اين روزها فيس بوكت رو كه باز كني، يكي از اولين چيزهايي كه مي بيني كري هايي است كه مردها براي زنها مي خونند درباره مردانگي و فوتبال ديدن و فوتبال بازي كردن و چيزهاي ديگري درباره فوتبال.
به جاي اين كه بخوام با مردها وارد دعوا بشم يا به نفع زن ها داد و قال كنم، دلم مي خواد كه تاريخ زندگي شخصي خودم رو درباره فوتبال و ورزش به اطلاع شما برسونم
من در يك محيط مذهبي بزرك شدم و مدرسه مذهبي رفتم. نمي خوام كه ماجرا رو برگردونم به سال هاي خردسالي و توضيح بدهم كه از ابتداي خلقت رابطه من با بدنم چطور بود، فقط مي خوام ميزان ورزش و فعاليتي رو كه در مدرسه داشتيم توضيح بدهم
در طي نه سالي كه من توي مدرسه شاهد حضور داشتم، ما در كنار قرآن خواني و از جلو نظام و صف بندي و برنامه صبحگاهي، البته نرمش صبحگاهي هم داشتيم كه معمولا مجموعه اي حركت بود كه يكي از بچه ها و گاهي خود من به بقيه مي داديم. بعدها كه از شوهرم شنيدم كه توي مدرسه اون ها اين نرمش خيلي جدي تر بوده و معمولا پسرهايي كه باشگاه مي رفتن و تجربه اي در ورزش داشتند اون رو ارایه مي كردن بود كه فهميدم ما چقدر از ماجرا پرت بوديم
زنگ ورزش مدرسه هم دست كمي از ماجراي نرمش صبحگاهي نداشت. يادم مي اد كه حداقل در طي دو سال معلم ورزش ما باردار بود و زمستان هم سرد و طولاني به نظر مي اومد و ما به جاي ورزش، گلدوزي مي كرديم كه فعاليت فرهيخته تري براي دختران نوجواني كه قرار بود به سلامتي راهي خانه بخت بشوند به نظر مي اومد. در طي سال ها ما همه چيز رو دوختيم. از تابلوي شماره دوزي شكوفه گيلاس براي آشپزخانه خانه خيالي مون تا رو تختي ها و روبالشي هاي گلدوزي شده تا تابلوهاي سرمه دوزي براي پذيرايي هايي كه قرار بود در اون ها به خانواده خودمون و شوهران مون و بقيه خدمات ارايه كنيم.

از اون تابلوها متنفرم. هرگز هيچ كدومش رو به هيج جايي نصب نكردم.
از اون حوله ها و رو بالشي ها و دستگيره ها متنفرم

سال هاست كه پشت ميز نشينم و تنم درد مي كنه. سرم، گردنم، كتفم، شانه هام و همه عضلاتم
من تنها نيستم
زن هاي زيادي توي نسل من حق شون از سلامتي رو از دست دادند و كاري رو كه بايد در نوجواني و از سر فراغت مي كردند در سن سي و چهل سالگي شروع كردند.
ما بدن هاي چاق و دردناك مون رو از اين مطب به اون مطب و از اين باشگاه بدن سازي به اون باشگاه مي كشونيم
و زندگي هامون توي دور باطل لاغر كردن و دوباره چاق شدن و درد كشيدن افتاده

نه من فوتبال بلد نيستم.
به تعبير پست هاي فيس بوكي احتمالا زن زندگي هم حساب نميشم.
براي خوشحالي مردمم شادم، اما ما زن ها از اين شادي تا حد زيادي محروم شده ايم
ما براي چيزي شاديم كه خودمون هرگز تجربه اش نكرديم، هرگز بخشي ازش نبوديم، هيچ وقت مزه گل زدن رو نچشيديم و هيچ وقت ياد نگرفتيم به يه زن ديگه پاس گل بديم و اين همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داد

مي دونم كه از مرد بودنت خوشحالي
مي دونم كه خوشحالي كه فوتبال مردونه اس
نمي خوام توي ذوقت بزنم
اما اين رو بدون كه اين خوشحالي رو سيستمي برات فراهم كرده كه نصف آدم هاي جامعه رو از خوشحال بودن محروم كرده

