بایگانیِ دستهٔ ‘پداگوژی فمینیستی’

این روزها مشغول خواندن کتابی هستم به اسم رتوریک شنیدن. به زبان خودمانی یعنی این که آدم ها چگونه انتخاب می کنند که چیزی را بشنوند و نسبت به چیزی ناشنوا باقی بمانند.

RL

این کتاب من رو یاد خیلی از بخش های زندگی خودم و دوستانم و خانواده ام می اندازه. من این سعادت رو داشتم که در مقاطع زیادی از زندگیم ناشنیده باقی موندم. دوستان زیادی دارم که ناشنیده باقی موندند؛ ولی از همه این ها مهم تر شاید این که هرکدوم از ما در طی روز دیگرانی را ناشنیده باقی می گذاریم؛ و باز هم بدتر این که شاید انقدر دیگران صدای ما رو نشنیدند که خودمون هم صدای خودمون رو فراموش کردیم.

 

این کتاب من رو یاد مریم، همکلاسی دانشگاهم می اندازه. مریم هروقت از مادرش صحبت می کرد، دلشکسته بود. مادرش دختری از خانواده مذهبی بازاری بود در سن نوجوانی عروس یک خانواده با گرایش های ضد مذهبی شده بود. خانواده داماد روز عروسی تمام زن های چادری، تمام زنان خانواده مریم، رو به مجلس عروسی راه نداده بودند و بعدها اون ها رو به خونه شون راه نداده بودند و تمام عمر، مادر مریم مثل یک غریبه در میان خانواده شوهرش زندگی کرده بود. این ماجرا حدوداً مال چهل سال پیشه.

زندگی امروز مذهبی ما در جامعه ایران، شاید پوستین وارونه است. در خبرها می خونم که نادر قاضی پور، نماینده ارومیه با افتخار می گه که خونه شون شبیه پادگان است و زن های مانتویی و آدم هایی که نماز نمی خونند، حق ورود به خانه را ندارند …

چهل سال گذشته و تنها پیشرفت جامعه من اینه که قدرت از دست یک گروه افتاده به دست گروه دیگر. دیروز زن های چادری را به عروسی راه نمی دادند و امروز خونه خیلی از ما شبیه پادگان هایی است که در اون برای بدن و عقاید و پوشش دیگران نظرات اجباری صادر می کنیم و فردا نمی دونم که اگر دست مون برسه با هم چه خواهیم کرد. همه اینها من رو به یاد شعر احمد شاملو می اندازه که:

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است…
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است

و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است…

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند….

***

و شما به جای می کشند، بخوان که به خانه و به عروسی راه نمی دهند و به خاطر مالکیت یک خانه بی ارزش، مالکیت مردم رو روی بدن ها و نظرات شون سلب می کنند.

و نکته جالب تر برای من این است که من دقیقاً خودم از نسلی هستم که خانه برخی افراد فامیل بی چادر نمی توانستم بروم، چون عقایدشان اجازه ورود زن مانتویی به خانه را نمی داد و امروز این منطق بی ربط را همچنان از دهان این و آن می شنوم و شرم آور این که امروز هنوز آقای قاضی پور از منطق بی ربطی که سر هم می کند، شرمنده نیست.

در نسل من، صدا به جایی نرسید. رتوریک شنیدن حاکم نبود. ما آدم هایی بودیم که به رتوریک نادیده گرفته شدن عادت کردیم و بعدها خیلی هامون در گوشه و کنار دنیا پراکنده شدیم تا خشونت گوش های ناشنوایی رو که جز منطق بی ربط خودشون چیز دیگری رو نمی شنوند، از یاد ببریم.

این قصه ایرانی نیست. مذهبی نیست. کریستا راتکلیف نویسنده کتاب از نقاطی در تاریخ آمریکا صحبت می کنه که میلی به شنیده شدن صدای دیگران در آن وجود ندارد. و وقتی من این کتاب را می خوانم، به عنوان یک آدم ناشنیده تمام صفحات را با تمام سلول های بدنم جذب می کنم. انگاری ناشنوایی قدیمی ترین قصه تریخ بشر بوده باشه.

پی نوشت: خیلی بیشتر از یک پست به رتوریک شنیدن و ناشنوایی بدهکارم و باید بدهیم رو صاف کنم

Advertisements

شده که یه کتابی رو خونده باشید که تأثیر خیلی عمیقی روتون گذاشته باشه؟ کتابی که با زندگی شخصی تون در ارتباط باشه؟ کتابی که وقتی می خوابید بهش فکر کنید؟ وقتی بیدار می شید یادش بیفتید؟ وقتی دوستاتون به دردسر می افتن؟ یا وقتی یه نفر بالاخره عاقبت به خیر می شه؟

برای من ، بوردرلند، نوشته گلوریا آنزالدوا، این کتاب بوده است. و خیلی ساده اگر از نقطه زندگی تون توی کره خاکی راضی نباشید و دولت یا دولت هایی باشند که با قواعد نوشته و نانوشته مرزی شون، محل زندگی تون رو به شما تحمیل کنند، شما هم شما مثل من درگیر این مسأله می شوید. بوردرلند قواعدی را تحلیل می کند که مرزها به آدم ها تحمیل می کنند. مرزهایی که به شما می گویند شما کجا هستید: داخل مرز اعتماد، یا خارج از آن و کافی است ایرانی باشی و مسلمان و چشم و مو مشکی تا از جمیع مرزهای اعتماد عالم بیرون باشی و دولت خودت هم که …

و من چرا امروز فیلم یاد هندستون کرده؟ شاید چون امروز سیزده بدر است، روزی که قراره خانواده ها با هم باشند. قراره که همه باشند و فقط شاید یکی نباشه، عشقی یا یاری که بعداً می رسه و امید آمدنش هست و براش سبزه گره می زنیم که زودتر بیاد.

