بایگانیِ دستهٔ ‘سفرنامه’

همون طوری که قبلا هم براتون نوشتم، یکی از بزرگ ترین چیزهایی که مهاجرها رو دور هم جمع می کنه، غذا است. اما غذا فقط غذا نیست.

روز دوم سفر رو به پیشنهاد دوستان قرار شد که بریم رستوران ایرانی کباب بازار.

ما پنج نفریم که دور یه میز نشسته ایم. گارسون اصفهانی خیلی خوش برخوردی می آد و از ما سفارش می گیره: سه تا کله پاچه، یک برگ و یک فسنجون. و گفتگو شروع میشه

–          امروز روز خیلی خوبیه. چقدر خوشحالم که اینجاییم. امروز پنج سرباز ایرانی گروگان جیش العدل آزاد شدند!

–          راست می گی! خدا رو شکر!

–          تکذیب شد!

–          نه بابا یه بار دیگه خبر دادن.

–          برای بار دوم تکذیب شد.

–          یه نفر با دقت سایت ها رو چک کنه. خدا کنه آزاد شده باشن …

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد …

Jaish-ul-Adl

من وسط این گفتگو ساکتم. نه اینترنتی دارم که چیزی رو چک کنم و نه اصولاً اهل سایت های خبریم.

اما در دلم غوغایی هست. فکر می کنم اگر واقعا امروز و اینجا یه همچین خبری به ما برسه چی میشه، توی جمع ایرانی ها؟ توی جمع کسانی که  اکثرشون مفهوم سرباز و سربازی رو می فهمند؟ کسانی که هرکدوم روزی کسی رو توی پادگان و توی مرز و وسط بلوا داشته اند.

گفتگوی دوستان من رو می بره تا مینی بوس تجریش- مینی سیتی، سال 1381، وقتی که تازه ازدواج کرده بودم و مهدی سرباز بود.

دو تا سرباز وارد مینی بوس شدند. هردوشون جوون بودند و سرهاشون رو تازه تراشیده بودند.

–          اکبری چقدر از خدمتت مونده؟

–          اکبری نه! بگو شهید اکبری. با این حال و اوضاع خلیج فارس دیگه چیزی نمونده که ما هم تبدیل به عکس توی حجله بشیم.

دوتاشون خنده تلخی کردند و پشت سر اونها دختر جوون تازه ازدواج کرده ای نشسته بود که با چشم های گشاد شده به این گفتگو گوش می داد و قلبش سنگین شده بود

روزهای سربازی مهدی، نمازهای مامان و مادرش دراز شده بود و پشت هر نماز دعای دو زن سرد و گرم چشیده ای بود که انتظار رو توی چشم های من می دیدند و دلشون نمی آمد که بهم بگن پادگان تکاوری سیرجان همیشه چندتایی قربانی میده.

چند روز بعد محمد رو توی دانشکده دیدم. محمد تا من رو دید لبخندی زد و گفت: یلدا، پوتین هات کو؟

–          کدوم پوتین ها؟

–          به نظر من وقتی مردی میره سربازی باید یه جفت پوتین هم به زنش بدن، برای سختی دوری. یکی یک جفت هم به مادرش و خواهراش …

محمد راست می گفت. من پوتین هام رو همزمان با مهدی پام کرده بودم. بعد یک دهه هنوز جای زخم پوتین هام درد می کنه. مخصوصا وقتی می شنوم که سرباز دیگری جای دیگری از کشورم گروگان گرفته شده. وقتی سفتی بند پوتین رو دور گردن مادران و همسرانی حس می کنم که عزیزشون به دست یک گروه نظامی گروگان گرفته شده …

همه می گویند سربازها تنها هستند و پشت و پناهی ندارند؛ و من به تنهایی مادرها و همسرها و دخترها و خواهرها هم فکر می کنم

به اون لحظه ای که یک سرباز برمی گرده و به اون زنی که اندازه آغوش یک سرباز رو هرگز فراموش نمی کنه

غدا فقط غذا نیست. غذا خاطره جمعی است. وقتی توی جمع ایرانیانی که هم زبان تواند کله پاچه سفارش بدی، بدون این که توی چشم های تک تک شون نگاه کنی می دونی که مفهوم سرباز رو می فهمند. غربت سربازی رو و آرزوی دل مادری که پوتین به پا چشم انتظار یه خبره. می فهمی که تکذیب و تأیید یه خبر می تونه چندبار بند دل یه خانواده رو پاره کنه، برای ما پنج نفر؛ اون پنج نفر، خانواده اون پنج نفر و بقیه ایرانی هایی که توی فیس بوک و توییترشون می نویسند:

آزادی پنج تن: سرباز، سرباز، سرباز، سرباز، سرباز!

