بایگانیِ دستهٔ ‘کتاب‌خوانی فمینیستی’

این روزها مشغول خواندن کتابی هستم به اسم رتوریک شنیدن. به زبان خودمانی یعنی این که آدم ها چگونه انتخاب می کنند که چیزی را بشنوند و نسبت به چیزی ناشنوا باقی بمانند.

RL

این کتاب من رو یاد خیلی از بخش های زندگی خودم و دوستانم و خانواده ام می اندازه. من این سعادت رو داشتم که در مقاطع زیادی از زندگیم ناشنیده باقی موندم. دوستان زیادی دارم که ناشنیده باقی موندند؛ ولی از همه این ها مهم تر شاید این که هرکدوم از ما در طی روز دیگرانی را ناشنیده باقی می گذاریم؛ و باز هم بدتر این که شاید انقدر دیگران صدای ما رو نشنیدند که خودمون هم صدای خودمون رو فراموش کردیم.

 

این کتاب من رو یاد مریم، همکلاسی دانشگاهم می اندازه. مریم هروقت از مادرش صحبت می کرد، دلشکسته بود. مادرش دختری از خانواده مذهبی بازاری بود در سن نوجوانی عروس یک خانواده با گرایش های ضد مذهبی شده بود. خانواده داماد روز عروسی تمام زن های چادری، تمام زنان خانواده مریم، رو به مجلس عروسی راه نداده بودند و بعدها اون ها رو به خونه شون راه نداده بودند و تمام عمر، مادر مریم مثل یک غریبه در میان خانواده شوهرش زندگی کرده بود. این ماجرا حدوداً مال چهل سال پیشه.

زندگی امروز مذهبی ما در جامعه ایران، شاید پوستین وارونه است. در خبرها می خونم که نادر قاضی پور، نماینده ارومیه با افتخار می گه که خونه شون شبیه پادگان است و زن های مانتویی و آدم هایی که نماز نمی خونند، حق ورود به خانه را ندارند …

چهل سال گذشته و تنها پیشرفت جامعه من اینه که قدرت از دست یک گروه افتاده به دست گروه دیگر. دیروز زن های چادری را به عروسی راه نمی دادند و امروز خونه خیلی از ما شبیه پادگان هایی است که در اون برای بدن و عقاید و پوشش دیگران نظرات اجباری صادر می کنیم و فردا نمی دونم که اگر دست مون برسه با هم چه خواهیم کرد. همه اینها من رو به یاد شعر احمد شاملو می اندازه که:

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است…
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است

و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است…

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند….

***

و شما به جای می کشند، بخوان که به خانه و به عروسی راه نمی دهند و به خاطر مالکیت یک خانه بی ارزش، مالکیت مردم رو روی بدن ها و نظرات شون سلب می کنند.

و نکته جالب تر برای من این است که من دقیقاً خودم از نسلی هستم که خانه برخی افراد فامیل بی چادر نمی توانستم بروم، چون عقایدشان اجازه ورود زن مانتویی به خانه را نمی داد و امروز این منطق بی ربط را همچنان از دهان این و آن می شنوم و شرم آور این که امروز هنوز آقای قاضی پور از منطق بی ربطی که سر هم می کند، شرمنده نیست.

در نسل من، صدا به جایی نرسید. رتوریک شنیدن حاکم نبود. ما آدم هایی بودیم که به رتوریک نادیده گرفته شدن عادت کردیم و بعدها خیلی هامون در گوشه و کنار دنیا پراکنده شدیم تا خشونت گوش های ناشنوایی رو که جز منطق بی ربط خودشون چیز دیگری رو نمی شنوند، از یاد ببریم.

این قصه ایرانی نیست. مذهبی نیست. کریستا راتکلیف نویسنده کتاب از نقاطی در تاریخ آمریکا صحبت می کنه که میلی به شنیده شدن صدای دیگران در آن وجود ندارد. و وقتی من این کتاب را می خوانم، به عنوان یک آدم ناشنیده تمام صفحات را با تمام سلول های بدنم جذب می کنم. انگاری ناشنوایی قدیمی ترین قصه تریخ بشر بوده باشه.

