا، كافه جدا و آشپزخونه جداگونه رو امتحان كنيم و جاهاي تازه مون رو پيدا كنيم
.
.
.
مثل دو تا قلمه
خودمون رو به دو تا شهر تازه معرفي مي كنيم
سلام من يلدا هستم
عاشق گلدون تازه مي شم
اما خاطره گلدون هاي قديمي از ذهنم پاك نمي شه

پرده اول: چند روز پیش تلفنم زنگ خورد. دفتر دانشجویان خارجی دانشگاه بود. خانمی با خوشحالی زیاد اعلام کرد که افتخار حمل پرچم کشورم در مراسم فارغ التحصیلی به من داده شده؛ و خیلی مودبانه از من خواست که موافقتم را اعلام کنم. یه لحظه موندم که چی بگم. با خودم فکر می کردم اگه خیلی مودبانه یه دلیل خیلی مشخص برای انصرافم اعلام نکنم، لابد این خانم فکر می کنه که من با کشورم مشکلی دارم. اون لحظه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که بگم من خیلی آدم خجالتی هستم و نمی تونم نگاه های اطرافیان رو موقع حمل پرچم تحمل کنم و برای همین در عین خوشحالی و مفتخر بودن، معذور از پذیرش این افتخارم. خانمی که پشت تلفن بود، با تعجب زیاد گفت که درک می کنه (فکر نکنم) و مکالمه تموم شد.

پرده دوم: دیروز دوباره از دفتر دانشجویان خارجی یک ایمیلی دریافت کردم که با توجه به این که من این ترم فارغ التحصیل می شوم و برای پرچم چهارتا کشور هنوز کسی رو پیدا نکردند که حمل شون کنند، این افتخار به من داده شده تا در صورت تمایل پرچم اوکراین یا تایلند یا غانا یا کلمبیا رو حمل کنم!

پرده سوم: دیروز مجبور شدم برای انجام یک کار اداری یک سر برم دفتر دانشجویان خارجی. دیدم که عده زیادی آدم اونجا هستند که دارند درباره پرچم هایی که افتخار حمل شون رو دارند، صحبت می کنند. یکی شون گفت من پرچم یک کشوری رو حمل می کنم که اسمش رو بلد نیستم. باید سرچ کنم ببینم کجای دنیا است! و اینجا بود که شاید چیزی در ذهن من به شدت تکان خورد …

اولاً من آدم خجالتی ای نیستم. تمام آدم هایی که من رو می شناسند، این رو می دونند. اون لحظه داشتم به هزار تا چیز با هم فکر می کردم و حتی نمی تونستم اونها را به خودم درست توضیح بدهم. در ضمن من هیچ مشکلی با ایرانی بودنم ندارم.

وقتی از دفتر اومدم بیرون ذهنم تمام پرچم های عمرم رو مرور کرد. اولین پرچم ها، پرچم های ایران بودند که ما هرروز سر مراسم صبحگاهی به اونها سلام می دادیم و برای من بخشی از منظره روزانه مدرسه بودند. دومین پرچمی که یادم می آید، پرچم آمریکایی بود که روی زمین، جلوی ورودی کلاس ها نقاشی شده بود تا ما هرروز با لگد کردنش کلاس هامون رو شروع کنیم. پرچم های بعدی رو روزهای بیست و دو بهمن و روز قدس توی تظاهرات ها دیدم. احتمالاً می تونید حدس بزنید که در چه شرایطی. و بعدها پرچم های زیادی رو دیدم، سبز و قرمز و آبی و زرد و سفید، و هر رنگی لابد برای نمادی از مردمان کشوری. آخرین خاطره خیلی واضحی که از پرچم ایران دارم، زمانی است که توی انتخابات 88 این پرچم از طرف یک نامزد گروگان گرفته شده بود، به عنوان نشان پوپولیستی کاندیدای معلوم الحال شون. و یادمه که همون سال بود که من رفتم حج. کاروان اسم های ما رو روی کارت هایی نوشته بود و بندی از پرچم ایران به اون کارت ها آویزان بود که باید دور گردن هامون می انداختیم. تا زمانی که توی هواپیما بودم با خشم به پرچم ایران که به گروگان رفته بود نگاه می کردم و گویی در اون لحظه پرچم نماد همون کاندیدای معلوم الحال بود. از هواپیما که پیاده شدم، افسر سعودی ازم پرسید: کجایی هستی؟ سرم رو بالا گرفتم و توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم ایرانی. و پرچمی رو که با تردید توی دستم مچاله کرده بودم، به گردنم انداختم.