اين نوشته شايد يكي از خصوصي ترين و در عين حال، آشكارترين تجربه هاي يه زن مهاجره، زني كه قسمتي از قلبش رو به نقش خاله يا عمه يا زن دايي يا هرچيز ديگري در ارتباط با بچه ها تعريف كرده و هيچ جوري نمي تونه اون قسمت رو پس بگيره
مخاطب اين نوشته احتمالا شما كه مي خونيدش نيستيد، مخصوصا اگر خواهري يا دوستي را در غربت داريد
اين نوشته براي نسل بعد از شما نوشته شده
اون هايي كه الان سواد ندارند يا مثل هستي كوچك من در آستانه كلاس اول رفتن يا به خيال خام خودش فارب التحصيلي هستند (هستي فكر مي كنه كه اول مهر ميره مدرسه و تا زمستون فارب التصيل مي شه)
اين نوشته يه جور توضيحه، يه جور معذرت خواهي، يه جور بيان احساساتي كه هيچ كاركردي ندارند مگر نوعي همدردي زنانه با عمه خاله هاي اينترنتي

ما زن هاي مهاجر هميشه مشكل چندپارگي داريم: قسمتي از قلب مون رو در ميان اين بچه ها جا مي گذاريم و قسمت ناچيزي اش رو با بقيه خنزر و پنزرهامون بار هواپيما مي كنيم
بچه هاي خواهر و برادرهاي ما روي وايبر و اسكايپ و اوو بزرگ مي شن
و مسير فر موها و تعداد دندون ها رو توي عكس ها دنبال مي كنيم
و يكي از نااميدترين تفريحات سالم ما مبادله اين عكس ها با همديگر است
يه دونه عكس درسا به الي نشون مي دم و يه دونه نيما تحويل مي گيرم
الي منتظر ديدن اولين دندونه و من مي دونم توي يه عكسي كه بچه گريه كنه دندونش ديده ميشه
تارا تازه عمه شده و عكس بچه رو گذاشته روي پروفايلش و نگفته من مي دونم كه روزي چند ساعت قربون صدقه عكس اين نيم وجبي ميره
و عبارت قربونش برم از زبون الي شروع ميشه و مي رسه به قلبش و از چشمش مياد پايين
….
همه اينها رو نگفتم كه نوحه سرايي كنم
مي خواستم بچه ها بدونن كه بخش بزرگي از فانتزي هاي زندگي ما زنان مهاجر هستند
به هر دليلي كه مهاجرت كرده ايم هميشه بخشي از اون رويا مال اين بچه هاست

كريس به قسمت هاي خوب ماجرا رسيده
شغل و درآمد خوبي داره
و خودش ميگه من مادر نشدم، اما آنتي خوبي هستم
به قول خودش توي زندگي بچه ها نقش داره

ما هم به قسمت هاي خوبش مي رسيم
ما هم آنتي هاي خوبي هستيم
باور كن دختركم
باور كن هستي من

شايد يكي از چيزهايي كه مهاجران سعي مي كنند هرگز درباره اش حرف نزنند تجربه شخصي شون از مهاجرته و من اين روزها دلايل زيادي دارم كه برگردم به روزهاي اول مهاجرت، دوباره همه چيز رو در ذهنم مرور كنم و سرشار از طعم گسي بشم كه مزه غالب زندگي همه مهاجران است
اين روزها من دوباره در آستانه يك پايانم
تحصيل و زندگيم در شهر كوچكي كه دو سال ساكن اون بودم تموم شده و بايد دوباره سفر كنم از اين شهرستان كوچک به شهري بزرگ، شهري شبيه تهران من!
.
.
.
در ميانه تركيب پيچيده اي از احساسات مختلف، حس قلمه اي رو دارم كه باز از خاك در مي آيد تا دوباره خودش رو به خاك ديگري معرفي كنه

20140522-140840-50920306.jpg
مي دونم كه از حالا تا چند ماه آينده آدم ها رو كه ببينم بايد بگم: سلام، من يلدا هستم و دوباره انگار كه نوار زندگيم از سر شروع مي كنه به خوندن
در ادامه معرفي توي ذهن مهاجر حرف هايي مي آيند كه كه شايد هيچ وقت به زبون نيايند
اين كه من قابل اعتمادم، اين كه من و دوستانم توي شهر قبلي خودمون رو كشتيم تا بتونيم زندگي رو براي همديگر راحت تر كنيم و اين كه در انتهاي هر سفر مهاجر سبكي تحمل ناپذيري رو تجربه مي كنه
همه چيز به سرعت جمع مي شه و كل هستي يك آدم تبديل مي شه به يك چمدون قابل حمل