پی نوشت: خیلی بیشتر از یک پست به رتوریک شنیدن و ناشنوایی بدهکارم و باید بدهیم رو صاف کنم

طی ماه‌های اخیر دو زن ایرانی مهاجر با خشونت خانگی به قتل رسیده‌اند. ساناز نظامی در آمریکا و مهتاب ساوجی در ایتالیا. ساناز را شوهرش با ضربه‌های متعددی که به سرش زد، به قتل رساند و مهتاب را همخانه‌هایی خفه کردند که لابد در مواردی با او اختلاف نظر داشتند. قرار نبود که مهتاب و ساناز بمیرند. ساناز بارها قبل از این از دست شوهرش کتک خورده بود و مهتاب به یکی از دوستانش گفته بود که از همخانه‌هاش می‌ترسه و ممکنه اتفاق بدی براش بیفته.

آنچه که اینجا برای من مهمه، البته گرامی‌داشت یاد دو زنی است که در کنار هزار سختی دیگری که زندگی مهاجری به آنها تحمیل کرده، با خشونتی مواجه شدند که آنها را به سمت مرگ راند. اما مهم‌تر از اون شناسایی زن‌های دیگری است که این مرگ فردا یا پس فردا به سراغ آنها می‌رود. در کنار مهتاب و ساناز، اضافه کن لیلا و سارا و فاطمه و هزاران هزار زن دیگری رو که بعضی‌هاشون رو نمی‌شناسی و از بعضی‌هاشون فقط اطلاعات مختصری داری. اما این رو هم بدون که خشونت خانگی یک قاتل زنجیره‌ای است که به خونه‌های همه ما سر می‌زنه و اگر فردا دختر من یا برادرزاده تو یا مادر دوستت و یا خودت به دست این قاتل گرفتار شدی و با لحظه مرگ مواجه شدی تعجب نکن.

 Image

  خشونت خانگی از جمله قاتل‌های زنجیره‌ای‌ای است که ما با کمال تعجب مقدمش رو در خونه‌ها‌مون گرامی می‌داریم. کنار دخترهامون بزرگش می‌کنیم و به دخترهامون عادت می‌دهیم که باهاش همبازی بشند و اخت بگیرند تا لحظه‌ای که زهر خودش رو به آنها بریزه و باعث مرگ‌شون بشه.

تعجب می‌کنی؟ به ساختارهای فرهنگ نگاه کن. تا حالا قصه خاله سوسکه رو برای دختر و پسرت تعریف کردی؟ خاله سوسکه زنیه که از دست خشونت پدر روانه کوچه و خیابان می‌شه تا برای خودش سرپناهی پیدا کنه. گذشته از نکات مستهجن این داستان، در مقام داستان کودک که در جای دیگری درباره آنها نوشتم، نکته جالب داستان خاله سوسکه این ترجیع‌بند است:

اگه من زنت بشم، اگه دعوامون بشه، من رو با چی می‌زنی؟

قصاب: با ساطور

بقال: با سنگ کیلو

آقا موشه: با این دم نرم و نازکم

شوهر ساناز نظامی: با دست‌های لطیفم سرت رو می‌کوبم به زمین

همخانه‌های مهتاب: خفه‌ات می‌کنیم

شوهر ستاره: با چاقو لب و بینی‌ات را مثله می‌کنم

مردان بنگلادشی درگیر خشونت خانگی: اسید روت می‌پاشیم

این قصه تلخ تا به ابد ادامه داره. ساناز و مهتاب رو همون کسی کشت که توی داستان خاله سوسکه بهش می‌گه ضربه‌های دست مردان رو سبک و سنگین کنه و تا جایی که منجر به مرگش نشه، تاب بیاره. توی این قصه تنها حقی که برای خاله سوسکه تصور می‌شه زنده موندنه. به حساب این قصه ستاره هم باید خوشحال باشه که شوهرش فقط مثله‌اش کرده و زن‌هایی هم که روشون اسید ریخته شده باید خوشحال باشند که زنده موندند و فقط قربانیان قتل‌های ناموسی و ساناز و مهتاب هستند که کمی بدشانسی آوردند.

Image

اگه دلتون نمی‌خواد که فردا قربانی خشونت خانگی بشید، کاری بکنید.

اگه یه روزی دختری داشته باشم، قصه خاله سوسکه رو براش تعریف نمی‌کنم، مگر این که بزرگ شده باشه و بخواد از آسیب‌های روانی و اجتماعی فرهنگ‌مون چیزی بدونه.