زندگی ایرانی ها در خارج و داخل ایران، اما حکایت دیگری است: بسیاری از آنها که داخل هستند، می خواهند که بیایند بیرون و انقدر در این قضیه جدیت دارند که بعضی هاشان راضی می شوند تا سوار تخته پاره ای شوند و از اقیانوسی عبور کنند، بعضی شان در جستجوی شادی سوار هواپیماهایی می شوند که در ناکجا سقوط می کند، بعضی شان روزهاشان را در اردوگاه های ترکیه و عراق و آلمان و نمی دانم کجا می گذرانند؛ و آنها که خوشبخت تر بوده و به ینگه دنیا رسیده اند، همه اش دارند ایران را با تک تک خیابان هاش، بستنی فروشی هاش، درخت هاش، کوچه پس کوچه هاش و هرچه که در آن بوده و نبوده مرور می کنند تا برسند به جایی که در آن خاطره ای داشته اند از کسی، چیزی، یاری …

borderland

امروز که این مطلب را می نویسم، تلخ تلخم. فیس بوکم را که باز می کنم، یکی بهانه آغوش مادرش را گرفته، یکی دلش می خواهد سیزد بدر آینده آمریکا باشد، یکی آرزو می کند بچه برادرش را در آغوش بگیرد و یکی مثل من شاید پدرش مرده، بدون آن که توانسته باشد لحظات آخر را کنار تختش باشد.

این تلخی شاید جدی ترین مزه زندگی ایرانیانی است که من می شناسم، در اینجا و آنجا و بقیه جاهای دنیا. وقتی دور هم جمع می شوند و می زنند و می رقصند، وقتی خانه می خرند، وقتی بچه دار می شوند، وقتی عزیزی را از دست می دهند، وقتی …

شاید کتاب بوردرلند تأثیرگذارترین کتابی است که من خوانده ام، برای این که تلخی عمیق ترین طعمی است که یک آدم می تواند آن را مزه کند.

هرچه سبزه که ما ایرانیان با امید گره زده ایم، این دولت ها از بیخ و بن کنده اند. دیگر امیدی به سبزه گزه زدن ندارم. به جای سبزه گره زدن دلم می خواهد هرچه فریاد دارم جمع کنم و از جمیع دول عالم بپرسم که چرا؟ به چه جرمی در دنیا را روی ما بسته نگاه می دارید که ایرانی هستیم؟ چطور با خط کش های کج و کوله و بی اعتبارتان دنیا را به دو منطقه تقسیم می کنید که یکی امن است و یکی ناامن. در یکی می شود به فله آدم کشت و در دیگری حرمت هر قطره از خون هر انسان بی نهایت است. در یکی اگر به دنیا آمدی نیازی به ویزا نداری و در دیگری همیشه باید پاسخگوی کسانی باشی که نه می گذارند داخل شوی و اگر به هزار دردسر آمدی، دیگر نمی گذارند برگردی؟

هرچه سبزه که گره زده ام، از بیخ و بن کنده اید. حداقل جواب بدهید چرا؟؟؟

پرده اول: چند روز پیش تلفنم زنگ خورد. دفتر دانشجویان خارجی دانشگاه بود. خانمی با خوشحالی زیاد اعلام کرد که افتخار حمل پرچم کشورم در مراسم فارغ التحصیلی به من داده شده؛ و خیلی مودبانه از من خواست که موافقتم را اعلام کنم. یه لحظه موندم که چی بگم. با خودم فکر می کردم اگه خیلی مودبانه یه دلیل خیلی مشخص برای انصرافم اعلام نکنم، لابد این خانم فکر می کنه که من با کشورم مشکلی دارم. اون لحظه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که بگم من خیلی آدم خجالتی هستم و نمی تونم نگاه های اطرافیان رو موقع حمل پرچم تحمل کنم و برای همین در عین خوشحالی و مفتخر بودن، معذور از پذیرش این افتخارم. خانمی که پشت تلفن بود، با تعجب زیاد گفت که درک می کنه (فکر نکنم) و مکالمه تموم شد.

پرده دوم: دیروز دوباره از دفتر دانشجویان خارجی یک ایمیلی دریافت کردم که با توجه به این که من این ترم فارغ التحصیل می شوم و برای پرچم چهارتا کشور هنوز کسی رو پیدا نکردند که حمل شون کنند، این افتخار به من داده شده تا در صورت تمایل پرچم اوکراین یا تایلند یا غانا یا کلمبیا رو حمل کنم!

