نوشته های برچسب خورده با ‘ایران’

اگر اهل خواندن روانشناسی‌های عامه پسند و دکتر جان گری و این قبیل ژانرها باشید لابد می‌دونید که زن‌ها علاقمند ارتباطات کلامی هستند و وقتی غصه دارند باید یک مردی دستشان را بگیرد و زن‌ها انقدر غصه می‌خورند و حرف می‌زنند تا دل‌شان خالی بشه و از حرف‌هایی که می‌زنند خیلی منظور جدی‌ای ندارند و ….

اما زندگی برای من و تارا یه طور دیگری بود

ما دوستی‌مون رو زیر فشار معلم‌های مدرسه‌ای که صلاح نمی‌دونستن ما با هم دوست باشیم و زن‌های همسایه‌ای که صدای خنده‌های بلند ما را به گوش والدین‌مون می‌رساندند و در ضدیت با کل کاسموسی که هیچ‌وقت انرژی مثبتی برای ما نفرستاد، شروع کردیم. به عنوان دو تا دختر بچه توی تمام سال‌هایی که به ازدواج تارا در نوجوانی و بچه‌دار شدن او در ابتدای جوانی رسید، تمام مخالفت‌های اطرافیان را تحمل کردیم.

نزدیک‌ترین فاصله ما بعد از ازدواج تارا بیست کیلومتر بود و امروز این فاصله هزاران کیلومتر است. غیر از سال‌های دبستان هیچ وقت وقت نشد که دست‌های همدیگر رو بگیریم و در طی این سال‌ها گاه شده که کمتر از سالی یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم … اما دوستی ما در زندگی زنانه من یک تجربه خاص است، تجربه دوست داشتن یک زن از راه دور؛ زنی که احتیاج نداری دستش رو بگیری یا هر روز صداش رو بشنوی تا رابطه‌ات باهاش تازه بمونه. زنی که بعد از چند سال هر وقت بهش زنگ بزنی رابطه باهاش تازه است و می‌تونی رابطه‌ات رو باهاش از همون جایی که دفعه قبل قطع کردی از سر بگیری

و از نظر من در این دنیای شلوغ و پلوغ این یک اتفاق عجیب است از یک رابطه از راه دور. چیز عجیب این رابطه این است که ما از راه دور برای چیزهای مشابهی غصه می‌خوریم و خوشحال می‌شیم، هردومون با هم از بزرگ شدن سارا خوشحالیم، انگار که سارا می‌تونه نفر سوم این رابطه باشد و هردومون با هم برای اونهایی که از دست‌شون دادیم عزاداری می‌کنیم

بابا که رفت من یک پست روی فیس بوک گذاشتم و بی‌خبر از همه رفتم ایران. تارا پست من رو دیده بود و ساعت‌ها پشت کامپیوترش مونده بود، همین‌قدر ساده و اگر هیچ وقت هم به من نمی‌گفت من می‌دونستم که چیزی من را زخمی کنه اون را زجر می‌ده

و ملودی اون که رفت من شروع کردم به پرخوری

ملودی کودکی بود که زنانگی و دخترانگی‌های ما را به عنوان دو زن به هم پیوند می‌داد. با هم عکس‌هاش رو روی فیسبوک نگاه می‌کردیم. یادم می‌آد هیچ وقت حالش رو از تارا نپرسیدم. هیچ وقت هیچ سئوالی درباره ازدواجش نکردم، اما ازدواجش من رو نگران می‌کرد و برای همین هرازگاهی فیسبوکش رو چک می‌کردم

ملودی حالا تبدیل شده به یک زن جوان که از توی یک عکس سر مزارش به همه نگاه می‌کنه و من فکر می‌کنم که چشم‌هاش آدم‌هایی رو به عزاداری اومدن قضاوت می‌کنه

اما ملودی برای من اون توپ کوچولوی بور و سفیدیه که از توی کاپشن صورتی‌اش سرک می‌کشید و به ما به عنوان آدم‌های بزرگ‌هایی که اون وقت شاید دوازده سیزده ساله بودیم، نگاه می‌کرد

ملودی تاریخ مشترک زندگی دو زنه

دو تا زنی که هیچ وقت به اندازه کافی به هم نزدیک نبودن که دست همدیگر رو بگیرند

اما این روزها من صبح که از خواب بلند می‌شم اول صدای شاد آرش رو می‌شنوم که هزار بار توی گوشم می‌گه: ملودی، ملودی ملودی ملودی ملودی …