ثانیاً اون روز پشت تلفن، وقتی ازم خواستند تا پرچم کشورم رو حمل کنم؛ موضوع بعدی که بهش فکر می کردم اصالت بود. داشتم فکر می کردم که من توی مدتی که توی این دانشگاه بودم، توی هیچ مراسم ایرانی شرکت نکردم. هیچ کس من رو توی مراسم نوروز یا مهرگان یا یلدا ندیده. توی چند سالی که خارج از ایران بودم، هیچ وقت سفره هفت سین پهن نکردم و اگر کسی ازم نمی پرسید ایرانی هستی یا نه، احتمال داشت اصلاً درباره اش حرفی هم نزنم. حالا اگر ناگهان پرچم رو بندازم روی کولم و باهاش مانور بدم، شاید تعدادی از ایرانی ها من رو با انگشت نشون بدن و فکر کنن من کجایی ام؟ ایرانی؟ هندی؟ ایتالیایی؟ لاتینو؟ ترک؟ عرب؟ و یا هر چیز دیگری؟ این سئوال که کی ایرانیه و ایرانی بودن کی اصالت داره سئوال خیلی مهمی است و اگر می خواهید بدونید که چرا این قدر این سئوال مهمه به این فکر کنید که توی ایران تهرانی بودن چقدر مهم بود؟ و چقدر بچه های نسل دومی قومیت های مختلف سعی می کردند تا با لهجه غلیظ تهرانی حرف بزنند تا تهرانی بودنشون رو ثابت کنند؟ و چقدر لات های دور خوابگاه فاطمیه به دخترهای دانشجو می گفتند داف شهرستانی تا ثابت کنند که خودشون بچه پرروی لات تهرانی هستند. اینجا هم این سئوال مهمه. باید اصالتت رو ثابت کنی و پرونده من خالیه. چون من هیچ وقت تلاشی در جهت اثبات ملیتم نکردم و براتون توضیح می دهم که چرا.

social-exclusion

سوم  این که بعد از اثبات اصالت خون ایرانی! برای من قضیه جهت گیری شخصی هم هست. ایران و آمریکا حداقل توی یه چیز شبیه هم هستند و اون علاقمندی مردم به مباحث ناسیونالیستی است. خانه های زیادی در آمریکا هستند که پرچم آمریکا رو سر در خونه شون نصب کردند؛ و توی مراسم روزهای استقلال آدم های زیادی جمع می شوند و از نظامیانی که به خاطر آمریکا جون شون و سلامتی شون رو فدا کردند، تقدیر می کنند و همه خوشحالند و شیرینی پخش می کنند و سر مزار شهداشون می روند و ادای احترام می کنند و راستش رو که بخواهید من همیشه به یکی از استادانم می گفتم که برای من آمریکا و ایران دو نسخه مشابه در خیلی چیزها هستند، گیرم یکی با حجاب و یکی بدون حجاب. اگر از ظاهر مسأله بگذریم، علاقه ناسیونالیستی فقط علاقه به یک کشور نیست. مفهوم عمیق تر اون علاقه نداشتن به بقیه کشورها است. وقتی یک جایی زیاد پرچم آمریکایی ببینی، احتمالاً می تونی حدس بزنی که مردم اون محله خیلی علاقمند مردم جاهای دیگه دنیا و شاید پیروان ادیانی غیر از مسیحیت و مهاجران لهجه دار نباشند. همیشه هر انتخاب ناسیونالیستی مستلزم طردهای زیادی است و من به عنوان یک زن ایرانی کاملاً مفهوم تلخ این ناسیونالیسم رو درک می کنم. برای همین برام خیلی سخت بود که یک پرچم رو حمل کنم. برای من حمل یک پرچم دربردارنده مفهوم طرد بقیه پرچم ها و آدمهاست.

 

از پرچم کشور خودم که بگذرم، ایمیل دوم دیگر برام سخت تر بود. پرچم تایلند رو بردارم با تجارت جهانی سکس و زن هایی که در راه کسب درآمد تمام هستی شون رو از دست می دهند. تایلند برای من یادآور هشت میلیون کودک زیر دوازده سال در بازار جهانی سکس است و مردهایی که به اونجا می روند تا از طریق رابطه جنسی با این بچه ها مطمئن باشند که از کسی ایدز نمی گیرند. یا پرچم اوکراین رو بردارم که بخشی از اقتصادش مبتنی بر صادرات زن هایی است که گرسنگی می کشند تا مدل باشند و بتوانند در بازارهای بی رحم مدلینگ دنیا درآمدی برای خانواده هاشون در مناطق روستایی فقیر اوکراین تهیه کنند یا پرچم کلمبیا یا غانا یا هرجای دیگه دنیا که تا تو اسمش رو بیاری جغرافیای خشونت و تبعیضش جلوی چشم من زنده میشه.

از همه اینها گذشته، من توی کشوری زندگی کردم که رابطه ما با پرچم ها خیلی خوب نبود (یاد پرچم آمریکایی می افتم که زیر پامون نقش شده بود و راه فراری نداشت)، و بعدها پیوستن من به جبهه های ضداستعماری رابطه من رو با پرچم ها بدتر هم کرد. برای من زیر هر پرچم و به نام هر پرچم آدم هایی زندگی شون رو از دست دادند و حتی مشروعیت شون رو. احساس می کنم که وقتی پرچمی رو بردارم ارواح همه این آدم ها دور سرم به چرخش درمی آیند.

اعتراف می کنم: من آدم اصیلی نیستم. من می تونم یک دختر چینی با یک پسر یهودی با بچه ای که هیچ چیزی از اصل و نسبش نمی دونم رو در آغوشم نگه دارم. برای من دنیا درباره آدم ها و به خصوص بچه هاست و نه پرچم ها.