پرده سوم: دیروز مجبور شدم برای انجام یک کار اداری یک سر برم دفتر دانشجویان خارجی. دیدم که عده زیادی آدم اونجا هستند که دارند درباره پرچم هایی که افتخار حمل شون رو دارند، صحبت می کنند. یکی شون گفت من پرچم یک کشوری رو حمل می کنم که اسمش رو بلد نیستم. باید سرچ کنم ببینم کجای دنیا است! و اینجا بود که شاید چیزی در ذهن من به شدت تکان خورد …

اولاً من آدم خجالتی ای نیستم. تمام آدم هایی که من رو می شناسند، این رو می دونند. اون لحظه داشتم به هزار تا چیز با هم فکر می کردم و حتی نمی تونستم اونها را به خودم درست توضیح بدهم. در ضمن من هیچ مشکلی با ایرانی بودنم ندارم.

وقتی از دفتر اومدم بیرون ذهنم تمام پرچم های عمرم رو مرور کرد. اولین پرچم ها، پرچم های ایران بودند که ما هرروز سر مراسم صبحگاهی به اونها سلام می دادیم و برای من بخشی از منظره روزانه مدرسه بودند. دومین پرچمی که یادم می آید، پرچم آمریکایی بود که روی زمین، جلوی ورودی کلاس ها نقاشی شده بود تا ما هرروز با لگد کردنش کلاس هامون رو شروع کنیم. پرچم های بعدی رو روزهای بیست و دو بهمن و روز قدس توی تظاهرات ها دیدم. احتمالاً می تونید حدس بزنید که در چه شرایطی. و بعدها پرچم های زیادی رو دیدم، سبز و قرمز و آبی و زرد و سفید، و هر رنگی لابد برای نمادی از مردمان کشوری. آخرین خاطره خیلی واضحی که از پرچم ایران دارم، زمانی است که توی انتخابات 88 این پرچم از طرف یک نامزد گروگان گرفته شده بود، به عنوان نشان پوپولیستی کاندیدای معلوم الحال شون. و یادمه که همون سال بود که من رفتم حج. کاروان اسم های ما رو روی کارت هایی نوشته بود و بندی از پرچم ایران به اون کارت ها آویزان بود که باید دور گردن هامون می انداختیم. تا زمانی که توی هواپیما بودم با خشم به پرچم ایران که به گروگان رفته بود نگاه می کردم و گویی در اون لحظه پرچم نماد همون کاندیدای معلوم الحال بود. از هواپیما که پیاده شدم، افسر سعودی ازم پرسید: کجایی هستی؟ سرم رو بالا گرفتم و توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم ایرانی. و پرچمی رو که با تردید توی دستم مچاله کرده بودم، به گردنم انداختم.

ثانیاً اون روز پشت تلفن، وقتی ازم خواستند تا پرچم کشورم رو حمل کنم؛ موضوع بعدی که بهش فکر می کردم اصالت بود. داشتم فکر می کردم که من توی مدتی که توی این دانشگاه بودم، توی هیچ مراسم ایرانی شرکت نکردم. هیچ کس من رو توی مراسم نوروز یا مهرگان یا یلدا ندیده. توی چند سالی که خارج از ایران بودم، هیچ وقت سفره هفت سین پهن نکردم و اگر کسی ازم نمی پرسید ایرانی هستی یا نه، احتمال داشت اصلاً درباره اش حرفی هم نزنم. حالا اگر ناگهان پرچم رو بندازم روی کولم و باهاش مانور بدم، شاید تعدادی از ایرانی ها من رو با انگشت نشون بدن و فکر کنن من کجایی ام؟ ایرانی؟ هندی؟ ایتالیایی؟ لاتینو؟ ترک؟ عرب؟ و یا هر چیز دیگری؟ این سئوال که کی ایرانیه و ایرانی بودن کی اصالت داره سئوال خیلی مهمی است و اگر می خواهید بدونید که چرا این قدر این سئوال مهمه به این فکر کنید که توی ایران تهرانی بودن چقدر مهم بود؟ و چقدر بچه های نسل دومی قومیت های مختلف سعی می کردند تا با لهجه غلیظ تهرانی حرف بزنند تا تهرانی بودنشون رو ثابت کنند؟ و چقدر لات های دور خوابگاه فاطمیه به دخترهای دانشجو می گفتند داف شهرستانی تا ثابت کنند که خودشون بچه پرروی لات تهرانی هستند. اینجا هم این سئوال مهمه. باید اصالتت رو ثابت کنی و پرونده من خالیه. چون من هیچ وقت تلاشی در جهت اثبات ملیتم نکردم و براتون توضیح می دهم که چرا.