اگه دختری داشته باشم، بهش می‌گم به محض این که یه مرد ژست خشونت رو گرفت، ازش فاصله بگیر و به شدت باهاش برخورد کن تا بدونه این غیرقابل قبول‌ترین کار دنیا است.

اگه دختری داشته باشم، بهش یاد می‌دم که خشونت هرگز، هرگز و هرگز و در هیچ اندازه‌ای قابل قبول نیست، حتی برای حفظ یه زندگی زناشویی ناسالم.

اگه دختری داشته باشم، پیش از این که بفرستمش کلاس رقص و آواز و پیانو، می‌ذارمش کلاس دفاع شخصی.

اگه دختری داشته باشم، به جای قصه خاله سوسکه، قصه مهتاب و ساناز رو براش تعریف می‌کنم تا بدونه مرگ می‌تونه در چندقدمی‌اش باشه.

اگه دختری داشته باشم، بهش یاد می‌دم که دم نرم و نازک آقا موشه هم وقتی به کار خشونت بیاد، می‌تونه به قیمت همه زندگی اون تموم بشه.

اگه دختری داشته باشم، به سلامت بدن و روانش بیشتر از حفظ هر ارزش فرهنگی خشونت‌باری اهمیت می‌دهم.

اگه دختری داشته باشم، به خودش بیشتر از خانوده‌اش اهمیت می‌دهم.

قول می‌دهم.

Header_immigration-law_victims-of-violence-crime

به شدت مشغول کارم، آنقدر سرم شلوغ است که تصمیم گرفته‌ام موبایلم را خاموش کنم و به هیچ ایمیلی هم جواب ندهم

و ناگهان در میان ایمیل‌هایی که نمی خواهم جوابشان را بدهم، ایمیلی می‌آید از وبلاگ بی‌بی‌مهرو، خواهر افغان من …
افغا‌ن‌ها را از کودکی دیده‌ام، با آنها در شهر برخورد کرده‌ام، ولی لحظه آشنایی من با افغان‌ها برمی‌گردد به لحظه خواندن کتاب بادبادک باز و بعد از آن، هزار خورشید تابان، نوشته خالد حسینی. یادم می‌آید که کتاب بادبادک‌باز را که خواندم روی زمین نشستم و با صدای بلند گریه کردم
و لحظه بعد برمی گردد به سفری که به مکه داشتم و مغازه داران افغان که چه مهربان بودند و همدلی می‌کردند و زمان زیادی را با هم به صحبت درباره این کتاب‌ها گذراندیم
و لحظه بعد به خواندن صفحات زنان افغان روی فیس بوک و وبلاگ‌هایشان …
و برای همین وقتی بی‌بی‌مهرو چیزی می‌نویسد انگار که خواهرم برایم پیغامی گذاشته باشد، به شتاب می‌روم
و خبر که فرود می‌آید سنگین است و بغض را در گلو مچاله می‌کند و کلمات و اشک‌هایم با هم جاری می‌شود روی لپ‌تاپم.
خبر خشونت، خبر بریدن شدن بینی و لب ستاره …

Domestic-Violence
انگار کن که خبر مثله شدن خواهرت را می‌شنوی …
من فمینیست استعمارگرا نیستم، من پیغام بی‌بی مهرو را می‌فهمم وقتی می‌گوید که لپ‌تاپت را خاموش کن
من به دنبال صفحه فیس بوک ستاره نمی‌گردم تا لایکش کنم
برای زنی که لب‌ها و بینی‌اش بریده شده، گریه باید کرد … و من گریه می‌کنم
انگار کن که ستاره خواهرم بود
خشونت چهره امروز دنیای ما است، در عراق و افغانستان و ایران و آمریکا و آلمان، زنان قربانی خشونت می‌شوند
و من به احترام بی‌بی‌مهرو از خشونت نمی‌نویسم نمی‌نویسم
لپ‌تاپم را خاموش می‌کنم و به ستاره فکر می‌کنم که
ستاره خواهرم بود

