نوشته های برچسب خورده با ‘دوستی‌های زنانه’

موزیک ویدئوی بهشت از گوگوش رو با کلیپ تازه‌ای که برای اون ساخته شده چند روز پیش دیدم

http://www.youtube.com/watch?v=7EBbEOvbYec

این ترانه بیش از هرچیز من رو یاد خودم می‌اندازه، خودی که توی فرایند بزرگ شدن و بالغ شدن و مجبور به انجام خیلی کارها شدن فراموشش کردم. من زنم، متأهلم، زندگی زناشویی خوبی دارم و این ویدئو من رو بیش از هرکس و هرچیز یاد زندگی خودم می‌اندازه …

یاد زمانی که برای اولین بارها از مامانم برای رفتن به جشن تولد فلان دوست یا خونه اون یکی اجازه می‌گرفتم
یاد زمانی که یه دختر دبیرستانی بودم و برای گذروندن زمان‌های محدودی با دوستانم می جنگیدم
یاد زمانی که نگاه‌های عابرانی رو توی کوچه تحمل می‌کردم که فکر می‌کردند ما یک سری آدم بیکار و به‌دردنخوریم، چون ساعت‌ها با هم توی خیابون راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم
یاد معلم دینی‌ای که به مدیر مدرسه شکایت کرده بود که ما تمایلات همجنس‌خواهانه داریم که انقدر دوستی‌مون عمیقه
یاد سال‌های اول لیسانس که همه روز و شب‌مون با هم می‌گذشت و درباره همه مسائل‌مون با هم حرف می‌زدیم
یاد وقتی که هرکدوم از ما ازدواج کردیم و یه طرفی رفتیم. من دانشجوی فوق لیسانس بودم و آخر هفته‌ها توی خونه پروژه کار می‌کردم. تمام هفته پر بود. یادم می‌آد یه روز ترم آخر فوق‌لیسانس همکلاسی‌ام بهم گفت بیا بریم با هم یه چایی بخوریم و من یادم اومد که در طی دوران فوق لیسانس هیچ‌کدوم از دوستام رو ندیدم و حتی یه چایی با یه دوست نخوردم  و حسرت دیدن‌شون به دلم مونده

For Friendshipو بالاخره یاد وقتی که همه ما یه کمی به این فکر کردیم که به همدیگر احتیاج داریم و دوباره سعی کردیم دور هم جمع بشیم
که اصلاً کار آسونی نبود …
بعضی از شوهرها علاقه‌ای نداشتند که دوره‌های دوستانه ما شب‌ها یا آخر هفته‌ها باشه، چون قسمت‌های خوب وقت رو برای خودشون و برای این که همسران‌شون رو کنارشون داشته باشند، احتیاج داشتند.
بعضی از شوهرها اصلاً علاقه‌ای نداشتند که ما همدیگر رو ببینیم،
بعضی مادرها وقتی می‌فهمیدند که کلی زحمت می‌کشیم تا بالاخره یه روزی دور هم جمع بشیم، چشم غره می‌رفتند که زن‌ باید وقف خانواده‌اش باشه و بعضی‌ها به خاطر چیزی که اسمش رو رفیق‌بازی می‌گذاشتن شماتت‌مون می‌کردند و البته بودند مادرهایی که به خاطر تجربه زندگی خودشون ما را به سمت حفظ دوستی‌هامون سوق می‌دادند

دوستی‌های زنانه ما سرشار از لحظات تلخ و شیرین بوده، اما هیچ وقت آسون نبوده
همیشه یه جامعه‌ای هست که بهت می‌گه دوستی‌های زنانه آخرین اولویت زندگی یه زنه که بهتره بعد از مرگ بهش رسیدگی کنه
همیشه یه نگاهی هست که بهت دیکته می‌کنه دیدن گربه عمه شوهرت مهم‌تر از دیدن دوستته
همیشه یه ساختاری هست که دوستی‌های زنانه تو رو تقبیح می‌کنه

و این ترانه گوگوش بیش از هرکسی من رو یاد خودم می‌اندازه
چون من همواره قوی نبوده‌ام
چون بسیاری از زنان زندگی‌ام رو به دست باد سپرده‌ام
و هر زنی که رفته قسمتی از قلب من رو با خودش برده
برای این که دوستش داشته‌ام
خیلی عمیق
توی تنهایی به موزیک ویدئو نگاه می‌کنم، اشک‌هام رو پاک می‌کنم و می‌رم که به بقیه زندگی مهم و جدی‌ام برسم …

Advertisements

مدتیه که دارم یک کلاس پداگوژی فمینیستی رو تدریس می‌کنم. برای آن دسته از شما که ممکنه ندونید پداگوژی چیه باید بگویم که پداگوژی یک شیوه تدریس است و در پداگوژی فمینیستی باید تلاش کنیم تا آموزش‌های ما بیشتر در جهت رهاسازی آدم‌ها باشه و نه مثل خیلی در روش‌های جاافتاده تدریس در جهت نهادینه کردن اطاعت از نظام آموزشی و سیستم اجتماعی در اونها.