social-exclusion

سوم  این که بعد از اثبات اصالت خون ایرانی! برای من قضیه جهت گیری شخصی هم هست. ایران و آمریکا حداقل توی یه چیز شبیه هم هستند و اون علاقمندی مردم به مباحث ناسیونالیستی است. خانه های زیادی در آمریکا هستند که پرچم آمریکا رو سر در خونه شون نصب کردند؛ و توی مراسم روزهای استقلال آدم های زیادی جمع می شوند و از نظامیانی که به خاطر آمریکا جون شون و سلامتی شون رو فدا کردند، تقدیر می کنند و همه خوشحالند و شیرینی پخش می کنند و سر مزار شهداشون می روند و ادای احترام می کنند و راستش رو که بخواهید من همیشه به یکی از استادانم می گفتم که برای من آمریکا و ایران دو نسخه مشابه در خیلی چیزها هستند، گیرم یکی با حجاب و یکی بدون حجاب. اگر از ظاهر مسأله بگذریم، علاقه ناسیونالیستی فقط علاقه به یک کشور نیست. مفهوم عمیق تر اون علاقه نداشتن به بقیه کشورها است. وقتی یک جایی زیاد پرچم آمریکایی ببینی، احتمالاً می تونی حدس بزنی که مردم اون محله خیلی علاقمند مردم جاهای دیگه دنیا و شاید پیروان ادیانی غیر از مسیحیت و مهاجران لهجه دار نباشند. همیشه هر انتخاب ناسیونالیستی مستلزم طردهای زیادی است و من به عنوان یک زن ایرانی کاملاً مفهوم تلخ این ناسیونالیسم رو درک می کنم. برای همین برام خیلی سخت بود که یک پرچم رو حمل کنم. برای من حمل یک پرچم دربردارنده مفهوم طرد بقیه پرچم ها و آدمهاست.

 

از پرچم کشور خودم که بگذرم، ایمیل دوم دیگر برام سخت تر بود. پرچم تایلند رو بردارم با تجارت جهانی سکس و زن هایی که در راه کسب درآمد تمام هستی شون رو از دست می دهند. تایلند برای من یادآور هشت میلیون کودک زیر دوازده سال در بازار جهانی سکس است و مردهایی که به اونجا می روند تا از طریق رابطه جنسی با این بچه ها مطمئن باشند که از کسی ایدز نمی گیرند. یا پرچم اوکراین رو بردارم که بخشی از اقتصادش مبتنی بر صادرات زن هایی است که گرسنگی می کشند تا مدل باشند و بتوانند در بازارهای بی رحم مدلینگ دنیا درآمدی برای خانواده هاشون در مناطق روستایی فقیر اوکراین تهیه کنند یا پرچم کلمبیا یا غانا یا هرجای دیگه دنیا که تا تو اسمش رو بیاری جغرافیای خشونت و تبعیضش جلوی چشم من زنده میشه.

از همه اینها گذشته، من توی کشوری زندگی کردم که رابطه ما با پرچم ها خیلی خوب نبود (یاد پرچم آمریکایی می افتم که زیر پامون نقش شده بود و راه فراری نداشت)، و بعدها پیوستن من به جبهه های ضداستعماری رابطه من رو با پرچم ها بدتر هم کرد. برای من زیر هر پرچم و به نام هر پرچم آدم هایی زندگی شون رو از دست دادند و حتی مشروعیت شون رو. احساس می کنم که وقتی پرچمی رو بردارم ارواح همه این آدم ها دور سرم به چرخش درمی آیند.

اعتراف می کنم: من آدم اصیلی نیستم. من می تونم یک دختر چینی با یک پسر یهودی با بچه ای که هیچ چیزی از اصل و نسبش نمی دونم رو در آغوشم نگه دارم. برای من دنیا درباره آدم ها و به خصوص بچه هاست و نه پرچم ها.

اعتراف می کنم: من رو ببخشید و از این افتخار محرومم کنید، چون من سال هاست که از افتخار حمل هر پرچمی خودم رو محروم کردم.

اعتراف می کنم که اگر آغوشت برای آدم های دنیا از یه حدی بازتر باشه، دیگه پرچم توی دستت جا نمیشه.

من خجالتی نیستم. مشکلات دیگری دارم.

چند وقت پیش تصادفاً این تصویر رو از صفحه فیس بوک جیو مک کلاسکی دیدم. بدون این که بخوام چند دقیقه محو این تصویر بودم. این تصویر، تصویر رویای من بود از فمنیسم برای پیرزن ها، بدون این که من به اون آگاهی داشته باشم و هنرمند با خلق این اثر رویای من رو پیش چشمم آورده بود. فکرشو بکن: جهانی برای پیرزن هایی که خوشحال هستند، آرامش دارند، سالم اند و جایی از بدن شون درد نمی کنه و بالاخره داغدار نیستند …

 photo

داغ …

داغ به نظر من یکی از دقیق ترین کلماتی است که توی زبان فارسی برای مرگ عزیزان وجود دارد. امیدوارم شما در حالی که این متن رو می خونید به عمق این واژه وقوف نداشته باشید. مثلی هست که می گه برادر مرده را فقط برادر مرده می فهمه و معنای عمیق این واژه برای من زمانی آشکار شد که پدرم رو از دست دادم. فیزیکی ترین توصیفی که می تونم از این واژه بکنم اینه که احساس می کنی جایی توی سینه ات را داغ کردند، می سوزه، می سوزه و من هنوز نفهمیدم چند سال طول می کشه که این داغ، سرد بشه!