.
.
.
اين كه من و الي با ساعت هاي طولاني كتابخونه و صندلي هايي كه جاي ويژه ما بود، كافه اي كه توش قهوه مي خورديم، آشپزي هايي كه با هم كرديم، عكس هاي نيما و درسا روي وايبر و حكايت عمه و خاله بودن اينترنتي، توي دو تا چمدون جا مي شيم و به دو تا شهر مختلف مي ريم تا صندلي هاي دو تا كتابخونه جدا، كافه جدا و آشپزخونه جداگونه رو امتحان كنيم و جاهاي تازه مون رو پيدا كنيم
.
.
.
مثل دو تا قلمه
خودمون رو به دو تا شهر تازه معرفي مي كنيم
سلام من يلدا هستم
عاشق گلدون تازه مي شم
اما خاطره گلدون هاي قديمي از ذهنم پاك نمي شه

این روزها مشغول خواندن کتابی هستم به اسم رتوریک شنیدن. به زبان خودمانی یعنی این که آدم ها چگونه انتخاب می کنند که چیزی را بشنوند و نسبت به چیزی ناشنوا باقی بمانند.

RL

این کتاب من رو یاد خیلی از بخش های زندگی خودم و دوستانم و خانواده ام می اندازه. من این سعادت رو داشتم که در مقاطع زیادی از زندگیم ناشنیده باقی موندم. دوستان زیادی دارم که ناشنیده باقی موندند؛ ولی از همه این ها مهم تر شاید این که هرکدوم از ما در طی روز دیگرانی را ناشنیده باقی می گذاریم؛ و باز هم بدتر این که شاید انقدر دیگران صدای ما رو نشنیدند که خودمون هم صدای خودمون رو فراموش کردیم.

 

این کتاب من رو یاد مریم، همکلاسی دانشگاهم می اندازه. مریم هروقت از مادرش صحبت می کرد، دلشکسته بود. مادرش دختری از خانواده مذهبی بازاری بود در سن نوجوانی عروس یک خانواده با گرایش های ضد مذهبی شده بود. خانواده داماد روز عروسی تمام زن های چادری، تمام زنان خانواده مریم، رو به مجلس عروسی راه نداده بودند و بعدها اون ها رو به خونه شون راه نداده بودند و تمام عمر، مادر مریم مثل یک غریبه در میان خانواده شوهرش زندگی کرده بود. این ماجرا حدوداً مال چهل سال پیشه.

زندگی امروز مذهبی ما در جامعه ایران، شاید پوستین وارونه است. در خبرها می خونم که نادر قاضی پور، نماینده ارومیه با افتخار می گه که خونه شون شبیه پادگان است و زن های مانتویی و آدم هایی که نماز نمی خونند، حق ورود به خانه را ندارند …

چهل سال گذشته و تنها پیشرفت جامعه من اینه که قدرت از دست یک گروه افتاده به دست گروه دیگر. دیروز زن های چادری را به عروسی راه نمی دادند و امروز خونه خیلی از ما شبیه پادگان هایی است که در اون برای بدن و عقاید و پوشش دیگران نظرات اجباری صادر می کنیم و فردا نمی دونم که اگر دست مون برسه با هم چه خواهیم کرد. همه اینها من رو به یاد شعر احمد شاملو می اندازه که:

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است…
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است

و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است…

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند….

***

و شما به جای می کشند، بخوان که به خانه و به عروسی راه نمی دهند و به خاطر مالکیت یک خانه بی ارزش، مالکیت مردم رو روی بدن ها و نظرات شون سلب می کنند.

و نکته جالب تر برای من این است که من دقیقاً خودم از نسلی هستم که خانه برخی افراد فامیل بی چادر نمی توانستم بروم، چون عقایدشان اجازه ورود زن مانتویی به خانه را نمی داد و امروز این منطق بی ربط را همچنان از دهان این و آن می شنوم و شرم آور این که امروز هنوز آقای قاضی پور از منطق بی ربطی که سر هم می کند، شرمنده نیست.

در نسل من، صدا به جایی نرسید. رتوریک شنیدن حاکم نبود. ما آدم هایی بودیم که به رتوریک نادیده گرفته شدن عادت کردیم و بعدها خیلی هامون در گوشه و کنار دنیا پراکنده شدیم تا خشونت گوش های ناشنوایی رو که جز منطق بی ربط خودشون چیز دیگری رو نمی شنوند، از یاد ببریم.

