نوشته های برچسب خورده با ‘سربازان ایرانی را آزاد کنید’

چند وقت پیش تصادفاً این تصویر رو از صفحه فیس بوک جیو مک کلاسکی دیدم. بدون این که بخوام چند دقیقه محو این تصویر بودم. این تصویر، تصویر رویای من بود از فمنیسم برای پیرزن ها، بدون این که من به اون آگاهی داشته باشم و هنرمند با خلق این اثر رویای من رو پیش چشمم آورده بود. فکرشو بکن: جهانی برای پیرزن هایی که خوشحال هستند، آرامش دارند، سالم اند و جایی از بدن شون درد نمی کنه و بالاخره داغدار نیستند …

 photo

داغ …

داغ به نظر من یکی از دقیق ترین کلماتی است که توی زبان فارسی برای مرگ عزیزان وجود دارد. امیدوارم شما در حالی که این متن رو می خونید به عمق این واژه وقوف نداشته باشید. مثلی هست که می گه برادر مرده را فقط برادر مرده می فهمه و معنای عمیق این واژه برای من زمانی آشکار شد که پدرم رو از دست دادم. فیزیکی ترین توصیفی که می تونم از این واژه بکنم اینه که احساس می کنی جایی توی سینه ات را داغ کردند، می سوزه، می سوزه و من هنوز نفهمیدم چند سال طول می کشه که این داغ، سرد بشه!

حالا تصور کنید یک زن پیر، یک مادر داغ دیده. داغ جوانش را …

من جوانم، مادر نیستم، منطقاً باید بگم که زخم من زودتر از زخم یک پیرزن خوب میشه و برای آینده ام هزاران امید دارم. چیزی که می تونه مرهم هر دردی باشه. داغ پیرزن ها باید خیلی داغ تر از داغ من بوده باشه. نمی دونم، فقط حدس می زنم …

عکس ها از امید شکری از ایسنا

عکس ها از امید شکری از ایسنا

توی داغ یه ویژگی هست که تا نبینی نمی دونی؛ و اون هم اینه که داغ خوب نمیشه. داغ به یکی از بخش های شخصیتت تبدیل می شه و تو در حالی که هر روز فکر می کنی فردا حالت بهتر میشه، زندگی می کنی، و بعد سال ها می گذره و کافیه که به یه لحظه خوش یا ناخوش زندگیت برسی: بچه دار شدن، ازدواج کردن، سفره هفت سین، طلاق یا هر نقطه انسانی دیگری و اون داغ، داغ تر از قبل با تمام قدرت بالا می آید و برمی گردد توی سینه ات …

برای همینه که احتمالاً توی تاریخی که پیرزن هاش زیاد داغ دیدند، پیرزنی شبیه پیرزن های مک کلاسکی باقی نمونده. برای همینه که رویای فمینیستی من تعبیری جز یه کابوس نداره؛ برای مادران شهدای جنگ ایران، مادران سربازان افغان، مادر ستار بهشتی، مادر جمشید دانایی فر، مادر ندا، احترام خانم و فروغ خانم در فیلم بوسیدن روی ماه و مادر سرباز رایان در فیلم پرایوت رایان؛ و اگر کمی به دور و برت نگاه کنی این میشه همه مادران همه دنیا، با همه ایدئولوژی ها و باورها.

اینجا است که مفهوم داغ ما رو یکی می کنه. برای مادران شهدا، مادران فعالان سیاسی دربند و درگذشته، مادران سربازانی که جیش بی عدلی اونها را اسیر کرده، مادران آمریکای لاتین و آفریقا؛ داغ یکی است. هیچ وقت چیزی از جنبش جهانی مادران و مادربزرگ های عزادار شنیدی؟ میلیون ها زن در سراسر دنیا در حالی که عزادار فرزندان شون هستند، از دولت ها و گروه های نظامی می خواهند که دست از سر بچه هاشون بردارند. این زن ها استدلال سیاسی ندارند. بعضی هاشون اصلاً نمی دونند که مرام فرزندان شون چی هست. اما مادرند، و از حق حیات محافظت می کنند. و شاید هیچ کس در دنیا بیش از کسی که حیات رو نه ماه روی قلبش حمل می کنه، شیر میده و بزرگ می کنه؛ حق نداره تا از حیاتی که در آفرینشش سهم داشته حمایت کنه.

سین هفتم، سوگ توست …

این سین، سینی است که مادران بر سر سفره هفت سین نمی گذارند، گاهی در قلب هاشون قایم می کنند تا بقیه رو ناراحت نکنند، گاهی در تنهایی براش گریه می کنند، گاهی یه عکس سر سفره یا باز کردن سفره بر سر قبر این سین رو نشون میده و گاهی دستی که می لرزه و اشکی که بی اجازه سرازیر می شه …

سین هفتم مهم ترین سینه، هرچند که توی هیچ کتابی ازش ننوشتند.