همیشه بی بی مهرو

آی مردم، برای ستاره ننویسید. قلم های تان را در جیب کنید و لپ تاپ های تان را خاموش. سر از فردا، خود تان بهتر زندگی کنید. در مقابل خشونت، هر چند خورد باشد، در خانواده، همسایه گی، صنف ها و محل کار تان ایستادگی کنید. دفعۀ دیگر دیدید مردی زنی را می زند، خاموش نباشید. وقتی صدای جیغ زن همسایه را شنیدید، خود را به خوابیدن نزنید. وقتی داغ لت و کوب را روی دستان و صورت همکار تان می بینید، تیر تان را نیاورید. وقتی همصنفی دختر تان به صنف نمی آید چون برادرش نمی گذارد، سکوت نکنید. وقتی دختر خالۀ تان در پانزده ساله گی نامزد می شود، در نامزدی اش نرقصید. کاری کنید. نه فقط برای ستاره، چون حافظۀ کوتاه مدت تاریخی ما گواه است که او نیز فراموش خواهد شد، بلکه برای همه زنان و همه انسان هایی که روزانه در خاموشی و ذلت خشونت و…

دیدن نوشتهٔ اصلی 67 واژهٔ دیگر

وقتی از تندباد حرف می‌زنم، چه تصویری پیش چشم شما زنده می‌شود؟ من زنی را می‌بینم که همه هستی‌اش را به باد سپرده، زنی که موهایش در باد پریشان شده، لباسش از تنش کنده می‌شود و از همه مهم‌تر زنی را می‌بینم که به یاد نمی‌آورد قبل از طوفان چه چیزهایی همراه داشته و احتمالاً دست چه کسی را در دست گرفته بوده است. این تصویری است که زری در رمان سووشون از زندگی زناشویی خودش برای ما رسم می‌کند و تجربه زیسته زنانه من به من می‌گوید که می‌تواند تجربه خیلی از ما هم بوده باشد.

Image

 بگذارید مطلب را خیلی ساده‌تر کنم: اگر شما هم مثل من متأهل هستید و سال‌های طولانی از زندگی مشترک‌تان گذشته به چند پرسش زیر جواب بدهید: از سال‌های دبیرستان و احتمالاً دانشگاه‌تان چه چیزهایی را به یاد می‌آورید؟ دوستان نزدیک شما چه کسانی بودند؟ چند بار در هفته آنها را می‌دیدید و درباره چه موضوعاتی با هم صحبت می‌کردید؟ از همه مهم‌تر: دوستان‌تان شما را چطور آدمی می‌شناختند؟ شجاع یا ترسو؟ ماجراجو یا محافظه‌کار؟ شوخ یا بداخلاق؟ تنبل یا با پشتکار؟ خودتان درباره خودتان چه فکر می‌کردید؟ چه آرزوهایی در سر داشتید؟ و فکر می‌کردید که بالاخره چه کسی یا چه کاره بشوید؟ و سخت‌ترین سئوال: امروز چه کسی هستید؟ آیا به زنی که بوده‌اید شباهت دارید؟ آیا هنوز هم می‌توانید همه را بخندانید یا به یک مادر ایرادگیر بداخلاق بدل شده‌اید؟ ماجراجویید یا از این که شوهرتان بخواهد نوع دیگری از روابط جسمی و عاطفی را با شما تجربه کند، می‌ترسید؟ آرزوهای حرفه‌ای شما برآورده شده یا از خانه‌داری‌تان راضی نیستید؟

درد شروع می‌شود. من می‌خواستم … و من فکر نمی‌کردم …

سرم، اعصابم، و همه عضلاتم درد می‌کند، کسی توی مغزم جیغ می‌کشد چرا؟ چرا زندگی با من این‌طور رفتار کرده است؟

قبل از این که دچار هراس بشوید، قبل از این که شروع به بد و بیراه گفتن به خودتان کنید، قبل از این که تنها خودتان را مقصر بدانید، ادامه مطلب را بخوانید:

اگر کسی در مغز شما هر از گاهی جیغ می‌زند و بعد از مدتی خسته می‌شود و صدایش می‌برد، شما تنها نیستید. بسیاری از زنان و خصوصاً زنان متأهل در جوامع مختلف این جیغ را در ذهن خودشان می‌شنوند، برخی آن را فراموش می‌کنند و برخی دیگر از صدای جیغ نمی‌ترسند و برای آن کاری می‌کنند.