حالا تصور کنید یک زن پیر، یک مادر داغ دیده. داغ جوانش را …

من جوانم، مادر نیستم، منطقاً باید بگم که زخم من زودتر از زخم یک پیرزن خوب میشه و برای آینده ام هزاران امید دارم. چیزی که می تونه مرهم هر دردی باشه. داغ پیرزن ها باید خیلی داغ تر از داغ من بوده باشه. نمی دونم، فقط حدس می زنم …

عکس ها از امید شکری از ایسنا

عکس ها از امید شکری از ایسنا

توی داغ یه ویژگی هست که تا نبینی نمی دونی؛ و اون هم اینه که داغ خوب نمیشه. داغ به یکی از بخش های شخصیتت تبدیل می شه و تو در حالی که هر روز فکر می کنی فردا حالت بهتر میشه، زندگی می کنی، و بعد سال ها می گذره و کافیه که به یه لحظه خوش یا ناخوش زندگیت برسی: بچه دار شدن، ازدواج کردن، سفره هفت سین، طلاق یا هر نقطه انسانی دیگری و اون داغ، داغ تر از قبل با تمام قدرت بالا می آید و برمی گردد توی سینه ات …

برای همینه که احتمالاً توی تاریخی که پیرزن هاش زیاد داغ دیدند، پیرزنی شبیه پیرزن های مک کلاسکی باقی نمونده. برای همینه که رویای فمینیستی من تعبیری جز یه کابوس نداره؛ برای مادران شهدای جنگ ایران، مادران سربازان افغان، مادر ستار بهشتی، مادر جمشید دانایی فر، مادر ندا، احترام خانم و فروغ خانم در فیلم بوسیدن روی ماه و مادر سرباز رایان در فیلم پرایوت رایان؛ و اگر کمی به دور و برت نگاه کنی این میشه همه مادران همه دنیا، با همه ایدئولوژی ها و باورها.

اینجا است که مفهوم داغ ما رو یکی می کنه. برای مادران شهدا، مادران فعالان سیاسی دربند و درگذشته، مادران سربازانی که جیش بی عدلی اونها را اسیر کرده، مادران آمریکای لاتین و آفریقا؛ داغ یکی است. هیچ وقت چیزی از جنبش جهانی مادران و مادربزرگ های عزادار شنیدی؟ میلیون ها زن در سراسر دنیا در حالی که عزادار فرزندان شون هستند، از دولت ها و گروه های نظامی می خواهند که دست از سر بچه هاشون بردارند. این زن ها استدلال سیاسی ندارند. بعضی هاشون اصلاً نمی دونند که مرام فرزندان شون چی هست. اما مادرند، و از حق حیات محافظت می کنند. و شاید هیچ کس در دنیا بیش از کسی که حیات رو نه ماه روی قلبش حمل می کنه، شیر میده و بزرگ می کنه؛ حق نداره تا از حیاتی که در آفرینشش سهم داشته حمایت کنه.

سین هفتم، سوگ توست …

این سین، سینی است که مادران بر سر سفره هفت سین نمی گذارند، گاهی در قلب هاشون قایم می کنند تا بقیه رو ناراحت نکنند، گاهی در تنهایی براش گریه می کنند، گاهی یه عکس سر سفره یا باز کردن سفره بر سر قبر این سین رو نشون میده و گاهی دستی که می لرزه و اشکی که بی اجازه سرازیر می شه …

سین هفتم مهم ترین سینه، هرچند که توی هیچ کتابی ازش ننوشتند.

امروز که خیلی از ما سالم سر سفره هفت سین نشستیم، مادران زیادی هستند که سین های داغ شون رو توی سینه هاشون حمل می کنند و عید رو آن طور که  ما تجربه می کنیم، تجربه نمی کنند. خبر بد این که اگر با هزار ذوق و شوق تازه باردار شدی، اگر فرزند دلبندت تازه دندون درمیاره یا اگر مثل یه دسته گل کنارت سر سفره هفت سین نشسته، باید بدونی که سین هفتم هیچ وقت در تاریخ ایران، افغانستان و جهان دست از سر هیچ مادری برنداشته

پس یه کاری بکن برای این سرخ ترین سین. به جنبش مادرهای عزادار بپیوند. جلوی سفارت پاکستان داد بزن، چیزی بنویس، از دولت ها بخواه، جلوی سازمان ملل برو و یه کاری بکن. چون اگه این سین سینه مادران سربازهای ایرانی رو بسوزه، بعدش نوبت من یا توئه.

سین هفتم شاید مهم ترین سین برای فمینیسمی است که پیرزن/مادر/ مادربزرگها رو دوست داره و براشون رویای سلامتی و شادی داره.