و من می‌شنوم تارا تارا تارا تارا …

ببخشید دکتر جان گری که ما خیلی ونوسی نبودیم

Advertisements

وقتی که من و شوهرم تمام شرایط ضمن عقد را امضا می‌کردیم و چند تا شرط هم خودمون اضافه کردیم، فکر می‌کردم خیلی زن باهوشی هستم. عقد ما بیشتر از یک عقد معمولی طول کشید. چون مجبور شدیم عاقد را به لحاظ حقوقی متقاعد کنیم که شرایط ضمن عقدی مثل حضانت طرفینی کودکان بعد از طلاق می‌تواند مبنای حقوقی داشته باشند. اما از این بی‌خبر بودیم که یکی از شرایط لازم برای زندگی انسانی من این است که شوهرم به من رضایت بده که تا آخر زندگی زناشویی اجازه خروج از ایران داشته باشم

من فراموش کردم

چند وقتی است که از تلویزیون تبلیغی پخش می شود که یک دختر جوان زیبا را روی صندلی هواپیما در حال آرامشی غیر قابل وصف نشان می‌دهد و در حالی که او به آرامی توی خواب لبخند می‌زند، اضافه می کند که سفر با ما (ایرلاین فلان) دربردارنده تأثیرات جانبی لبخند زدن ناخواسته است. قیافه این دختر رو با قیافه خودم مقایسه می کنم، وقتی بعد از یک ساعت و نیم فریاد زدن و دوازده ساعت استرس به خونه رسیدم

به دوشنبه صبح هفته قبل فکر می‌کنم، هفته گذشته، وقتی خسته از داد زدن و تقلا کردن کف سالن ترانزیت فرودگاه باکو نشسته بودم و نمی دونستم کی می‌تونم از این فرودگاه بیرون برم

ایرانی بودن و سفرهای بین المللی رفتن عوارض ناخواسته زیادی داره، ولی معمولاً لبخند زدن ناخواسته جزء این عوارض نیست

من امسال تابستان به ایران سفر کردم، تنها

دو روز مانده به سفرم متوجه شدم که پاسپورتم تنها برای دو ماه اعتبار دارد

عیبی نداشت، من داشتم می رفتم ایران، خونه، و تصمیم گرفتم که به محض ورود به ایران پاسپورتم را تمدید کنم

اما یک اشتباه هولناک کرده بودم، من یادم رفته بود که زن، شهروند ایران و متاهل هستم

به دفتر پلیس+10 که مراجعه کردم ازم رضایت محضری شوهرم رو خواست، و طبیعی بود که من نداشتم. بهشون توضیح دادم که شوهرم ایران نیست، ولی این کوچک‌ترین تأثیری نداشت. بهم توضیح داد که اگر شهروند کشور دیگری هم بودم، مثلاً آمریکا، اجازه شوهر لازم نداشتم، اما به عنوان کسی که فقط شهروند ایرانه به این اجازه احتیاج دارم. با مریم، دوستم و وکیلم تماس گرفتم، گفت به محضری که دفعه قبل رضایت شوهرم را گرفته مراجعه کنم و سند را از آنها بخواهم. محضر منتقل شده بود، بعد از کلی پرس و جو محضر را پیدا کردم. مریم به من گفته بود که قانوناً محضر باید سند را نگه دارد، اما محضردار در کمال خونسردی به من گفت که اسناد اضافه رو ریختند دور. «رضایت همسر شما که چیز خاصی نبوده که ما نگهش داریم، می تواند دوباره بیاد و رضایت بده».

توی ذهنم به جعل سند فکر کردم، به هزار چیزی که معمولاً آدمی مثل من بهشون فکر نمی کنه و دست آخر به مشاور حقوقی دانشگاه ایمیل زدم، بهم گفت که ایرادی نداره و من تصمیم گرفتم که برگردم و اینجا توی دفتر حفاظت منافع ایران پاسپورتم را تجدید کنم