این قصه ایرانی نیست. مذهبی نیست. کریستا راتکلیف نویسنده کتاب از نقاطی در تاریخ آمریکا صحبت می کنه که میلی به شنیده شدن صدای دیگران در آن وجود ندارد. و وقتی من این کتاب را می خوانم، به عنوان یک آدم ناشنیده تمام صفحات را با تمام سلول های بدنم جذب می کنم. انگاری ناشنوایی قدیمی ترین قصه تریخ بشر بوده باشه.

پی نوشت: خیلی بیشتر از یک پست به رتوریک شنیدن و ناشنوایی بدهکارم و باید بدهیم رو صاف کنم

شده که یه کتابی رو خونده باشید که تأثیر خیلی عمیقی روتون گذاشته باشه؟ کتابی که با زندگی شخصی تون در ارتباط باشه؟ کتابی که وقتی می خوابید بهش فکر کنید؟ وقتی بیدار می شید یادش بیفتید؟ وقتی دوستاتون به دردسر می افتن؟ یا وقتی یه نفر بالاخره عاقبت به خیر می شه؟

برای من ، بوردرلند، نوشته گلوریا آنزالدوا، این کتاب بوده است. و خیلی ساده اگر از نقطه زندگی تون توی کره خاکی راضی نباشید و دولت یا دولت هایی باشند که با قواعد نوشته و نانوشته مرزی شون، محل زندگی تون رو به شما تحمیل کنند، شما هم شما مثل من درگیر این مسأله می شوید. بوردرلند قواعدی را تحلیل می کند که مرزها به آدم ها تحمیل می کنند. مرزهایی که به شما می گویند شما کجا هستید: داخل مرز اعتماد، یا خارج از آن و کافی است ایرانی باشی و مسلمان و چشم و مو مشکی تا از جمیع مرزهای اعتماد عالم بیرون باشی و دولت خودت هم که …

و من چرا امروز فیلم یاد هندستون کرده؟ شاید چون امروز سیزده بدر است، روزی که قراره خانواده ها با هم باشند. قراره که همه باشند و فقط شاید یکی نباشه، عشقی یا یاری که بعداً می رسه و امید آمدنش هست و براش سبزه گره می زنیم که زودتر بیاد.

زندگی ایرانی ها در خارج و داخل ایران، اما حکایت دیگری است: بسیاری از آنها که داخل هستند، می خواهند که بیایند بیرون و انقدر در این قضیه جدیت دارند که بعضی هاشان راضی می شوند تا سوار تخته پاره ای شوند و از اقیانوسی عبور کنند، بعضی شان در جستجوی شادی سوار هواپیماهایی می شوند که در ناکجا سقوط می کند، بعضی شان روزهاشان را در اردوگاه های ترکیه و عراق و آلمان و نمی دانم کجا می گذرانند؛ و آنها که خوشبخت تر بوده و به ینگه دنیا رسیده اند، همه اش دارند ایران را با تک تک خیابان هاش، بستنی فروشی هاش، درخت هاش، کوچه پس کوچه هاش و هرچه که در آن بوده و نبوده مرور می کنند تا برسند به جایی که در آن خاطره ای داشته اند از کسی، چیزی، یاری …

borderland

امروز که این مطلب را می نویسم، تلخ تلخم. فیس بوکم را که باز می کنم، یکی بهانه آغوش مادرش را گرفته، یکی دلش می خواهد سیزد بدر آینده آمریکا باشد، یکی آرزو می کند بچه برادرش را در آغوش بگیرد و یکی مثل من شاید پدرش مرده، بدون آن که توانسته باشد لحظات آخر را کنار تختش باشد.

این تلخی شاید جدی ترین مزه زندگی ایرانیانی است که من می شناسم، در اینجا و آنجا و بقیه جاهای دنیا. وقتی دور هم جمع می شوند و می زنند و می رقصند، وقتی خانه می خرند، وقتی بچه دار می شوند، وقتی عزیزی را از دست می دهند، وقتی …

شاید کتاب بوردرلند تأثیرگذارترین کتابی است که من خوانده ام، برای این که تلخی عمیق ترین طعمی است که یک آدم می تواند آن را مزه کند.