این مطلب برای زنانی نوشته شده که وبلاگ ندارند، فیس بوک ندارند، فمینیست نیستند، آگاهی فمینیستی ندارند؛

اما زنانگی هرکدوم از ما از آغوش یکی از اونها شروع شده؛

زنانی مثل مادرم …

ماجرای کتاب خوندن های من از زمانی شروع شد که نیمی از حروف الفبا رو هنوز بلد نبودم و زودتر از اونی که خودم بدونم چرا، رمان خوندن رو شروع کردم. شاید حدود دوازده سالم بود که رمان ربکا به دستم رسید و اون وقت، یکی از زنان زندگیم، که رمان خون بود و هم سن مادرم؛ بهم گفت که این رمان رو نخون. استدلال اون زن این بود که در احساسات یک زن متأهل چیزهایی هست که تا ازدواج نکنی نمی فهمی. و چه استدلال  قانع کننده ای برای یک نوجوان چشم سفید مثل من! ربکا رو خوندم مثل بقیه رمان ها. ولی حق با اون زن بود. از وقتی که ازدواج کردم، ربکا دائماً به ذهنم برگشت، قسمتی از زندگی من شد و امروز می خوام درباره زنانی مثل ربکا بنویسم، زنانی مثل مادرم …

قبل از این که این نوشته رو شروع کنم، بگذارید یک اعترافی بکنم، ساده و پوست کنده: من زنم، فمینیستم، متأهلم و ماجرای مبارزه فمینیستی من درباره زندگی متأهلی خودم نیست، یعنی من زندگی مشترک خوبی دارم و حتی اعتراف صریح تر این که درباره زندگی مشترک با یک مرد هم حس خوبی دارم و این حس خوب برای من از زندگی مشترک مادر و پدرم شروع شده و تا زندگی خودم ادامه پیدا کرده. این حس خوب باعث نمیشه که منکر خیلی مشکلات ساختاری نهاد خانواده یا مردسالاری و یا مشکلات خیلی از زنهایی باشم که می بینم با زندگی مشترک شون مشکل دارند. اون زنان خواهران من اند و من برای اونها هم می نویسم و تلاش می کنم، اما خواهران دیگری هم دارم که تجربه ای مثبت از زندگی زناشویی دارند و نوشته امروز بیشتر درباره اونهاست، زنانی از جنس مادرم …

اگر شما هم مثل من از دسته زنهایی باشید که زندگی مشترک خوبی را تجربه کرده باشید یا خاطره خوبی از زندگی والدین تون داشته باشید، این رو می دونید که متأهل بودن یک زن می تونه در عین خوبی تجربه بسیار غم انگیزی باشه و این اندوه بیشتر از زمانی آغاز میشه که به دلیلی همسرتون رو از دست می دهید یا برای مدتی از اون دور می شوید.

در زندگی متأهلی اونطوری که من تجربه اش کردم، از دوستانم شنیدم و از ربکا خوندم؛ عشق های سرکش نوجوانی وجود ندارند. ما زنهای متأهل وقتی شوهران مون سرکار می روند یا از خونه خارج می شوند، تب نمی کنیم و بی صبرانه منتظر بازگشت شون نیستیم. گاهی از زمانی برای تنهایی خوشحال می شویم، گاهی برای یه مسافرت زنونه ذوق می کنیم و گاهی کلی برنامه ریزی می کنیم تا با یه دوست قدیمی یه قهوه بخوریم

اما …

در زندگی های ما یک اما هست، امایی مثل یک موسیقی متن یا نقاشی بک گراند، برای شما که اکانت فیس بوک دارید، چیزی شبیه کاور فوتو. کسی کاور فوتوی ما رو نمی بینه، اما خودمون می دونیم که اونجاست، خودمون انتخابش کردیم و از بودنش خوشحالیم، هرچند ممکنه دوستامون بهمون بخندند و به سلیقه همه آدم های زندگیمون جور درنیاد و اگر مثل بعضی از ما فمینیست باشی، خصوصاً توی آمریکا، مجبوری که دائماً درباره این کاور فوتو توضیح بدی و ازش دفاع کنی.

Favim.com-36273

زنانی مثل مادرم، اکانت فیس بوک ندارند، وبلاگ ندارند، کاور فوتو ندارند و به علاوه از نسل من شرم و حیای بیشتری درباره این موضوع داشتند و دارند. بعضی هاشون عشق هاشون رو پشت عشقی که به بچه هاشون داشتند، قایم می کردند و بعضی هاشون بعد پنجاه سال زندگی حتی یه بار هم به مردهاشون نگفتند که دوست شون دارند، اما اونها مردهاشون رو دوست داشتند و مردهاشون این رو می دونستند. برای زوج هایی از نسل پدر و مادرم تعریف عشق فرق داشت. اما اونها زندگی رو با هم پشت سر گذاشتند و امروز که من این متن رو برای اون مخاطبان خاص می نویسم، خیلی هاشون شریک زندگی شون رو از دست دادند و قانون جمعیتی به من می گه که زن ها بیشتر از مردها عمر می کنند، موقع ازدواج عموماً از شوهرهاشون جوون ترند و عموماً بیش از مردان بیوه می شوند و سالهای بیشتری رو به تنهایی بعد از مرگ همسر می گذرونند.