این جیغ در اثر نوع خاصی از زندگی زناشویی طبقه متوسط در ذهن ما ایجاد می‌شود، زندگی‌ای که برای آن به صورت متناقضی آماده شده‌ایم. ما دختران طبقات متوسط این شانس را داشته‌ایم که به مدرسه برویم و آمارها نشان می‌دهند که تعداد زیادی از ما دانشگاه رفته‌ایم و برخی از ما مدارک تحصیلات بالاتر از لیسانس هم داریم. در طی همه این سال‌ها آن چیزی که ما را به جلو هل داده، نوعی رؤیا بوده: رؤیای پیشرفت. درس خواندن برای کسی شدن، درس خواندن برای دست در جیب خود کردن، درس خواندن برای دکتر و مهندس شدن.

سویه متناقض این رؤیا این است که جامعه ما را برای فداکاری، زن خانه بودن، جمع کردن بشقاب غذای دیگران، شستن لباس اعضای خانواده، شنیدن علایق آنها و فراموش کردن خواسته‌ها و علایق خودمان آماده می‌کند. چند نفر از ما وقتی بچه‌دار شدیم، به این فکر کردیم که دیگر هرگز نمی‌خواهیم کار کنیم و رؤیای داشتن کاری خارج از خانه را فراموش کردیم؟ چند نفر از ما وقتی ماشین خریدیم، رؤیای رانندگی را فراموش کردیم تا به مردانگی شوهران‌مان برنخورد؟ چند نفر از ما آنقدر غذای مورد علاقه شوهر و بچه‌هایمان را پخته‌ایم که اصلاً یادمان نمی‌آید چه غذایی دوست داشته‌ایم؟ چند نفر از ما با خانواده‌هایی زندگی می‌کنیم که اصلاً‌ نمی‌دانند در ذهن ما چه می‌گذشته است؟

منصف باشید: زنی که در ذهن شما جیغ می‌زند حق دارد. این زن همه‌چیز خود را فدا کرده و چیزی به دست نیاورده است. مادر بودن، همسر بودن، عروس بودن، زن‌دایی بودن و … همه چیزهای خیلی خوب و ارزشمندی هستند، به شرط این که اول بتوانید خودتان را به شکلی مستقل و بدون روابط خانوادگی تعریف کنید. مثلاً بتوانید بگویید من معلم هستم، من در یک کتابخانه کار می‌کنم، من زن شجاعی هستم، من عاشق حرف زدن در جمع و نقل خاطرات سفرهایم هستم و من …

اگر نمی‌توانید چیزهای غیر خانوادگی درباره خودتان بگویید وحشت زده نشوید. به صدای جیغ آن زنی که در شما شکسته گوش کنید، خاطرات‌تان را مرور کنید، به یاد بیاورید چه کسی بوده‌اید و برای شبیه شدن به زنی که بوده‌اید تلاش کنید. می‌شود قدم‌های ساده برداشت: امروز غذایی را که فقط خودتان دوست دارید، درست کنید؛ بیرون بروید و برای خودتان چیزی بخرید، امروز کمی به خودتان وقت بدهید، کمی وقت فقط برای خودتان …

اگر کتاب علویه خانم، نوشته صادق هدایت را خوانده‌اید، اولین سئوالی که از شما دارم این است که احساس‌تان نسبت به شخصیت علویه چه بوده است؟ از او متنفر شدید؟ برایش دل سوزاندید؟ از دست نویسنده اي مثل صادق هدایت که علویه را در دل یک فضای مذهبی سنتی قرار داده، عصبانی شده‌ و احساس کردید که علویه حاصل دشمنی نویسنده با دین و نمادهای دینی بوده؟ چه احساسی داشتید؟ لحظاتی را با خودتان فکر کنید …

قبل از قضاوت کردن بد نیست بدانید که کتاب در سال 1324 نوشته شده، سالی که شما به عنوان خواننده جوان یک وبلاگ شاید اطلاعی از آن ندارید. تصور کنید که آن روزها زندگی برای زنی تنها و بی‌پناه در ایران چگونه بوده؟ از مادربزرگ‌هایتان بپرسید؟ ببینید چه شرایط اقتصادی‌ای داشتند؟ آیا می‌توانند خاطرات شیرینی از آن دوران را به یاد بیاورند؟