امروز که خیلی از ما سالم سر سفره هفت سین نشستیم، مادران زیادی هستند که سین های داغ شون رو توی سینه هاشون حمل می کنند و عید رو آن طور که  ما تجربه می کنیم، تجربه نمی کنند. خبر بد این که اگر با هزار ذوق و شوق تازه باردار شدی، اگر فرزند دلبندت تازه دندون درمیاره یا اگر مثل یه دسته گل کنارت سر سفره هفت سین نشسته، باید بدونی که سین هفتم هیچ وقت در تاریخ ایران، افغانستان و جهان دست از سر هیچ مادری برنداشته

پس یه کاری بکن برای این سرخ ترین سین. به جنبش مادرهای عزادار بپیوند. جلوی سفارت پاکستان داد بزن، چیزی بنویس، از دولت ها بخواه، جلوی سازمان ملل برو و یه کاری بکن. چون اگه این سین سینه مادران سربازهای ایرانی رو بسوزه، بعدش نوبت من یا توئه.

سین هفتم شاید مهم ترین سین برای فمینیسمی است که پیرزن/مادر/ مادربزرگها رو دوست داره و براشون رویای سلامتی و شادی داره.

Advertisements

همون طوری که قبلا هم براتون نوشتم، یکی از بزرگ ترین چیزهایی که مهاجرها رو دور هم جمع می کنه، غذا است. اما غذا فقط غذا نیست.

روز دوم سفر رو به پیشنهاد دوستان قرار شد که بریم رستوران ایرانی کباب بازار.

ما پنج نفریم که دور یه میز نشسته ایم. گارسون اصفهانی خیلی خوش برخوردی می آد و از ما سفارش می گیره: سه تا کله پاچه، یک برگ و یک فسنجون. و گفتگو شروع میشه

–          امروز روز خیلی خوبیه. چقدر خوشحالم که اینجاییم. امروز پنج سرباز ایرانی گروگان جیش العدل آزاد شدند!

–          راست می گی! خدا رو شکر!

–          تکذیب شد!

–          نه بابا یه بار دیگه خبر دادن.

–          برای بار دوم تکذیب شد.

–          یه نفر با دقت سایت ها رو چک کنه. خدا کنه آزاد شده باشن …

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد

–          تکذیب شد …

Jaish-ul-Adl

من وسط این گفتگو ساکتم. نه اینترنتی دارم که چیزی رو چک کنم و نه اصولاً اهل سایت های خبریم.

اما در دلم غوغایی هست. فکر می کنم اگر واقعا امروز و اینجا یه همچین خبری به ما برسه چی میشه، توی جمع ایرانی ها؟ توی جمع کسانی که  اکثرشون مفهوم سرباز و سربازی رو می فهمند؟ کسانی که هرکدوم روزی کسی رو توی پادگان و توی مرز و وسط بلوا داشته اند.

گفتگوی دوستان من رو می بره تا مینی بوس تجریش- مینی سیتی، سال 1381، وقتی که تازه ازدواج کرده بودم و مهدی سرباز بود.

دو تا سرباز وارد مینی بوس شدند. هردوشون جوون بودند و سرهاشون رو تازه تراشیده بودند.

–          اکبری چقدر از خدمتت مونده؟

–          اکبری نه! بگو شهید اکبری. با این حال و اوضاع خلیج فارس دیگه چیزی نمونده که ما هم تبدیل به عکس توی حجله بشیم.

دوتاشون خنده تلخی کردند و پشت سر اونها دختر جوون تازه ازدواج کرده ای نشسته بود که با چشم های گشاد شده به این گفتگو گوش می داد و قلبش سنگین شده بود

روزهای سربازی مهدی، نمازهای مامان و مادرش دراز شده بود و پشت هر نماز دعای دو زن سرد و گرم چشیده ای بود که انتظار رو توی چشم های من می دیدند و دلشون نمی آمد که بهم بگن پادگان تکاوری سیرجان همیشه چندتایی قربانی میده.

چند روز بعد محمد رو توی دانشکده دیدم. محمد تا من رو دید لبخندی زد و گفت: یلدا، پوتین هات کو؟

–          کدوم پوتین ها؟

–          به نظر من وقتی مردی میره سربازی باید یه جفت پوتین هم به زنش بدن، برای سختی دوری. یکی یک جفت هم به مادرش و خواهراش …

محمد راست می گفت. من پوتین هام رو همزمان با مهدی پام کرده بودم. بعد یک دهه هنوز جای زخم پوتین هام درد می کنه. مخصوصا وقتی می شنوم که سرباز دیگری جای دیگری از کشورم گروگان گرفته شده. وقتی سفتی بند پوتین رو دور گردن مادران و همسرانی حس می کنم که عزیزشون به دست یک گروه نظامی گروگان گرفته شده …

همه می گویند سربازها تنها هستند و پشت و پناهی ندارند؛ و من به تنهایی مادرها و همسرها و دخترها و خواهرها هم فکر می کنم

به اون لحظه ای که یک سرباز برمی گرده و به اون زنی که اندازه آغوش یک سرباز رو هرگز فراموش نمی کنه

غدا فقط غذا نیست. غذا خاطره جمعی است. وقتی توی جمع ایرانیانی که هم زبان تواند کله پاچه سفارش بدی، بدون این که توی چشم های تک تک شون نگاه کنی می دونی که مفهوم سرباز رو می فهمند. غربت سربازی رو و آرزوی دل مادری که پوتین به پا چشم انتظار یه خبره. می فهمی که تکذیب و تأیید یه خبر می تونه چندبار بند دل یه خانواده رو پاره کنه، برای ما پنج نفر؛ اون پنج نفر، خانواده اون پنج نفر و بقیه ایرانی هایی که توی فیس بوک و توییترشون می نویسند:

آزادی پنج تن: سرباز، سرباز، سرباز، سرباز، سرباز!