و برای زنانی از جنس مادرم، سالهایی از عمر در تنهایی و مرور خاطرات می گذره. زندگی این زنان پر ازسفرهایی است که با هم رفتند، غذاهایی که با هم خوردند، نوروزهایی که با هم گذروندند … و به نظر میاد حجم خاطره انقدر بزرگه که هرگز تموم نمیشه …

زندگی این زنها برای من غم انگیزه. من متأهلم و فمینیستم و برای من در زندگی شخصی ام فمینیسم یعنی این که کمتر به کاور فوتو فکر کن و بیشتر برای زندگیت محتواهای شخصی ایجاد کن. یعنی این که زندگی مشترک فقط یه بخشی از زندگی شخصی ات باشه و هویت فردی برات قوی تر و مهم تر از هویت ها و وابستگی های خانوادگی باشه. به خواهرم می گویم فمینیسم رو برای تو می خوام، نه برای این که تغییرت بدم، برای این که اگر یه روز تنها موندی، خیلی غصه نخوری؛ مثل زنانی از جنس مادرم …

وقتی که خودت رو یه فمینیست بدونی و اسم صفحه‌ات یا وبلاگت سفر فمینیستی من باشه، خیلی برات سخت می‌شه که درباره روز جهانی زن بنویسی، یا وقتی مردم روی صفحه‌ات گل و تبریک پست می‌کنند، خیلی دل آرام و موقر بگی مرسی.

وقتی یه همچین آدمی باشی روز زن گوشت پره از صدای نعره‌های ستاره که توی افغانستان لب و بینی‌اش بریده شده، آمنه که روش اسید ریختن، زن‌هایی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند و زن‌هایی که قربانی ساختارهای نابرابر اکثر جوامع مردسالار عالم می‌شن.

وقتی فمینیست باشی، شاید روز جهانی زن حالت بدتر از هر روز دیگه‌ای باشه، مثل مؤمنی که شب قدر یاد همه گناهان کرده و کارهای لازم نکرده‌اش می‌افته و فریاد و ندبه‌اش به آسمون می‌ره.

ازمیان هزاران موضوعی که می‌شه درباره همچین روزی نوشت، دلم می‌خواد امروز رو درباره وحشتی بنویسم که در جامعه از فمینیست‌ها وجود داره.

چند روز پیش روی یکی از پست‌هام کامنتی رو دریافت کردم درباره این که نویسنده قاطی داره و معلوم نیست که چرا با خودش درگیره. کسی که این کامنت رو داده بود، البته از هر گناهی مبرا است، ولی من در دل این کامنت از طرف جامعه ایران و هراسی که حتی توی جامعه آکادمیک آمریکا از فمینیست‌ها احساس می کنم، این حس رو دارم که حداقل درباره انتخاب خودم توضیح بدهم.

Iranian_Revolution_1979_marching_young_people

برای من فمینیسم مثل نشون دادن زخم‌های تنمه. فمینیست بودن یک انتخاب ساده نیست که توی یک بعدازظهر آفتابی وقتی داری کنار گل‌های رز باغچه پدری قهوه می‌خوری، از سر تفنن و فراغت به سراغت بیاد. برای من فمینیسم روزی شروع شد که فهمیدم من با پسرهای فامیل خیلی فرق دارم. روزی که فهمیدم پدر و مادرم از لحاظ قدرتی که توی خانواده دارند، با هم خیلی فرق دارند. روزی که دختر پانزده ساله همسایه رو که معدلش بالای نوزده بود، از مدرسه درآوردن تا زن بقال محل بشه. روزی که توی دانشگاه دیدم که هرکاری کردم همیشه یه اگر و امایی همراهش بوده، چون من زن هستم. روزی که خبر تجاوز به زن‌های مسلمون توی جنگ بوسنی رو شنیدم. روزی که فهمیدم زن‌های لرستان خودسوزی رو به عنوان دردناک‌ترین نوع خودکشی برای پایان دادن به زندگی‌های اجباری زناشویی‌شون انتخاب کردند. روزی که …

برای همه این دلایل تاریخ زندگی شخصی من با فمینیسم گره خورده.

برای من فمینیسم به معنای مبارزه با نابرابری علیه زنان است، حالا فرقی نمی‌کنه که این زن‌ها مسلمون باشند، یهودی باشند، روسری سرشون باشه یا نباشه، عاشق کی باشن و چه سبک زندگی‌ای داشته باشند.

فمینیسم برای من بوی زخم تن هر زنه.

بیا جلو. نترس. بیا به من دست بزن. به تنی که هزار زخم برداشته و به روانی که هر روز تکه تکه شده.

بیا جلو. نترس. فمینیسم لزوماً به معنای ضدیت با امر دینی نیست. امروز در سراسر دنیا میلیون‌ها فمینیست مذهبی وجود دارند که خواسته‌های زنانه‌شون رو با تلقی مذهبی‌شون آشتی داده‌اند.

بیا جلو. نترس. فمینیسم به معنای مخالفت با خانواده نیست. بسیاری از فمینیست‌ها همسر و فرزندانی دارند. اونچه که فمینیسم باهاش مخالفت می‌کنه، تبعیض علیه زنان در چارچوب خانواده است.