توی فرودگاه امام یک افسر من رو نگه داشت، ده دقیقه ای بدون عینک جلوش ایستاده بودم و اون تمام اجزای صورتم را با عکس گذرنامه پنج سال پیشم تطبیق می داد. بهم گفت که این عکس من نیست که روی گذرنامه است و اگر به خاطر شباهت کم عکس ویزا نبود، هیچ وقت اجازه نمی داد از کشور خارج بشم. بهم گفت که شانس آوردم که تا حالا با اون مواجه نشدم، مگرنه بهم اجازه نمی داد که اصلاً وارد کشور بشم. مطمئن بود که این گذرنامه من نیست. توی دلم داشتم فکر می کردم که تو نمی دونی من هیچ وقت عرضه تقلب توی امتحان‌های مدرسه رو هم نداشتم، چه برسد به جعل گذرنامه. در حالی که نمی دونستم بالاخره چی می‌شه، اجازه داد که برم …

….

سوار هواپیما شدم. دل توی دلم نبود. داشتم به فرودگاه مقصد فکر می‌کردم و به این که ممکنه برم گردونند.

رسیدیم به فرودگاه باکو. مسئولین ایرلاین آذربایجان گذرنامه من رو گرفتن و یکی از آنها بدون این که توضیح خاصی به من بده گذرنامه را با خودش برد. چند دقیقه‌ای عادی گذشت. منتظر جواب بودم. به من گفتند که چون من ایرانی هستم، باید بررسی بیشتری بکنند. نامه مشاور حقوقی دانشگاه را نشان‌شان دادم. گفتند که سر در نمی‌آورند و اهمیتی ندادند. گفتند که باید با آمریکا تماس بگیرند و بپرسند. پرسیدم کجای آمریکا؟ خودشون هم نمی‌دونستند

یک ساعت و نیم، دقیقاً به اندازه زمان بین پرواز قبلی و بعدی، من رو نگه داشتند. به یکی‌شون گفتم پروازم داره میره. با خونسردی گفت اون پرواز تو نیست. ما چمدان‌هات رو هم از بار درآوردیم و می‌خواهیم تو را به ایران برگردونیم. به سادگی به من توضیح داد که تو یک ایرانی هستی و ما خیلی اهمیتی نمی‌دیم. اما برای ایرلاین خوب نیست که یک ایرانی مشکوک را به آمریکا ببره

من؛ زن، ایرانی، متأهل و مشکوکم و باور نمی‌کنم

و توی یک فرودگاه جهان سومی گیر می‌کنم، چون دولت خودم از من حمایت نمی‌کند، به این اتهام که من متأهلم

سابقه کیفری: ازدواج!

زمان وقوع جرم: چهارده سال پیش!

….

توی ذهنم یکی بود که می‌گفت از خودت حمایت کن، داد بزن، تو مجرم بین‌المللی نیستی که با تو این‌طوری برخورد می‌کنن

یکی بود که می‌گفت فقط یک ساعت و نیم وقت داری، فریاد بزن، هزینه برخورد غیرانسانی با ایرانی‌ها را براشون بالا ببر. به خاطر اون صدای ذهنی من یک ساعت و نیم فریاد زدم

ساعت شش صبح شده بود،‌پروازم رفته بود و انرژی‌ام تمام شده بود. کف سالن ترانزیت نشستم و به شوهرم که منتظرم بود ایمیل زدم که دارند من رو برمی‌گردونند و اجازه پرواز به من نمی‌دهند

ناگهان دیدم که سه تا افسر دارند به سمتم می‌دوند. داد می‌زدند: بدو، بدو. نمی‌دونستم چی می‌گویند. فهمیدم که با آمریکا (و آخرش نفهمیدم کجای آمریکا) تماس گرفتند  و اونها بهشون گفتند که من رو سوار هواپیما کنند. گیت‌های بسته رو باز کردن و من تا هواپیما یک نفس دویدم. ساعت شش و سه دقیقه من سوار شدم، درها رو بستند و ساعت شش و هشت دقیقه پرواز بلند شد

….

به شوهرم فکر می‌کردم که بهش ایمیل زده بودم و الان نگران بود

به خانواده‌ام که احتمالاً الان خبر داشتند و تهران نگرانم بودن

دوازده ساعت پرواز را با نگرانی گذراندم

حالم بد بود

خبری از لبخند ناخواسته نبود

….