آن روزها روزهایی بوده که زندگی با زندگی امروزی ما خیلی تفاوت داشته و البته سخت‌تر بوده. آیا می‌دانستید که در دهه 1320 در تهران قحطی بزرگی پیش آمده و تعداد زیادی از افراد در اثر گرسنگی جان داده‌اند، آیا می‌دانستید که در سال 1321 شورشی به اسم شورش نان در تهران به راه افتاده؟ می‌دانستید که آن روزها سیر کردن شکم اعضای خانواده کاری طاقت‌فرسا و گرسنگی پدیده شایعی بوده. حالا که می‌دانید دوباره به علویه خانم فکر کنید …

download

علویه زنی است که کارهای محدودی بلد است، احتمالاً مثل بیشتر زن‌ها در آن زمان: سواد ندارد و جامعه امکان داشتن شغلی در فضای مردانه را به او نمی‌دهد. می‌داند که چطور جوراب وصله بزند، با مردی که با او ازدواج کرده چطور زندگی کند، اگر مرد نانی به خانه آورد، آن را چطور سر سفره بگذارد، چطور بچه‌دار شود و همه این‌ها کمک زیادی در تأمین معاش به او نمی‌کند.

اگر بخواهم درباره علویه خانم قضاوت کنم، باید بتوانم خودم را جای او بگذارم: من یک زن تحصیل کرده هستم، احتمال درآمد داشتن و کار پیدا کردنم زیاد است، خانواده‌ای دارم که از من حمایت می‌کنند، در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که سطح عمومی اقتصاد بالاتر و مسأله گرسنگی حاد از تهران دهه 1320 به مراتب کم‌تر است. خودم را جای علویه می گذارم و باز هم این شهامت را در خودم نمی‌یابم که مادری باشم که تنها سرپرست یک خانواده سه نفره است. صادقانه بگویم من ترجیح می‌دهم اصلاً مادر نباشم و زیر بار این مسئولیت نروم.

زنانگی علویه با زنانگی من و زنانی از طبقه من فرق دارد. ما زن‌های طبقه متوسط برای ازدواج آرمان‌های متعددی داریم: منتظر مرد دلخواهمان می‌مانیم تا با اسبی سپید، ماشینی مدل بالا، تحصیلات عالیه و درآمد قابل قبول از راه برسد، اما برای علویه حتی یوزباشی هم می‌تواند سایه سر تلقی شود. ما زن‌های طبقه متوسط زنانگی‌مان را کنار قرآن سر طاقچه می‌گذاریم و بکارت‌مان را لای ترمه می‌پیچیم، اما علویه زنی از طبقات پایین جامعه است: زنانی که باید هم هنر و زنانگی خود را به دست بگیرند و کوچه به کوچه و در این قصه درشکه به درشکه به دنبال کسی بگردند که تا زمانی کوتاه از آنان حمایت کند. ما زن‌های طبقه متوسط دنبال مردهایی برای همه عمر می‌گردیم، برای علویه حتی یک ماه احساس امنیت و آرامش هم خیلی زیاد است.

دختر دوازده ساله علویه، زینت، هم شانسی بهتر از مادر خود ندارد. در فاصله یک سال سه بار صیغه می‌شود و یک بار بچه مرده‌ای را به دنیا می‌آورد و در اثر بیماری کزاز با مرگ روبرو می‌شود. تلاش‌های بی‌پایان علویه است که زینت را به زندگی برمی‌گرداند. او در ذهن خود حتی این منطق را هم درک می‌کند که دختر نباید در خانه بماند، و برای جلو گرفتن از افسردگی دخترش او را با خود به سفر مشهد می‌برد، و احتمالاً شما هم می‌دانید که چرا علویه در دهه 1320 دخترش را به شمال و جنوب و اروپا و آمریکا نمی‌برد.

علویه خانم هدایت، زنی از طبقات پایین جامعه است: زنانی که زنانگی آنان برمبنای دهندگی و نه نگاه‌دارندگی معنا می‌شود. اما نمونه زن معمولی دوران خودش نیست، زنی سرد و گرم چشیده است که شجاعت بسیاری برای زنده ماندن و زنده نگاه داشتن فرزندانش به خرج می‌دهد. شجاعتی قابل تقدیر …

راستی شما اگر توانستید علویه را وسط شورش و بلوا و جنگ جهانی و شورش نان در عکس بالا پیدا کنید و انتقادات‌تان را شخصاً به او ابلاغ کنید.