هرچه سبزه که ما ایرانیان با امید گره زده ایم، این دولت ها از بیخ و بن کنده اند. دیگر امیدی به سبزه گزه زدن ندارم. به جای سبزه گره زدن دلم می خواهد هرچه فریاد دارم جمع کنم و از جمیع دول عالم بپرسم که چرا؟ به چه جرمی در دنیا را روی ما بسته نگاه می دارید که ایرانی هستیم؟ چطور با خط کش های کج و کوله و بی اعتبارتان دنیا را به دو منطقه تقسیم می کنید که یکی امن است و یکی ناامن. در یکی می شود به فله آدم کشت و در دیگری حرمت هر قطره از خون هر انسان بی نهایت است. در یکی اگر به دنیا آمدی نیازی به ویزا نداری و در دیگری همیشه باید پاسخگوی کسانی باشی که نه می گذارند داخل شوی و اگر به هزار دردسر آمدی، دیگر نمی گذارند برگردی؟

هرچه سبزه که گره زده ام، از بیخ و بن کنده اید. حداقل جواب بدهید چرا؟؟؟

پرده اول: چند روز پیش تلفنم زنگ خورد. دفتر دانشجویان خارجی دانشگاه بود. خانمی با خوشحالی زیاد اعلام کرد که افتخار حمل پرچم کشورم در مراسم فارغ التحصیلی به من داده شده؛ و خیلی مودبانه از من خواست که موافقتم را اعلام کنم. یه لحظه موندم که چی بگم. با خودم فکر می کردم اگه خیلی مودبانه یه دلیل خیلی مشخص برای انصرافم اعلام نکنم، لابد این خانم فکر می کنه که من با کشورم مشکلی دارم. اون لحظه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که بگم من خیلی آدم خجالتی هستم و نمی تونم نگاه های اطرافیان رو موقع حمل پرچم تحمل کنم و برای همین در عین خوشحالی و مفتخر بودن، معذور از پذیرش این افتخارم. خانمی که پشت تلفن بود، با تعجب زیاد گفت که درک می کنه (فکر نکنم) و مکالمه تموم شد.

پرده دوم: دیروز دوباره از دفتر دانشجویان خارجی یک ایمیلی دریافت کردم که با توجه به این که من این ترم فارغ التحصیل می شوم و برای پرچم چهارتا کشور هنوز کسی رو پیدا نکردند که حمل شون کنند، این افتخار به من داده شده تا در صورت تمایل پرچم اوکراین یا تایلند یا غانا یا کلمبیا رو حمل کنم!

پرده سوم: دیروز مجبور شدم برای انجام یک کار اداری یک سر برم دفتر دانشجویان خارجی. دیدم که عده زیادی آدم اونجا هستند که دارند درباره پرچم هایی که افتخار حمل شون رو دارند، صحبت می کنند. یکی شون گفت من پرچم یک کشوری رو حمل می کنم که اسمش رو بلد نیستم. باید سرچ کنم ببینم کجای دنیا است! و اینجا بود که شاید چیزی در ذهن من به شدت تکان خورد …

اولاً من آدم خجالتی ای نیستم. تمام آدم هایی که من رو می شناسند، این رو می دونند. اون لحظه داشتم به هزار تا چیز با هم فکر می کردم و حتی نمی تونستم اونها را به خودم درست توضیح بدهم. در ضمن من هیچ مشکلی با ایرانی بودنم ندارم.

وقتی از دفتر اومدم بیرون ذهنم تمام پرچم های عمرم رو مرور کرد. اولین پرچم ها، پرچم های ایران بودند که ما هرروز سر مراسم صبحگاهی به اونها سلام می دادیم و برای من بخشی از منظره روزانه مدرسه بودند. دومین پرچمی که یادم می آید، پرچم آمریکایی بود که روی زمین، جلوی ورودی کلاس ها نقاشی شده بود تا ما هرروز با لگد کردنش کلاس هامون رو شروع کنیم. پرچم های بعدی رو روزهای بیست و دو بهمن و روز قدس توی تظاهرات ها دیدم. احتمالاً می تونید حدس بزنید که در چه شرایطی. و بعدها پرچم های زیادی رو دیدم، سبز و قرمز و آبی و زرد و سفید، و هر رنگی لابد برای نمادی از مردمان کشوری. آخرین خاطره خیلی واضحی که از پرچم ایران دارم، زمانی است که توی انتخابات 88 این پرچم از طرف یک نامزد گروگان گرفته شده بود، به عنوان نشان پوپولیستی کاندیدای معلوم الحال شون. و یادمه که همون سال بود که من رفتم حج. کاروان اسم های ما رو روی کارت هایی نوشته بود و بندی از پرچم ایران به اون کارت ها آویزان بود که باید دور گردن هامون می انداختیم. تا زمانی که توی هواپیما بودم با خشم به پرچم ایران که به گروگان رفته بود نگاه می کردم و گویی در اون لحظه پرچم نماد همون کاندیدای معلوم الحال بود. از هواپیما که پیاده شدم، افسر سعودی ازم پرسید: کجایی هستی؟ سرم رو بالا گرفتم و توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم ایرانی. و پرچمی رو که با تردید توی دستم مچاله کرده بودم، به گردنم انداختم.