وقتی رسیدم فهمیدم شوهرم و برادرم به هرکجا عقل‌شون رسیده زنگ زدند

به من ایمیل زدند، زنگ زدن، روی هر نرم‌افزاری که فکر کنی پیغام گذاشتن و روز بدی رو گذراندن

چمدان‌هام توی باکو مانده بود و سه روز بعد رسید خونه

به خاطر این که من زن، ایرانی و متاهلم

و نمی‌تونم مثل یک آدم بالغ توی کشور خودم گذرنامه‌ام را تمدید کنم

توی فرودگاه شهرم، هیچ‌کس سئوالی از من نکرد

مدارکم تکمیل بود و حق با مشاور حقوقی دانشگاه و حق با من بود

بدترین سفر عمرم را از سر گذروندم

و بعد از یک هفته دارم به این فکر می‌کنم که جرم من به عنوان یک زن متأهل ایرانی چی بود

نقدی بر قانون فرزندخواندگی و امکان ازدواج با فرزندخوانده در ایران

اگر شما هم مثل من از آن دسته آدم‌هایی هستید که رؤیای به فرزندخواندگی یک یا چند کودک را در ذهن‌تان همیشه حمل کردید، احتمالاً شما هم مثل من روزهای گذشته رو در نوعی حس بی‌قراری و بی‌تابی گذرانده‌اید. آن چیزی که من را مشوش می‌کند، یک اتفاق تازه نیست، رویداد کهنه‌ای است که این روزها به بهانه‌ای ذکر آن مکرر شده است.

احساسات پدر/ مادر و فرزندی

مجلس شورای اسلامی ازدواج میان فرزندخوانده و والد را موکول به رأی دادگاه کرد. این دقیقاً یعنی چه؟ یعنی این که ازدواج میان فرزند خوانده (کودکی که شما سرپرستی وی را قبول می‌کنید) و شما یا همسرتان (بسته به این که کودک دختر یا پسر باشد) قبل از این قانون هم موردی نداشت. اما مجلس شورای اسلامی با در نظر گرفتن پاره‌ای ملاحظات برای محدود کردن این نوع ازدواج‌ها و سوء استفاده‌های احتمالی که در آنها پیش می‌آید، گرفتن اجازه برای این ازدواج را موکول به رأی دادگاه کرده است. به زبانی دیگر پسر شما می‌تواند روزی شوهرتان باشد و دخترتان می‌تواند جایگزین همسر فعلی شما بشود.

چه حسی دارید؟ من احساس تهوع می‌کنم … علی‌رغم سروصداهایی که این روزها برعلیه نظر مجلس شورای اسلامی بلند شده، من چندان از قانون‌گذاران دلخور نیستم. دلخوری من خیلی فراتر از مواد و موارد قانونی و فقهی؛ و از جامعه‌ای است که محرم و نامحرم بودن را فقط با روابط خونی تعریف می‌کند.

می‌خواهم خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم. امیر، پسر همسایه ما، یک فرزندخوانده بود. او از این ماجرا اطلاعی نداشت، تا زمانی که به سن پانزده سالگی رسید. سنی که عمه‌های عزیز و دوست‌داشتنی‌اش دیگر حاضر نشدند او را در آغوش بگیرند، ببوسند یا حتی زمانی که او در اتاق بود، بی‌حجاب بمانند. برای امیر پانزده ساله دنیا تمام شد. آدم‌هایی که تا دیروز همدل و همراه و پشتیبانش بودند، جا خالی کردند و صراحتاً به او اعلام کردند که رابطه آنها یک رابطه واقعی نیست، چون یک رابطه خونی نیست. امیر که تا دیروز پدر و مادر و خویشان و بستگان زیادی داشت، ناگهان یک غریبه شد، غریبه‌ای بدون خون مشترک فامیلی. بقیه زندگی این نوجوان با بحران همراه بود. نوجوانی، دوره‌ای که او برای گذار از بحران‌های هویتی به همه نزدیکانش نیاز داشت، برای او دوره تنهایی و طرد و انزوای خانوادگی بود.