اما اون چیزی که برای من خیلی تکان‌دهنده است، قدرت بی‌اندازه پداگوژی فمینیستی در از جای کندن خود من است. کلاس‌های من هفته‌ای یک بار، پنجشنبه‌ها برگزار می‌شود و بقیه هفته رو من در طوفانی طی می‌کنم که این کلاس یک ساعته روز پنجشنبه در دلم به پا کرده است.

موضوع این هفته کلاس درباره روابط زنان و به طور خاص دوستی‌های زنانه بود؛ و البته جامعه مردسالاری که دوستی‌های زنانه رو تأیید نمی‌کنه و تا اون جایی که می‌تونه در مقابل اونها سنگ اندازی می‌کنه.

از خودم می‌پرسم دوست‌های تو کجا هستند؟ زن‌های زندگی تو کجا هستند؟ و اگر شما هم با خودتون صادق باشید و این سئوال رو از خودتان بپرسید، ممکنه شما هم مثل من وارد طوفان بشوید.

Image

یاد روزهای دبیرستان می‌افتم. روزهایی که پسرها پایدارترین دوستی‌هاشون رو بنا می‌کنند و دخترها چشم انتظار پسری هستند که با اسب سپید از راه برسه و شاهزاده زندگی‌هاشون بشه. اگرچه من خودم خیلی دنبال داشتن شاهزاده نبودم، اما هم‌کلاسی‌های زیادی داشتم که بزرگ‌ترین رویاشون داشتن یک دوست پسر خوب خوش قیافه پولدار بود، اون هم به چه زجر و بدبختی توی خیابون‌های تهران دهه 1370. یادمه دم دست‌ترین پسری که برای کلاس ما وجود داشت، شاگرد بنگاه معاملات ملکی روبروی پنجره کلاس بود. پسری احتمالاً زیر دیپلم و بدون آینده (خودتون فکر کنید که پسری که توی سن نوجوانی داره یک بنگاه رو جارو می‌کنه و برای مشتری‌ها چای می‌ریزه و مدرسه هم نمی‌ره، احتمالاً به چه آینده‌ای تعلق داره) که بزرگ‌ترین حسنش این بود که موهای قشنگی داشت و اونها را قارچی می‌زد. دخترهای طبقه متوسط و متوسط رو به بالا توی کلاس ما برای این پسر می‌مردند و سرش با هم دعوا می‌کردند و اون‌هم از روی لطف هر از گاهی به یکی از اونها روی خوش نشان می‌داد. ما دخترهای طبقه متوسط برای پسری از طبقه پایین‌تر از خودمون می‌مردیم و این عشق آنقدر کورکننده بود که در پرتوی اون همدیگر رو نمی‌دیدیم، زنانی رو که می‌تونستیم به عنوان خواهران و دوستان همیشگی خودمون انتخاب کنیم، ندیده می‌گرفتیم.

این ماجرای ساده، الگوی زندگی زنانه خیلی از زنان بوده و هست. البته که هیچ کدوم از همکلاسی‌های من با اون پسر ازدواج نکردند، اما این عشق بلا تردید به وجود یک مرد در زندگی زنانه اونها باعث شد که خیلی از آنها خیلی سریع، قبل از این که به بیست سالگی برسند، ازدواج کنند.

ازدواج …

ازدواجی که معمولاً در آن اونقدر مشغله داری که جایی برای دوستی‌های زنانه باقی نمی‌مونه. ازدواج با شوهرهایی که خیلی‌هاشون دوست ندارند همسرشون با کسی غیر از خودشون رابطه نزدیک داشته باشه، زمان زیادی رو پشت تلفن طی کنه، از هیچ کس غیر از خودشون ایده بگیره و هیچ‌کسی رو غیر از خودشون توی دنیا به رسمیت بشناسه.

حتی اگر شوهرها هم استثنائاً این طوری نبودند، جامعه همیشه برای دوستی‌های زنانه ما موانع زیادی در کمین داشت. برای همین هم در میانه دهه سوم زندگیم، به خودم نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم دوستی‌هام مثل ورق‌های دفتر خاطراتی هستند که به دست تندباد سپرده شده‌اند و یا خاطره‌ای که هرگز نوشته نشده …