ثانیاً اون روز پشت تلفن، وقتی ازم خواستند تا پرچم کشورم رو حمل کنم؛ موضوع بعدی که بهش فکر می کردم اصالت بود. داشتم فکر می کردم که من توی مدتی که توی این دانشگاه بودم، توی هیچ مراسم ایرانی شرکت نکردم. هیچ کس من رو توی مراسم نوروز یا مهرگان یا یلدا ندیده. توی چند سالی که خارج از ایران بودم، هیچ وقت سفره هفت سین پهن نکردم و اگر کسی ازم نمی پرسید ایرانی هستی یا نه، احتمال داشت اصلاً درباره اش حرفی هم نزنم. حالا اگر ناگهان پرچم رو بندازم روی کولم و باهاش مانور بدم، شاید تعدادی از ایرانی ها من رو با انگشت نشون بدن و فکر کنن من کجایی ام؟ ایرانی؟ هندی؟ ایتالیایی؟ لاتینو؟ ترک؟ عرب؟ و یا هر چیز دیگری؟ این سئوال که کی ایرانیه و ایرانی بودن کی اصالت داره سئوال خیلی مهمی است و اگر می خواهید بدونید که چرا این قدر این سئوال مهمه به این فکر کنید که توی ایران تهرانی بودن چقدر مهم بود؟ و چقدر بچه های نسل دومی قومیت های مختلف سعی می کردند تا با لهجه غلیظ تهرانی حرف بزنند تا تهرانی بودنشون رو ثابت کنند؟ و چقدر لات های دور خوابگاه فاطمیه به دخترهای دانشجو می گفتند داف شهرستانی تا ثابت کنند که خودشون بچه پرروی لات تهرانی هستند. اینجا هم این سئوال مهمه. باید اصالتت رو ثابت کنی و پرونده من خالیه. چون من هیچ وقت تلاشی در جهت اثبات ملیتم نکردم و براتون توضیح می دهم که چرا.

social-exclusion

سوم  این که بعد از اثبات اصالت خون ایرانی! برای من قضیه جهت گیری شخصی هم هست. ایران و آمریکا حداقل توی یه چیز شبیه هم هستند و اون علاقمندی مردم به مباحث ناسیونالیستی است. خانه های زیادی در آمریکا هستند که پرچم آمریکا رو سر در خونه شون نصب کردند؛ و توی مراسم روزهای استقلال آدم های زیادی جمع می شوند و از نظامیانی که به خاطر آمریکا جون شون و سلامتی شون رو فدا کردند، تقدیر می کنند و همه خوشحالند و شیرینی پخش می کنند و سر مزار شهداشون می روند و ادای احترام می کنند و راستش رو که بخواهید من همیشه به یکی از استادانم می گفتم که برای من آمریکا و ایران دو نسخه مشابه در خیلی چیزها هستند، گیرم یکی با حجاب و یکی بدون حجاب. اگر از ظاهر مسأله بگذریم، علاقه ناسیونالیستی فقط علاقه به یک کشور نیست. مفهوم عمیق تر اون علاقه نداشتن به بقیه کشورها است. وقتی یک جایی زیاد پرچم آمریکایی ببینی، احتمالاً می تونی حدس بزنی که مردم اون محله خیلی علاقمند مردم جاهای دیگه دنیا و شاید پیروان ادیانی غیر از مسیحیت و مهاجران لهجه دار نباشند. همیشه هر انتخاب ناسیونالیستی مستلزم طردهای زیادی است و من به عنوان یک زن ایرانی کاملاً مفهوم تلخ این ناسیونالیسم رو درک می کنم. برای همین برام خیلی سخت بود که یک پرچم رو حمل کنم. برای من حمل یک پرچم دربردارنده مفهوم طرد بقیه پرچم ها و آدمهاست.