بگذارید از خودمان بپرسیم در خون افتخار آمیز نیاکان ما چه کیمیایی هست که مرزهای دوست داشتن و تنها گذاشتن، نزدیکی و بیگانگی را این چنین صریح تعریف می‌کند. یا بگذارید کمی جلوتر بروم و پرسش دیگری را مطرح کنم: ما رابطه‌های خانوادگی و انسانی‌مان را چگونه تعریف می‌کنیم؟ فرق پسر و شوهر من در چه چیزی است؟ فقط این که با یکی می‌توانم رابطه جنسی داشته باشم و با دیگری نه؟ پس رابطه خودم با پسرخوانده و شوهرم را چطور تعریف می‌کنم؟ دو مردی که احتمال دارد روزی بتوانم با هر دو رابطه جنسی داشته باشم؟ آیا دنیا برای من به دو دسته آدم تقسیم می‌شود: آدم‌هایی که می‌توانم با آنها رابطه جنسی داشته باشم و آدم‌هایی که نمی‌توانم!!! اگر این گونه است، چگونه پسری را که به فرزندخواندگی قبول کرده‌ام در آغوش می‌گیرم؟ چگونه نوازشش می‌کنم؟ چگونه از لحظه لحظه مرد شدن و بزرگ شدنش لذت می‌برم؟ مردی که شوهرم نیست، ولی روزی شاید باشد؟!!!

نه، نه، نه، نه و تا ابد نه!!! نه، آقای قانون‌گذار و نه خانواده محترم امیر پانزده ساله. رابطه فرزند و والدین مؤلفه‌های بسیار بیشتری از رابطه خونی دارد. آنچه که رابطه ما را با آدم‌های دور و برمان تعریف می‌کند، چیزی فراتر از خون و بدن‌هایمان است. روابط انسانی با فرهنگ تعریف می‌شود. فرهنگ به من می‌گوید که پسرم را دوست داشته باشم و به او عشقی مادرانه بورزم و هرگز از این کار دست برندارم، نه در دو سالگی، نه در پانزده سالگی و نه در سی سالگی فرزندم. او هرگز همسر من نیست، حتی اگر دادگاهی حکمی در این زمینه صادر کند. کسانی که امیر پانزده ساله را از عشقی که سزاوار آن است محروم می‌کنند، از ابتدا شایسته آن نبوده‌اند که او را به فرزندی قبول کنند. از نظر من رها کردن یک نوجوان در آستانه بحران‌های نوجوانی چیزی غیر از فقدان انسانیت نیست. بچه‌های ما به عشق ما احتیاج دارند و به آن تکیه می‌کنند و نیاز دارند که بدانند که ما هیچ‌گاه آنان را از این عشق محروم نمی‌کنیم، نه به خاطر بدن‌ها و جنسیت‌شان و نه به خاطر خونی که در رگ‌هایشان جاری است.

download (1)

بگذارید کمی صریح باشم. در همه فرهنگ‌های دینی دنیا قلمروی محرم و نامحرم، به معنای کسانی که می‌شود با آنها ازدواج کرد و کسانی که نمی‌شود با آنها ازدواج کرد، وجود دارد. به اصطلاح جامعه‌شناختی تابوی زنا با محارم، یعنی عمل غیرقابل قبول رابطه جنسی با کسانی که فرهنگ اجازه ازدواج با آنان را به ما نمی‌دهد، در همه فرهنگ‌ها شناخته شده است. همه حرفی که من می‌زنم این است که اگر فقه می‌خواهد که پویا باشد و پایدار بماند، ناچار است که فرهنگ زندگی روزمره مردم را درک کند. فقهی که می‌تواند ازدواج بین دو ناهمخون (والد و فرزندخوانده) را موکول به حکم دادگاه کند، باید این توانایی را داشته باشد که آن را غیرممکن اعلام کند. گفته می‌شود که این قانون برای جلوگیری از سوءاستفاده از کودکانی وضع شده که به فرزندخواندگی پذیرفته می‌شوند. باید راه‌هایی دیگری برای این کار وجود داشته باشد. باید به شکل دیگری هم بتوان جلوی تجاوز به کودکان را گرفت و البته این حقیقت تلخ که بیشتر کودکان توسط مردان نزدیک در خانواده مورد تجاوز قرار می‌گیرند، حاکی از این است که حتی رابطه‌های خونی هم جلوی متجاوزان را سد نمی‌کند، چه رسد به حکم قانونی دادگاه.

کودکی که به فرزندی پذیرفته‌ام، فرزند من است. او را تنگ‌تر از همیشه در آغوش می‌فشرم. می‌خواهم بداند که قوانین نادرست و نگاه‌های جامعه‌ای که خون را بر فرهنگ و رابطه انسانی مقدم می‌دارد، ما را از هم جدا نمی‌کند.