نوشته های برچسب خورده با ‘آموزش جنسيتي’

صحبت کردن از میل جنسی و خصوصاً میل جنسی زنانه نوعی تابوی اجتماعی است، یعنی موضوعی که به محض حرف زدن از آن احساس شرم و ناراحتی می‌کنیم و توقع داریم اگر هم می‌خواهیم از آن اطلاعاتی به دست بیاوریم در یک مطب خصوصی از طریق حرف زدن با متخصصی باشد که رازهای ما را نگه می‌دارد یا خواندن کتابی که روی جلدش رو پوشاندیم در مخفی‌ترین زاویه اتاق خواب وقتی مطمئن هستیم که بچه‌ها مدرسه رفتند و سرک نمی‌کشند

اما یه مشکلی وجود داره، هرچقدر هم که این موضوع رو مخفی کنیم نمی‌تونیم جلوی اثراتش رو توی زندگی‌هامون بگیریم

وقتی به ارگاسم زنانه فکر می‌کنید چه تصویری توی ذهن‌تون می‌آد؟

تصویر یک عده زن بی‌شرم که دلشون می‌خواد درباره همه چیز توی خیابون بلند صحبت کنند؟

تصویر یک سری زن که از ازدواج‌هاشون راضی نیستند و زیاده‌طلبی دارند؟

تصویر یک سری فمینیست عصبانی که توی خیابون داد می‌زنند؟

یا تصویر ویدئوی‌های یواشکی‌ای که قبل از عقد به دست دختر و پسرها می‌دهند تا به صورت ناگهانی و خداخواسته از همه چیز سر دربیاورند؟

من به هیچ کدوم این چیزها فکر نمی‌کنم

به خاله فکر می‌کنم که توی بیست و سه سالگی بیوه شده بود و توی هشتاد سالگی هنوز شب‌ها خواب شوهرش رو که می‌دید می‌ترسید

من به بدن‌های پیر و مهربون مادربزرگ‌هامون فکر می‌کنم که هیچ‌وقت نفهمیدن چرا باید کاری رو که این‌قدر ازش متنفرن انجام بدن

به این که خیلی‌هاشون هرگر نتونستن کسی رو که باهاش رابطه داشتند دوست داشته باشند

به این که خیلی‌هاشون درد و سختی و ناراحتی‌ای رو تحمل کردن که باعث پیر شدن‌شون شد

به این که این کابوس شبانه باعث شد حتی دل‌شون نخواد دست مردهاشون رو توی دست‌شون بگیرن، کنارشون بنشینن و بدون حضور بچه‌ها با عشق با هم چای بخورن و وقتی توی خونه با مردهاشون تنها بودن احساس لذت و آرامش داشته باشن

به دختر‌های هم نسل اونا که این مشکل رو بیشتر از هرکسی تجربه کردند، وقتی توی سن دوازده سیزده سالگی عقد شدند و بعد از یک روز خوب و جالب با کلی غذا و توجه و آرایش به شبی رسیدند که برای خیلی‌هاشون به بدترین شب زندگی‌شون بدل شد

به این که زندگی بدون ارگاسم و لذت، کابوس بزرگ نسل‌های متفاوتی از زندگی زنانه در ایران و خیلی از جاهای دنیا است

به این فکر می‌کنم که چرا باید حرف زدن از بدن زنانه بی‌شرمی تلقی بشه؟

چرا یک سخنران توی تلویزیون ملی خطاب به زن‌هایی که رژیم می‌گیرن می‌گه که این بدن‌هاتون رو به قبر ببرید. به کی می‌خواهید نشون بدید؟ و به همین سادگی کوچک‌ترین عنصر فرهنگ بدن به بی‌شرمی گره زده می‌شه

به حمیده فکر می‌کنم. همکلاسی فوق لیسانسم که موضوع پایان‌نامه‌اش ارضای جنسی زنان خانه‌دار بود و آقای مدیرگروه از دفترش پرتش کرد بیرون با کلی توهین و تحقیر که «زن‌ها غلط می‌کنن توی خونه شوهر ارضا نمی‌شن. لابد فاحشه‌ان این زن‌ها»

به این که حدود چهار پنج سال پیش توی کشور من یک جامعه‌شناس فرق حقی به اسم لذت جنسی زنانه و فاحشه بودن رو نمی‌دونست و یک سخنران به راحتی می‌تونست به زن‌هایی که رژیم می‌گرفتند توهین کنه

و خیلی راحت می‌تونم بفهمم که چرا خاله شصت سال از شوهرش می‌ترسید، ولی جرأت نکرد حرفی به کسی بزنه