 

از پرچم کشور خودم که بگذرم، ایمیل دوم دیگر برام سخت تر بود. پرچم تایلند رو بردارم با تجارت جهانی سکس و زن هایی که در راه کسب درآمد تمام هستی شون رو از دست می دهند. تایلند برای من یادآور هشت میلیون کودک زیر دوازده سال در بازار جهانی سکس است و مردهایی که به اونجا می روند تا از طریق رابطه جنسی با این بچه ها مطمئن باشند که از کسی ایدز نمی گیرند. یا پرچم اوکراین رو بردارم که بخشی از اقتصادش مبتنی بر صادرات زن هایی است که گرسنگی می کشند تا مدل باشند و بتوانند در بازارهای بی رحم مدلینگ دنیا درآمدی برای خانواده هاشون در مناطق روستایی فقیر اوکراین تهیه کنند یا پرچم کلمبیا یا غانا یا هرجای دیگه دنیا که تا تو اسمش رو بیاری جغرافیای خشونت و تبعیضش جلوی چشم من زنده میشه.

از همه اینها گذشته، من توی کشوری زندگی کردم که رابطه ما با پرچم ها خیلی خوب نبود (یاد پرچم آمریکایی می افتم که زیر پامون نقش شده بود و راه فراری نداشت)، و بعدها پیوستن من به جبهه های ضداستعماری رابطه من رو با پرچم ها بدتر هم کرد. برای من زیر هر پرچم و به نام هر پرچم آدم هایی زندگی شون رو از دست دادند و حتی مشروعیت شون رو. احساس می کنم که وقتی پرچمی رو بردارم ارواح همه این آدم ها دور سرم به چرخش درمی آیند.

اعتراف می کنم: من آدم اصیلی نیستم. من می تونم یک دختر چینی با یک پسر یهودی با بچه ای که هیچ چیزی از اصل و نسبش نمی دونم رو در آغوشم نگه دارم. برای من دنیا درباره آدم ها و به خصوص بچه هاست و نه پرچم ها.

اعتراف می کنم: من رو ببخشید و از این افتخار محرومم کنید، چون من سال هاست که از افتخار حمل هر پرچمی خودم رو محروم کردم.

اعتراف می کنم که اگر آغوشت برای آدم های دنیا از یه حدی بازتر باشه، دیگه پرچم توی دستت جا نمیشه.

من خجالتی نیستم. مشکلات دیگری دارم.

چند وقت پیش تصادفاً این تصویر رو از صفحه فیس بوک جیو مک کلاسکی دیدم. بدون این که بخوام چند دقیقه محو این تصویر بودم. این تصویر، تصویر رویای من بود از فمنیسم برای پیرزن ها، بدون این که من به اون آگاهی داشته باشم و هنرمند با خلق این اثر رویای من رو پیش چشمم آورده بود. فکرشو بکن: جهانی برای پیرزن هایی که خوشحال هستند، آرامش دارند، سالم اند و جایی از بدن شون درد نمی کنه و بالاخره داغدار نیستند …

 photo

داغ …

داغ به نظر من یکی از دقیق ترین کلماتی است که توی زبان فارسی برای مرگ عزیزان وجود دارد. امیدوارم شما در حالی که این متن رو می خونید به عمق این واژه وقوف نداشته باشید. مثلی هست که می گه برادر مرده را فقط برادر مرده می فهمه و معنای عمیق این واژه برای من زمانی آشکار شد که پدرم رو از دست دادم. فیزیکی ترین توصیفی که می تونم از این واژه بکنم اینه که احساس می کنی جایی توی سینه ات را داغ کردند، می سوزه، می سوزه و من هنوز نفهمیدم چند سال طول می کشه که این داغ، سرد بشه!