اگرچه باید اعتراف کنم که دیدن طبیعت یخ زده جاده نیویورک یک کمی برام وحشتناک بود (فکرش رو بکنید که یه آ دم شیرازی ببینه کل عالم یخ زده)، ولی انتظارش رو داشتم و سعی کردم که قبل از شروع سفر به استقبالش برم. چطوری: با کتلت!

می‌دونم که برای بسیاری از کسانی که این وبلاگ رو می‌خونند شاید این ننگ بزرگی تلقی بشه که یک فمینیست درباره آشپزی صحبت کنه، خصوصاً وسط آمریکا که فمینیست‌ها سال‌ها برای این زن‌ها رو از آشپزخونه دور کنند، زحمت کشیدند، ولی برای من آشپزی یک وظیفه زنانه یا مردانه نیست، یک حس پیوند عمیقه با فرهنگ است و احساس می‌کنم که غذا یکی از جدی‌ترین واسطه‌‌های فرهنگی‌ است. یعنی خیلی از فرهنگ‌هایی رو که می‌شناسم از طریق غذاهاشون می‌شناسم و حس می‌کنم اگر نتونم غذای فرهنگی رو بخورم، نمی‌تونم با اون فرهنگ رابطه برقرار کنم. غیر از این، غذا برای مهاجر یک بعد عظیم خاطره است از فرهنگی که اگر حتی دوستش هم نداشته، در غربت عاشقش می‌شه و هر از گاهی فیلت یاد هندوستان آشپزخانه خانه و کبابی سر کوچه و دیزی‌های دربند و درکه رو می‌کنه.

به دلایل شخصی زیاد و عجیب و غریبی که شاید یک روز نوشتم، من آشپزی یاد گرفتم و این یکی از بهترین کارهایی بود که تا حالا برای خودم کردم.

image_gallery

توی سه سال زندگی در آمریکا این مهارت این امکان رو به من داده که از مواد و مصالحی که اصلاً به نمونه‌های ایرانی‌شون شبیه نیستند، غذاهای ایرانی حاضر کنم و خودم همیشه این حس رو دارم که برای من غذا پختن یکی از ابعاد عاشقانه فرهنگ غذایی ایرانه که من و بیشتر ایرانیانی که اینجا دیدم باهاش احساس نزدیکی و خاطره می‌کنیم؛ و خلاصه این که برای ایجاد احساس نزدیکی بین طبیعت غریبه‌ای که در دل اون بودیم و یادآوری خاطرات سفرهای ایران، تصمیم گرفتم که برای توی راه کتلت درست کنم.

نمی‌دونم این ذهن منه که انقدر در حواشی یک غذا زیگزاگ میره یا شما هم با غذا همچین رابطه‌ای دارید؟

اما من تمام راه رو، هر وقت که در کلمن حاوی کتلت‌ها باز شد، به زن‌ها و مردهای زندگیم فکر کردم. به شادی روز پنجشنبه که  وقتی زودتر از هرروز از مدرسه به خونه برمی‌گشتم، پدر و مادری شاد و پرانرژی منتظرمون بودند و ناهار کتلت بود، به این که کی توی خونه کتلتش رو سوخته و برشته می‌خواست و کی نرم و آبدار و به حوصله مادران و زنانی که خواسته‌ها و علایق ما رو دونه دونه می‌دونستند و به هر خواسته کوچکی توجه می‌کردند.

می‌دونم که شاید از منظر فمینیستی به من انتقاد کنید که چرا چنین چیزهایی رو تقدیر می‌کنم. البته که من هم تقسیم زنانه و مردانه کار را نقد می‌کنم، اما در این لحظه به خاطره آدم‌هایی فکر می‌کنم که لبریز از زندگی بودند و با خوشحالی‌هاشون کودکی‌های ما رو سرشار از شادی کردند. مهمونی‌های شیراز رو یادم می‌آید و میزبانان با حوصله‌ای که برای کودکی‌های ما عطر و طعم و محبت آفریدند.

کسانی که این کتلت‌ها رو درست می‌کردند، زنان زندگی من بودند. مثل من و مثل هرکسی، زندگی‌هاشون فراز و نشیب داشت، گاهی تقدیرآمیز و گاهی انتقادبرانگیز بود، اما من آرزو می‌کنم که روزی خاطره من برای نسل بعد از خودم انقدر شادی‌آور باشه. آرزو می‌کنم که خونه جایی باشه که فرزندم با خوشحالی به یادش بیاره و آرزو می‌کنم عطر و طعم غذای ایرانی قلب کودکم رو حتی در میانه طوفان یخ، با تاریخ خانوادگی و فرهنگی مردمانی پیوند بده که خوش قلب و مهمون‌نواز بودند و مهربونی‌هاشون رو برای کودکی‌های ما لقمه می کردند.