برای این که توی زمان خاله آدم‌هایی شبیه این آقای دکتر و اون سخنران زیاد بودند

و هنوز هم آدم‌هایی که از الف ارگاسم به ف فاحشه می‌رسن زیادن

اما باید بدونن که این الف به خیلی جاهای دیگه می‌رسه، شادی یه زن، شادی یک زوج، ذوقی برای زندگی مشترک با یک آدم، سلامت اجتماعی

ف همیشه به فرحزاد نمی‌رسه

شاید شما داری اشتباه میری

اين روزها فيس بوكت رو كه باز كني، يكي از اولين چيزهايي كه مي بيني كري هايي است كه مردها براي زنها مي خونند درباره مردانگي و فوتبال ديدن و فوتبال بازي كردن و چيزهاي ديگري درباره فوتبال.
به جاي اين كه بخوام با مردها وارد دعوا بشم يا به نفع زن ها داد و قال كنم، دلم مي خواد كه تاريخ زندگي شخصي خودم رو درباره فوتبال و ورزش به اطلاع شما برسونم
من در يك محيط مذهبي بزرك شدم و مدرسه مذهبي رفتم. نمي خوام كه ماجرا رو برگردونم به سال هاي خردسالي و توضيح بدهم كه از ابتداي خلقت رابطه من با بدنم چطور بود، فقط مي خوام ميزان ورزش و فعاليتي رو كه در مدرسه داشتيم توضيح بدهم
در طي نه سالي كه من توي مدرسه شاهد حضور داشتم، ما در كنار قرآن خواني و از جلو نظام و صف بندي و برنامه صبحگاهي، البته نرمش صبحگاهي هم داشتيم كه معمولا مجموعه اي حركت بود كه يكي از بچه ها و گاهي خود من به بقيه مي داديم. بعدها كه از شوهرم شنيدم كه توي مدرسه اون ها اين نرمش خيلي جدي تر بوده و معمولا پسرهايي كه باشگاه مي رفتن و تجربه اي در ورزش داشتند اون رو ارایه مي كردن بود كه فهميدم ما چقدر از ماجرا پرت بوديم
زنگ ورزش مدرسه هم دست كمي از ماجراي نرمش صبحگاهي نداشت. يادم مي اد كه حداقل در طي دو سال معلم ورزش ما باردار بود و زمستان هم سرد و طولاني به نظر مي اومد و ما به جاي ورزش، گلدوزي مي كرديم كه فعاليت فرهيخته تري براي دختران نوجواني كه قرار بود به سلامتي راهي خانه بخت بشوند به نظر مي اومد. در طي سال ها ما همه چيز رو دوختيم. از تابلوي شماره دوزي شكوفه گيلاس براي آشپزخانه خانه خيالي مون تا رو تختي ها و روبالشي هاي گلدوزي شده تا تابلوهاي سرمه دوزي براي پذيرايي هايي كه قرار بود در اون ها به خانواده خودمون و شوهران مون و بقيه خدمات ارايه كنيم.

از اون تابلوها متنفرم. هرگز هيچ كدومش رو به هيج جايي نصب نكردم.
از اون حوله ها و رو بالشي ها و دستگيره ها متنفرم

سال هاست كه پشت ميز نشينم و تنم درد مي كنه. سرم، گردنم، كتفم، شانه هام و همه عضلاتم
من تنها نيستم
زن هاي زيادي توي نسل من حق شون از سلامتي رو از دست دادند و كاري رو كه بايد در نوجواني و از سر فراغت مي كردند در سن سي و چهل سالگي شروع كردند.
ما بدن هاي چاق و دردناك مون رو از اين مطب به اون مطب و از اين باشگاه بدن سازي به اون باشگاه مي كشونيم
و زندگي هامون توي دور باطل لاغر كردن و دوباره چاق شدن و درد كشيدن افتاده

نه من فوتبال بلد نيستم.
به تعبير پست هاي فيس بوكي احتمالا زن زندگي هم حساب نميشم.
براي خوشحالي مردمم شادم، اما ما زن ها از اين شادي تا حد زيادي محروم شده ايم
ما براي چيزي شاديم كه خودمون هرگز تجربه اش نكرديم، هرگز بخشي ازش نبوديم، هيچ وقت مزه گل زدن رو نچشيديم و هيچ وقت ياد نگرفتيم به يه زن ديگه پاس گل بديم و اين همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داد

مي دونم كه از مرد بودنت خوشحالي
مي دونم كه خوشحالي كه فوتبال مردونه اس
نمي خوام توي ذوقت بزنم
اما اين رو بدون كه اين خوشحالي رو سيستمي برات فراهم كرده كه نصف آدم هاي جامعه رو از خوشحال بودن محروم كرده