اعتراف می کنم: من رو ببخشید و از این افتخار محرومم کنید، چون من سال هاست که از افتخار حمل هر پرچمی خودم رو محروم کردم.

اعتراف می کنم که اگر آغوشت برای آدم های دنیا از یه حدی بازتر باشه، دیگه پرچم توی دستت جا نمیشه.

من خجالتی نیستم. مشکلات دیگری دارم.

همون طوری که قبلا هم براتون نوشتم، یکی از بزرگ ترین چیزهایی که مهاجرها رو دور هم جمع می کنه، غذا است. اما غذا فقط غذا نیست.

روز دوم سفر رو به پیشنهاد دوستان قرار شد که بریم رستوران ایرانی کباب بازار.

ما پنج نفریم که دور یه میز نشسته ایم. گارسون اصفهانی خیلی خوش برخوردی می آد و از ما سفارش می گیره: سه تا کله پاچه، یک برگ و یک فسنجون. و گفتگو شروع میشه

–          امروز روز خیلی خوبیه. چقدر خوشحالم که اینجاییم. امروز پنج سرباز ایرانی گروگان جیش العدل آزاد شدند!

–          راست می گی! خدا رو شکر!

–          تکذیب شد!

–          نه بابا یه بار دیگه خبر دادن.

–          برای بار دوم تکذیب شد.

–          یه نفر با دقت سایت ها رو چک کنه. خدا کنه آزاد شده باشن …

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد …

Jaish-ul-Adl

من وسط این گفتگو ساکتم. نه اینترنتی دارم که چیزی رو چک کنم و نه اصولاً اهل سایت های خبریم.

اما در دلم غوغایی هست. فکر می کنم اگر واقعا امروز و اینجا یه همچین خبری به ما برسه چی میشه، توی جمع ایرانی ها؟ توی جمع کسانی که  اکثرشون مفهوم سرباز و سربازی رو می فهمند؟ کسانی که هرکدوم روزی کسی رو توی پادگان و توی مرز و وسط بلوا داشته اند.

گفتگوی دوستان من رو می بره تا مینی بوس تجریش- مینی سیتی، سال 1381، وقتی که تازه ازدواج کرده بودم و مهدی سرباز بود.

دو تا سرباز وارد مینی بوس شدند. هردوشون جوون بودند و سرهاشون رو تازه تراشیده بودند.

–          اکبری چقدر از خدمتت مونده؟

–          اکبری نه! بگو شهید اکبری. با این حال و اوضاع خلیج فارس دیگه چیزی نمونده که ما هم تبدیل به عکس توی حجله بشیم.

دوتاشون خنده تلخی کردند و پشت سر اونها دختر جوون تازه ازدواج کرده ای نشسته بود که با چشم های گشاد شده به این گفتگو گوش می داد و قلبش سنگین شده بود

روزهای سربازی مهدی، نمازهای مامان و مادرش دراز شده بود و پشت هر نماز دعای دو زن سرد و گرم چشیده ای بود که انتظار رو توی چشم های من می دیدند و دلشون نمی آمد که بهم بگن پادگان تکاوری سیرجان همیشه چندتایی قربانی میده.

چند روز بعد محمد رو توی دانشکده دیدم. محمد تا من رو دید لبخندی زد و گفت: یلدا، پوتین هات کو؟

–          کدوم پوتین ها؟

–          به نظر من وقتی مردی میره سربازی باید یه جفت پوتین هم به زنش بدن، برای سختی دوری. یکی یک جفت هم به مادرش و خواهراش …

محمد راست می گفت. من پوتین هام رو همزمان با مهدی پام کرده بودم. بعد یک دهه هنوز جای زخم پوتین هام درد می کنه. مخصوصا وقتی می شنوم که سرباز دیگری جای دیگری از کشورم گروگان گرفته شده. وقتی سفتی بند پوتین رو دور گردن مادران و همسرانی حس می کنم که عزیزشون به دست یک گروه نظامی گروگان گرفته شده …

همه می گویند سربازها تنها هستند و پشت و پناهی ندارند؛ و من به تنهایی مادرها و همسرها و دخترها و خواهرها هم فکر می کنم

به اون لحظه ای که یک سرباز برمی گرده و به اون زنی که اندازه آغوش یک سرباز رو هرگز فراموش نمی کنه

غدا فقط غذا نیست. غذا خاطره جمعی است. وقتی توی جمع ایرانیانی که هم زبان تواند کله پاچه سفارش بدی، بدون این که توی چشم های تک تک شون نگاه کنی می دونی که مفهوم سرباز رو می فهمند. غربت سربازی رو و آرزوی دل مادری که پوتین به پا چشم انتظار یه خبره. می فهمی که تکذیب و تأیید یه خبر می تونه چندبار بند دل یه خانواده رو پاره کنه، برای ما پنج نفر؛ اون پنج نفر، خانواده اون پنج نفر و بقیه ایرانی هایی که توی فیس بوک و توییترشون می نویسند:

آزادی پنج تن: سرباز، سرباز، سرباز، سرباز، سرباز!