حالا تصور کنید یک زن پیر، یک مادر داغ دیده. داغ جوانش را …

من جوانم، مادر نیستم، منطقاً باید بگم که زخم من زودتر از زخم یک پیرزن خوب میشه و برای آینده ام هزاران امید دارم. چیزی که می تونه مرهم هر دردی باشه. داغ پیرزن ها باید خیلی داغ تر از داغ من بوده باشه. نمی دونم، فقط حدس می زنم …

عکس ها از امید شکری از ایسنا

عکس ها از امید شکری از ایسنا

توی داغ یه ویژگی هست که تا نبینی نمی دونی؛ و اون هم اینه که داغ خوب نمیشه. داغ به یکی از بخش های شخصیتت تبدیل می شه و تو در حالی که هر روز فکر می کنی فردا حالت بهتر میشه، زندگی می کنی، و بعد سال ها می گذره و کافیه که به یه لحظه خوش یا ناخوش زندگیت برسی: بچه دار شدن، ازدواج کردن، سفره هفت سین، طلاق یا هر نقطه انسانی دیگری و اون داغ، داغ تر از قبل با تمام قدرت بالا می آید و برمی گردد توی سینه ات …

برای همینه که احتمالاً توی تاریخی که پیرزن هاش زیاد داغ دیدند، پیرزنی شبیه پیرزن های مک کلاسکی باقی نمونده. برای همینه که رویای فمینیستی من تعبیری جز یه کابوس نداره؛ برای مادران شهدای جنگ ایران، مادران سربازان افغان، مادر ستار بهشتی، مادر جمشید دانایی فر، مادر ندا، احترام خانم و فروغ خانم در فیلم بوسیدن روی ماه و مادر سرباز رایان در فیلم پرایوت رایان؛ و اگر کمی به دور و برت نگاه کنی این میشه همه مادران همه دنیا، با همه ایدئولوژی ها و باورها.

اینجا است که مفهوم داغ ما رو یکی می کنه. برای مادران شهدا، مادران فعالان سیاسی دربند و درگذشته، مادران سربازانی که جیش بی عدلی اونها را اسیر کرده، مادران آمریکای لاتین و آفریقا؛ داغ یکی است. هیچ وقت چیزی از جنبش جهانی مادران و مادربزرگ های عزادار شنیدی؟ میلیون ها زن در سراسر دنیا در حالی که عزادار فرزندان شون هستند، از دولت ها و گروه های نظامی می خواهند که دست از سر بچه هاشون بردارند. این زن ها استدلال سیاسی ندارند. بعضی هاشون اصلاً نمی دونند که مرام فرزندان شون چی هست. اما مادرند، و از حق حیات محافظت می کنند. و شاید هیچ کس در دنیا بیش از کسی که حیات رو نه ماه روی قلبش حمل می کنه، شیر میده و بزرگ می کنه؛ حق نداره تا از حیاتی که در آفرینشش سهم داشته حمایت کنه.

سین هفتم، سوگ توست …

این سین، سینی است که مادران بر سر سفره هفت سین نمی گذارند، گاهی در قلب هاشون قایم می کنند تا بقیه رو ناراحت نکنند، گاهی در تنهایی براش گریه می کنند، گاهی یه عکس سر سفره یا باز کردن سفره بر سر قبر این سین رو نشون میده و گاهی دستی که می لرزه و اشکی که بی اجازه سرازیر می شه …

سین هفتم مهم ترین سینه، هرچند که توی هیچ کتابی ازش ننوشتند.

امروز که خیلی از ما سالم سر سفره هفت سین نشستیم، مادران زیادی هستند که سین های داغ شون رو توی سینه هاشون حمل می کنند و عید رو آن طور که  ما تجربه می کنیم، تجربه نمی کنند. خبر بد این که اگر با هزار ذوق و شوق تازه باردار شدی، اگر فرزند دلبندت تازه دندون درمیاره یا اگر مثل یه دسته گل کنارت سر سفره هفت سین نشسته، باید بدونی که سین هفتم هیچ وقت در تاریخ ایران، افغانستان و جهان دست از سر هیچ مادری برنداشته

پس یه کاری بکن برای این سرخ ترین سین. به جنبش مادرهای عزادار بپیوند. جلوی سفارت پاکستان داد بزن، چیزی بنویس، از دولت ها بخواه، جلوی سازمان ملل برو و یه کاری بکن. چون اگه این سین سینه مادران سربازهای ایرانی رو بسوزه، بعدش نوبت من یا توئه.

سین هفتم شاید مهم ترین سین برای فمینیسمی است که پیرزن/مادر/ مادربزرگها رو دوست داره و براشون رویای سلامتی و شادی داره.