بقیه همسفرها رو نمی‌دونم؛ اما کتلت قلب من رو گرم کرد، و کویر و آفتاب و گرما رو برای چند لحظه وارد ماشینی کرد که همراه با باد روی یخ‌های جاده نیویورک می‌رقصید.

روز جمعه هفته گذشته من و مهدی به همراه حسین و الی راهی واشنگتن شدیم، احتمالاً مثل هر آدم دیگه‌ای که میره سفر. اما توی این سفر برای من یه چیزایی ویژه بود، یه چیزایی از تجربه‌های سفرهای قبلی‌ام متفاوت بود، چیزهایی که دلم می‌خواد اونا رو برای شما هم بنویسم.

من و مهدی، تا حالا توی آمریکا با هیچ کسی همسفر نشده بودیم. یه چیز دیگه‌ای رو هم باید احتمالاً برای کسانی که از خارج از آمریکا نوشته من رو می‌خوانند اضافه کنم و اون گرونی هزینه‌های سفر و جابجایی و توجه به واقعیت زندگی دانشجویی در آمریکا است. برخلاف یه تصور عمومی که به نظر می‌آد آدم‌ها از وقتی مهاجرت می‌کنند، مشغول خوش‌گذرونی و گشت‌وگذار می‌شوند، این سفر سه روزه طولانی‌ترین سفر ما توی سه سال گذشته که توی آمریکا زندگی کردیم، بوده. البته منظورم از سفر، سفر به ایران نیست، چون ایران برای ما خونه است و سفر ایران بازگشت به خونه حساب میشه و نه مسافرت.

من تمام سال‌های زندگی ایرانم رو توی تهران زندگی کردم و برای من سفر، عموماً سفر به شیراز بوده است. عادت دارم که سفر رو که شروع می‌کنم، اول از هرچیز به اتوبان قم- تهران فکر کنم، به پراید یا 206 مون، به این که من و مهدی عموماً توی ماشین تنها بودیم و عوارضی رو که رد می‌کردیم، دل من با تهران خداحافظی می‌کرد.

این بار همه چیز متفاوت است: از شهری دور می‌شم که عاشقش نیستم، عوارضی رو نمی‌بینم و از همه چیز مهم‌تر؛ کویر، کویر مهربان و دوست‌داشتنی و گرم من ناپدید شده و جاش رو جنگل‌های سفیدپوش و رودخانه‌های یخ بسته شمال آمریکا گرفته.

سفر همیشه آرزوی رفتن به دل ناشناخته‌ها نیست و مهاجر بیش از هرکسی رؤیابینه. مهاجر در سفر رؤیای خونه می‌بینه و من در میان برف و طوفان یخی ایالت نیویورک، کویر و کوه‌های لخت و دریاچه نمک رو جستجو می‌کنم. چشم‌های مهدی دنبال مناظر شمال می‌گرده و می‌دونم که الی در حالی که به کوه‌های پر از درخت و برف خیره شده، آرزوی کوهی رو داره که انقدر درخت نداشته باشه، مثل کوه‌های آشنای شهرش. حسین خود دارتره و من احساس می‌کنم که در برابر هجوم خاطره به ذهنش مقاومت می‌کنه.

نمی‌تونم اتوبان قم- تهران را ظاهر کنم، نمی‌تونم برای الی کوه خالی از یخ و درخت پیدا کنم و نمی‌تونم چشم از طوفانی برفی که ما رو در میان گرفته بردارم؛ و قبل از این که به این سفر بروم به همه این چیزها فکر کرده بودم.

و می‌دونم که مهم‌تر از کوه و کویر و آفتاب؛ کودکیه. ما کودکی‌هامون رو توی ایران جا گذاشتیم. وقتی که طبیعت درخشان و عاشقانه بود، حتی اگر کویری بی‌آب و علف بود و خاطره پدر و مادرهایی رو که ما رو با پیکان‌های مدل بالا و پایین‌شون سفر می‌بردند، موهامون رو شونه می‌زدند و خاله‌ها و دایی‌هایی که وقتی می‌رسیدیم بوسه بارون‌مون می‌کردند و بچه‌های فامیل که در عرض سی ثانیه ما رو قاطی گروه‌شون می‌کردند.

در سفر مهاجران بزرگسال خیلی چیزها هست، ولی کودکی نیست که باعث بشه عاشق اون چیزها بشی. رشته پیوندی که کودکی با همه چیز برقرار می‌کنه، غایبه و مسافر/ مهاجر همواره بین اونچه که می‌بینه و اونچه که در خاطر داره نوسان می‌کنه.

همه این‌‌ها رو نگفتم که بگم خوش نگذشت. سفر متفاوتی بود. باز هم براتون می‌نویسم و جاتون خالی!