بیا جلو. نترس. بیا از من بپرس فمینیسمی که من بهش باور دارم، چه معنایی داره و چطور می‌تونه برای زندگی تو کمک باشه.

هر فمینیسمی رادیکال نیست، هر فمینیستی با مذهب و خانواد مشکل نداره و برای قبول اندیشه‌های فمینیستی همیشه مجبور نیستی خودت رو تغییر بدی.

کافیه که مطالعه کنی و اون نوعی از فمینیسم رو که برای زندگی خودت مناسب‌تره انتخاب کنی.

از من نترس! از فمینیسم نترس!

روز جهانی زن، بر همه زنان جهان، از هر منش و مذهب و کشوری مبارک!

موزیک ویدئوی بهشت از گوگوش رو با کلیپ تازه‌ای که برای اون ساخته شده چند روز پیش دیدم

http://www.youtube.com/watch?v=7EBbEOvbYec

این ترانه بیش از هرچیز من رو یاد خودم می‌اندازه، خودی که توی فرایند بزرگ شدن و بالغ شدن و مجبور به انجام خیلی کارها شدن فراموشش کردم. من زنم، متأهلم، زندگی زناشویی خوبی دارم و این ویدئو من رو بیش از هرکس و هرچیز یاد زندگی خودم می‌اندازه …

یاد زمانی که برای اولین بارها از مامانم برای رفتن به جشن تولد فلان دوست یا خونه اون یکی اجازه می‌گرفتم
یاد زمانی که یه دختر دبیرستانی بودم و برای گذروندن زمان‌های محدودی با دوستانم می جنگیدم
یاد زمانی که نگاه‌های عابرانی رو توی کوچه تحمل می‌کردم که فکر می‌کردند ما یک سری آدم بیکار و به‌دردنخوریم، چون ساعت‌ها با هم توی خیابون راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم
یاد معلم دینی‌ای که به مدیر مدرسه شکایت کرده بود که ما تمایلات همجنس‌خواهانه داریم که انقدر دوستی‌مون عمیقه
یاد سال‌های اول لیسانس که همه روز و شب‌مون با هم می‌گذشت و درباره همه مسائل‌مون با هم حرف می‌زدیم
یاد وقتی که هرکدوم از ما ازدواج کردیم و یه طرفی رفتیم. من دانشجوی فوق لیسانس بودم و آخر هفته‌ها توی خونه پروژه کار می‌کردم. تمام هفته پر بود. یادم می‌آد یه روز ترم آخر فوق‌لیسانس همکلاسی‌ام بهم گفت بیا بریم با هم یه چایی بخوریم و من یادم اومد که در طی دوران فوق لیسانس هیچ‌کدوم از دوستام رو ندیدم و حتی یه چایی با یه دوست نخوردم  و حسرت دیدن‌شون به دلم مونده

For Friendshipو بالاخره یاد وقتی که همه ما یه کمی به این فکر کردیم که به همدیگر احتیاج داریم و دوباره سعی کردیم دور هم جمع بشیم
که اصلاً کار آسونی نبود …
بعضی از شوهرها علاقه‌ای نداشتند که دوره‌های دوستانه ما شب‌ها یا آخر هفته‌ها باشه، چون قسمت‌های خوب وقت رو برای خودشون و برای این که همسران‌شون رو کنارشون داشته باشند، احتیاج داشتند.
بعضی از شوهرها اصلاً علاقه‌ای نداشتند که ما همدیگر رو ببینیم،
بعضی مادرها وقتی می‌فهمیدند که کلی زحمت می‌کشیم تا بالاخره یه روزی دور هم جمع بشیم، چشم غره می‌رفتند که زن‌ باید وقف خانواده‌اش باشه و بعضی‌ها به خاطر چیزی که اسمش رو رفیق‌بازی می‌گذاشتن شماتت‌مون می‌کردند و البته بودند مادرهایی که به خاطر تجربه زندگی خودشون ما را به سمت حفظ دوستی‌هامون سوق می‌دادند

دوستی‌های زنانه ما سرشار از لحظات تلخ و شیرین بوده، اما هیچ وقت آسون نبوده
همیشه یه جامعه‌ای هست که بهت می‌گه دوستی‌های زنانه آخرین اولویت زندگی یه زنه که بهتره بعد از مرگ بهش رسیدگی کنه
همیشه یه نگاهی هست که بهت دیکته می‌کنه دیدن گربه عمه شوهرت مهم‌تر از دیدن دوستته
همیشه یه ساختاری هست که دوستی‌های زنانه تو رو تقبیح می‌کنه

و این ترانه گوگوش بیش از هرکسی من رو یاد خودم می‌اندازه
چون من همواره قوی نبوده‌ام
چون بسیاری از زنان زندگی‌ام رو به دست باد سپرده‌ام
و هر زنی که رفته قسمتی از قلب من رو با خودش برده
برای این که دوستش داشته‌ام
خیلی عمیق
توی تنهایی به موزیک ویدئو نگاه می‌کنم، اشک‌هام رو پاک می‌کنم و می‌رم که به بقیه زندگی مهم و جدی‌ام برسم …